سرم را از لبه ی کشتی آوردم پایین و سبزی عجیب دریا را دیدم. همان موقع آرزو کردم کاش یکهو ظاهر می شدی. بهت می گفتم: بپریم؟ گونه های شرمگین تو می خندید. باران هم که بود. شرشر و زلال. تو هم که دوست داری. و من که می میرم برایش. تو یک آشنای دور. یا بهتر بگویم غریبه. من غریبه تر. همه ی عالم و آدم هم که غریبه. چه شروع خوبی. غریبگی را می گویم. بعد حتمن ازت می پرسیدم شعر از باران و دریا داری؟ و تو بدون اینکه نگاهم کنی می خواندی، شاید!. من حرف نمی زدم. حرف زدن بلد نیستم. به منظور می گفتم: هوای شرجی بهم نمی سازد. گونه های تب دارت اما خبرهای بد می داد. تو فاتحانه و آزاد نگاه می کردی و می گفتی:... آخ همین جا را دوست داشتم بودی تا می دیدم چه می گفتی.درست همین جا!
+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 0:58 توسط خزر |
+ نوشته شده در شنبه 1388/01/01ساعت 20:36 توسط خزر |