زمان کوتاه است. مقدمه ها را باید بُرید رفیق._ راستی رفاقت چیز نایابی ست._ اتفاقات که انباشت کردند روی هم و هرکدامشان شدند بحثی و دردی و شعفی جداگانه؛ رسوب می کنند اما. می شوند یک لایه ضخیم آهکی که بعدترها بس که پوستش کلفت شده و شکافتش جان فرسا ، ولش می کنی...اما گاه و شاید نه بیش از چند بار، منبسط می شوند. ورم می کنند از هیجان. بهت روزافزون کپک پوکی می زند تمام لایه ها را.گیجی هم تلخ است و هم شورزا، هم خانمان سوز هم پیش بَر. آآآخ چرا نمی توانم بگویم؟ می آیند و می پرند. می زنند و دم نمی زنند. نیش حس و لغات را می گویم. حالا من هم پُر_ام و هم پوچ. هم می دانم و هم نمی فهمم. هم خلاف رویه برخورد می کنم و هم ککم نمی گزد. ببینم پاسخ دوست داشتن را ندادن که تاوان ندارد؟ اصلن این چه دوست داشتنی ست؟ نکند همان است که معلم بزرگم آرزوی نشست به بلندترین قله هایش رفیعش هم نکرد؟ دو مدلش را سراغ دارم برای بحث اساسی. برای داد و قیل بنیادی. حالا این شد یک لایه. توی خواب امروز ظهر من دم و بال ماهی قرمزه را کندند و انداختند توی لیوان گندهه ی بابا و درش را کیپ کردند. میان خریدهای عیدانه بازاری دلم از دیدن ماهی ها آشوب بود. این هم با کلی تیغ رودربایستی و کم کاری، لایه ی دوم. بعدی_ش این نوشته های جانم به تردید ریخته ی جناب همکلاسی ست که دو روز است مرا برده به برزخ و واااااای شور این همه خنجر دو پهلو خوردن ها. کجا و از که خواندم که اگر از دو طرف پس و پیشت به افراط و تفریط اتهام خوردی به راهت امیدوار باش؟! بعضی وقت ها حرف به ظاهر مسخره ی صاحبی مسخره تر گردش خونت را عکس می کند. تو بگیر بی پایگی. بگیر ضعف اندیشه. بگیر جوانی و تجربه. بگیر مسیر تغییر.چه می دانم هر لغت کوفتی فرهیختگی دیگری. اما این روزها همین آدم های روتوشده، همین منطق های سنتی، همین ذوق های دبیرستانی، همین تربیت های آغاجونی، همین تعریف های کلیشه، همین نگاه های ساده لوحانه، ، همین نصایح گندیده، همین اذهان عادت کرده ...اما با یک نگاه بی شیله پیله دست و پایم را می لرزانند. و نقطه ی مقابلش همین ترس های اصلی، همین آدم های جدی، همین برنامه های فوری، همین ممنوعیت های پررنگ، هیچ رگ غیرتی برنمی تاباند. اشکال کجاست؟ درست که تام فکر و زندگی را کشیده ام زیر تیغ تشریح ، اما اینجا بحث حقیقی ست. تنبلی حسی آبرومندانه دلیل موجهی نیست. نه! زمان کوتاه است.مقدمه ها را باید برید حتا اگر هنوز خمیرمایه ام خام باشد.خام ِ خام. اشکال کجاست؟ قضیه چیست؟ چرا این کثافت هایی که برای هر چیز بی خود این عالم کلی پانوشت و پشت نوشت و ته نوشت و همه جا نوشت و و اراجیف ردیف کرده اند این قدر لالند؟ لغت نامه راه انداخته اند با جستجوی کلمات کلیدی! سوالاتمان را باید کجا بپرسیم؟ مگر می شود به لغت_ماهیِ از دجله ی جمله بیرون کشیده بسنده کرد؟ عجب سکوت بیماری.چه جیغ های بی سببی... این جور مواقع چه باید گفت؟ یک نگاه تازه به ادبیات حسی مان کنم. لعنت کارساز نیست.نفرین خنده دار است. دعا گنگ است و تقلا بی جهت. اصلم ولش این لایه را. بعدی چه بود؟ آدم_ریزبینی و امید های بادکنکی. این مشنگ های سیاسی را ببینی و به آرمان های فلجت امیدوار نشوی؟!! این تاریخ را بخوانی و شب بیداری نکشی؟ بعد نفرتت بگیرد از همین افتخارآفرینان لجنی که یا دروغ گفته اند یا چیز به آن وضوحی را نفهمیدند یا مصلحت ندیدند که بگویند. این سومیِ لجن بیش از بقیه، کمرمان را شکست و می شکند و خواهدها شکست. خودم که بیش از سایرینی زخم خورده اش_ام.
آخ کاش این یکی هرگز نبود.کاش این عصر نحس نفرتی پایم را نمی گذاشتم بیرون. شرمندگی اش دارد جانم را می سوزد. این لایه را باید انداخت زیر تمام قبلی ها و فشارشان داد، اگر بشود.گند زدم.از آنهایی که سالیانی خاطره اش عضلات انسان بودنم را سست کند. قضیه دهن باز کردن زمین و هیچ وقت تولد نیافتن و... همین آرزوهای شدید. 2:28 است و من از شرم بی عرضگی و کوتاهی دارم به خودم می پیچم. کاش همان جا زیر کفش هایت لهم می کردی پسر. کاش اصلن صدای خفه ام آنقدر بلند نمی شد که تو مبهوت دست ببری زیر کاپشنت و از خشم و دلخوری سرخ و سفید شوی.و من جهنم به پا شود درونم.جنهم همین جاست.زیر پروبال من.توی آغوشم. قندیل شده و آویزان از نگاهم.
زمان کوتاه است و بضاعتم کم و پیش رو یخ بسته. ذهنم بلند است اما.
سوال: دوست داشتن، زمان می طلبد؟_ این، لحن استفهام انکاری را ابدن ندارد. جدی ست_.
+ نوشته شده در جمعه 1387/12/16ساعت 2:31 توسط خزر |