تو اکنون ز عشقم گریزانی ، غمم را ز چشمم نمی خوانی...
گذاشتم فوتش کند این قاصدک خیال را. ساربان را کلی رشوه داده بودم که خبرم کند لااقل. سحر که بیدار شدم تنها آتش کاروان مانده بود. نه نشانی از او و نه نشانی از نشانی اش...
پریشب خواب دیدم نشسته ام جلوی آبشاری پرهیبت با سنگ و سخره هایی رنگین و بس زیبا. محمدِ 10 سال پیش نشسته بود کنارم و مدام با لذت پی کارم را می گرفت. من داشتم طرحی بی بدیل از منظره ی پیش رو می کشیدم.و چه حرص غلیظی.
انگار که بر فرازش ایوان های پرعظمت و قدیم آتن سوار شده باشد. من و جمعی از بچه های کلاس گویا برای بازدیدی عجیب و البته ناشیانه رفته باشیم آنجا. به وقت برگشت، عقب تر از همه در هیبت آن معماری ها مبهوت بودم که چشم برگرداندم و دیدم همگی رفته اند و در فاصله ای حدود 10 پله پایین تر یکی از بچه ها صدایم می کند که عجله کنم. همان طور که دستم را روی نرده های گچی و پرنقش آن پله های پت و پهن می کشیدم آرام و انگار با دلخوری و بی میلی به سمت پایین سرازیر بودم. با عذاب وجدانی از تخریب آثار تاریخی بالاخره وسوسه شدم که تکه ای از توپی ِ گنده و گچی نرده ها را بکنم. با ضربه ای سفت و کوتاه تکه گچ را کندم و دیدم طرحی قرینه و مکرر و تودرتو از دخترکی ست. قصر گویا به نشان اعتراض به صدا درآمده باشد، سر برگرداندم و تمام دیوارها را مملو از همان طرح دخترک گچی دیدم که بیشترشان قلاب ماهیگیری به شانه انداخته بودند. من مست تماشای صحنه ای که هیچ از آن نمی فهمیدم و مشغول صحبتی روحانی با نقوش دختران کنده کاری روی دیوار. آن دوست پایینی مرتب صدایم می کرد، آخر آمد و دستم را کشید که ببردم . من تن می دادم و نمی دادم، می رفتم و پاهایم نمی رفت، خواستم بیشتر بمانم و آن دوست مصلحت نمی دانست. اضطراب در چشم و صدایش موج می زد. پرسیدم چرا پریشانی؟ پاسخش را نمی شنیدم. همه اش حرکت دست و ابرو و ابراز نگرانی بود..مرتب گوش تیز کردم و هیچ از سکناتش نفهمیدم.لحظاتی بعد، تنها ماندم و مکالمه ای شگفت بین من و نقش های گچین بود که هیچ به یاد نمی آورم. تنها ردی از حس و شوری که یاد آن نقوش توی جانم می ریزد با من مانده. مثل بوی عطری که به هنگام رد شدن عابری از کنارت، ناگهان دلت را فشرده می کند و تو را می اندازد درست وسط حس و حال یک خاطره ی قدیمی گم شده. یا مثل نوای موسیقی ای که ناگهان جایی می شنوی و شور آنی لحظه ای کهنه چنان جان می گیرد که...وصف ناشدنی ست. نقوش گچی گوییا بیمم می دادند. خبرم می کردند و اسراری تلخ به کامم می ریختند...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 23:53 توسط خزر |