به امید اینکه حصار از فلسفه در ایران برکشیده شود ٬ تا بلکه انان که می اندیشند به مانند ۱۴۰۰ سال پیش در شبه جزیره عرب و به مانند او که می اندیشید مجبور به پناه بردن به چاه اب نباشیم+ + + + ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت 18:51 توسط خزر |
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفش های او راه بروم. علی شریعتی
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت 20:29 توسط خزر |
این را بخوانید و بخندید...یا بگریید...خلاصه مختارید.!
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 18:41 توسط خزر |
23 سال گذشت.بی خبر از تقلاهایم. با وجود گریز همیشگی اما در متن روزمرگی سپری شدم. باید افسوس بخیه زنم به این دردهایی که عمر نام گرفت؟ می گویند هنوز فرصت دارم. 23 واژه ی عجیبی ست برایم. اگر نخندی، معترفم حتا که غدی شدن هایم از 13 سالگی شروع شد. 13 هم واژه ی عجیبی ست. برای من و تویی که توی اکسیژن دینمان نفس های عمیق کشیده ایم پرمعناتر است لاشک. حالا این چموش گیج 10 سال است روی تل رویاهای ممنوعه ایستاده. انگشت جایی گرفته که دو ستونش را گاه منارجنبانی می کند. می توان با انگشت خردشده هم اما خندید. دیروز عصر تا امروز ظهر همه اش به این اتفاق و دنباله هایش فکر کردم که می توانست نیفتد. چه خوب که پروانه ی باورم مثل خیلی های همیشه در تاروپود کلیشه ها گیرنیفتاد. اگر نصیحت ها لمحه ای، جرقه می زد توی عادت هایم...؟! اگر های خطرناک... اینجا روبرویم اورستی ست با قله ای همیشه بلند و در ابهام. من تنها پایم را از گون ها کشیده ام بیرون. چه کسی می داند دره گی بودن و شعف قله داشتن چه تراژدی می شود برای آدمی؟ نیامده ام که بنالم. دیگر نه!قرار شده دیوانگی هایم را سفت دنبال کنم رفیق. دستان کوتاه والدین عزیز رابوسیدم و آرزوی خانم مهندس تحصیلات عالیه دارم-شان؟- را گذاشتم کف دستان پرمهر مبهوتشان... پریشب و دیشب بهترین بهترین دیالوگ های عمرم را خودگویه کردم.حیف که قشنگ ترین های خلوت را نه می شود کاغذچین کرد- گویا با چیدمان نزاع دارد لامصب-و نه ضعف های بنیادی من می گذارد. حیف! درست که نه میدانم درد را و نه درمان را؛ می دانستم اما یک پایی لنگ است اساسی. خوشبختانه دنیا روالش به جهان بینی ما نیست و همین تصادم ها و تضادهای حیرت انگیز است که تلنگری می شود به ما آدم های به خواب اجتماعی رفته-اگر نگویم خرگوشی- و یا تشری برای خودتاکیدان تزایدی. می گویند هنوز فرصت دارم. تازه در 23 سالگی ست که توی کلاس 221، یک و نیم ساعت میخکوب دهان استادم و هربار که می گوید:حاشیه؛ من چند سانتی می خزم زیر نیمکت. شاید الان زمان قدبرافراشتن ها نیست.شاید. سوالات مثل لقمه های برگشت خورده از معده را فرو می دهم و گوش یادم را می پیچانم که: اوهوی گوش بده. جای دیگری حرف حسابی نخواهی شنید. سکوت بیمار توی این جیغ و نق را نمی شنوی؟! آن مرد از کدام دنیای دور آمده بود که چنین متناقض خواند: تصور کن اگر هرکس به اندازه ی دانش خویش سخن می گفت چه سکوتی بر جهان حاکم می گشت!.
اصلن قرار گذاشته بودم چه بنویسم؟ بلبشوی بیرون هم رسوخ می کند به درونمان آخر. آها همین آشفتگی. حالا یکی که توان و اختیاری به تنظیم- معنای لغت- بیرون ندارد، خواسته که شاید قانون و امنیت و حکومت مشروعی به درون دهد. این کجایش این قدر شاخ و شانه کشیدن دارد عالی جنابان؟ شاید اگر توی خاکی بودم خالی از این همه تنش، باغبانی می خواندم ، یا مربی مهد می شدم، یا با بوم و قلموهایم عشق می کردم.اما اینجا ایران است و تمام انتخاب هایم به ناچار ایرانی. گفتم که تلخی و شیرینی شرایط، درزی برای رسوخ به درونت می یابد. شاید این از خصایص ایرانی ست که بس توی عالم بیرون به قهر و سرخوردگی رسیده، به درونش پناه برده.به ایٌ نحو من اینجایم. روی کله مناره های خرد و کلان این گربه ی همیشه زیر تازیانه ی تاریخ. همین است که ماها توی دو تا دنیای اغلب متضاد در سیر و درگیریم. تا فرصت آزادانه ی کوچکی پیش آید یا هوای رفع و رجوع احوال جامعه می زند به سرمان یا پاسخی به نداهای غیبی مغز و دل. همین می شود که تو می روی دنبال جامعه شناسی و من پی فلسفه را می گیرم.نمی گویم درونت را رهانیده ای! تو هم نگو دارم عزلت نشین می شوم!. نه. باور داری که هردو در نهایت به یک جایگاه خواهیم رسید؟! هر دو خواهان نجات یافتن و ناجی شدنیم. این روزها خیلی احتیاط می کنم. مواظبم کلاه سیاه ناامیدی بر سر من هم نرود. این سن و سال غریبی ست. بیست و یکی دو سه سالگی دخترها و بیست و هفت هشت نه سالگی پسران اغلب. همین است که باید حسابی بند تنبانمان را بچسبیم.اینجا آدم های عمیق را دیده ام که گیر می افتند. توی این شرایط وخیم است که پرچم سفید بالا می گیرند، دلدادگی جستجو می کنند، تا بدانجا رفته اند که «حیرت» از حیاتشان رخت بسته!، تقلاهای حسی شان را می خواهند توی کتابی مکتوب کنند؛ رمان بنویسند و به جای تمام علامت های سوال، یک نقطه بکارند. عرفان را 4مرحله است. کسی چهارمش را می داند؟... گنده گویی می کنم؟ یا به قول لیمان پر دوست داشتنی، گنده گوزی؟ آخ هذیان های این دیوانه را می بخشید.درست است. می گفتم همین ها را می بینم که به خودم می گویم شده با دست های لاغر و لرزانت هم، کلاهت را بگیری.همین است که می آیم و اینجا می نویسم. می شکافم. می رقصم و می رقصانم. همین است که توی دخترانگی ایرانی ام، اجتماع ایرانی ام، مذهب وفرهنگ و حرص و جوش های ایرانی ام؛ اول به دنبال رفع نیازم هستم. هزار نیازی که به قبای پاره ی این شهر گربه ای همیشه عزیز وصله شده. همین می شود که نه می توانم با گل و گیاه و بچه شیرخواره ور بروم و نه مقیاس هایم کولیسی شوند.من آدم ها و استعدادهایشان را تکه پاره نمی کنم. به مخ چرخ دنده ای و ذهن دکارتی و دل مریمی ارزش می گذارم. همین حسین تاریخمان را نمی بینی که مظلوم است و مغرور.و دعواها بر سر اینکه چرا یک جا گفتی غرور؟ و چرا جایی تظلم! مگر نه به قول معلم شهیدم؛ باید کتاب داد به یک دست محمد و شمشیر به دست دیگرش! از همین تضادهای انسانی می گویم.همین. دروغ چرا! خب اینها را که می گویم یک جور بنفشی سردم است. تمام دختران سرد آذربایجان را با یک فنجان کلام می شود دلگرم کرد. آخر توی این آذربایجانی که به قد و قواره ی یک گربه گنده شده برایم؛ معلمی نداریم برای شنیدن یک کلمه حرف حساب.هرچند قرن یکبار تنها شاگردان خوبی سربرآورده اند. یکی دو تایی شان هم که معلم نامیدیم یا غرق شدندشان یا سکته کردندشان یا... وارد 24امین سال زندگی ام می شوم با دست هایی پر از نیاز.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت 22:58 توسط خزر |
تاریخ همیشه برایم در پرده ای از ابهامات کنجکاوانه پیچیده شده ست.سرک کشیدن توی زندگی مردان بزرگش را دوست دارم گاهی...+
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت 19:32 توسط خزر |
همین امروز توی دانشگاه،ویژه نامه ای افتاد دستم به اسم فمنیسم خواستگاه 8 مارس که گزیده ای از این جزوه ی کوچک 38 صفحه ای گران قیمت با عکس های بسیار معنی دار را خلاصه وار اینجا می آورم:
در سالهای اخیر حرکت های عظیم و عمیق در جهت احقاق حقوق زنان صورت گرفته که در تمام این جریانات، زنان نه تنها به آزادی توام با آرامش نرسیده اند بلکه به اعتراف خودشان، خود را موجودی بی هویت و بدبخت یافته اند که روح لطیف زنانه شان نیز خدشه دار گردیده است...مدافعان ظاهری حقوق زنان با ترفندهای متفاوتی از جمله مطرح کردن کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان و بزرگداشت روز جهانی زن، کمپین زنان و... جهت تحقق اهداف خود اغراض معینی را دنبال می نمایند از جمله؛ ایجاد شبهه در ارزشهای دین، زیر سوال بردن نظام جمهوری اسلامی ایران و تغییر قوانین حاکم در ایران...آنچه از این جنبشها در سالهای اخیر به چشم می خورد فعالیت هایی ست که متولیان آن در صدد نیل به اهدافی چون تغییر در فرهنگ، نگرش و باورهای مردم نسبت به احکام و قوانین دین مبین اسلام هستند. افراط و تفریط هایی که در چنین جریاناتی بوجود آمده راه به جایی نبرده و حاصلی جز پوچ گرایی زنان، بیماری های روانی و عفونی، فروپاشی خانواده، واخوردگی جنسی و... نداشته است. سپس با بررسی اجمالی بر اینکه اروپا چنان از ارزش زن غافل بوده که هنوز درگیر جنجال هایی مبنی بر فقدان یا دارارمندی شعور و روح برای زن است،! تاکید بر نگاه ارزش گرایانه ی اسلام از روز ازل تا به امروز به زن دارد! و در ادامه: نهایت کلام آن است که نهضت فمینیسم، مولود رنسانس و مبتنی بر جهان بینی غرب با مبانی فکری مدرنیته و محوریت اومانیسم- و چه بلایی که بر سر واژه هایی چون مدرنیته و اومانیسم درمی آورد- است بنابراین تمامی گرایش های زن گرایانه بر این پیش فرض استوارند که انسان را بی نیاز از هدایت وحی می دانند. پس در هیچ یک(!) از گرایشهای فمنیستی باور به وحی و اعتقاد به حاکمیت دین- وه که چه عالی از دین مایه می گذارد!- در شئونات اجتماعی، پذیرفته نیست. سخنان جان استوارت، سوزان فالودی، راجر کیمبل، آلن بلوم، راندال تری و سیلویا آن هولت با کتاب هایشان را نیز صحه بر تئوری های خود می آورد که همگی از فمنیسم به عنوان پایان خانواده و سقوط و انهدام اخلاق و... یاد می کنند: موضوعاتی مانند سقط جنین، رپ(!)، ناهمجنس خواهی اجباری، هرزه نگاری، «فن آوری تولید مثل» که اصطلاحن «مادر میانجی» خوانده می شود، پیشنهاد سوسیالیسم جنسی و خانواده گسترده به جای خانواده هسته ای و... که از اواخر 1960 از سوی فمنیستها مطرح شد، جایی برای تعهدات احلاقی باقی نگذاشته است و آثار تجاوزات جنسی به ویژه با محارم به شدت افزایش یافته... و کلی از این اراجیف و تهمت و شلوغ کاری و وراجی و فحش های بدتر از چارواداری که در سراسر این جزوه مغرضانه ردیف شده و مرتب بر روسپی گری و فروپاشی خانواده و براندازی نظام ناب محمدی بر اثر گرایش های فمنیستی تاکید دارد: به گفته مبتکران این کمپین هدف از آن «آموزش برای تغییر و ایجاد فرهنگ» است و صدالبته که منظورشان فرهنگ هم جنس و ناهمجنس بازی نامشروع- حتمن می پرسید مگر نوع مشروعش را هم داریم؟! اختیار دارید؛ صیغه ی های موقتی رنگ و وارنگی که علما بر ترویج زیرزمینی اش مصرانه در تلاشند و حتا تا بدانجا پیش رفته بود که می خواست وجهه قانونی و روزمینی هم به خود بگیرد و متاسفانه با دخالت مستکبرین و غرب زدگان و فاحشه های بی همه چیز با دلخوری آقایان و گاهن بعضی خانم های نمونه ی فاطمه ی زهرایی، از صحن مجلس اسلامی برگشت خورد- می باشد! و اینکه تمام تلاش فمنیستها معطوف به هرچه بیشتر، زنان را شبیه مردان کردن، و بالعکس است و چه نتیجه گیری های نفرت باری. در میان کلی گویی و تکدیب های جناب «فرهنگی» نماینده مردم تبریز در تالار دانشگاه و نظارت! مهوع حراست محترم که همه را انگشت به دهان گذاشته بود، خواندن این جزوه واقعن به زهرمار کردن کل روزم کمک شایانی کرد. تمام سلول های عصبی ام می لرزید و در پس خنده های گاه و بی گاهم چنان احساس فلاکت و تنهایی می کردم که خودم را هم تعجب زده کرد. من وابستگی فکری چندانی به کمپین نداشته و ندارم و هنوز هم از شرح حال نویسی های گاهن به شدت مفتضحانه ی سایت آن رنجورم؛ آنجا که «قمر» و امثالهم را به عنوان زنان مستقل و ساختارشکن و شجاع زمان معرفی می کند و ابلهانه از افتخارات ایشان در کسب مقام اول در مسابقه زیبایی ساق پا،احساس شعف می کند! اما کوبیدن این نهال نوپا و پرتلاش که پیه ی بسیار کج فهمی ها و تهمت های سران این کشور را صبورانه به تن مالیده و در این اوضاع مملکت چنین سخت و امیدوار و موثر پیش می رود؛ تنها به بهانه ی چندین نوشته و ایده و عضو، بی شک بی انصافی محض است و در مقابل چنین جزوات و ناشرین بی ردونشان-و معلوم است که چرا- مغرضی است که همواره علنن طرفداری آنان را کرده و می کنم. آیا برگشت لایحه ی حمایت از مردان خانواده از صحن مجلس جز نتیجه ی تلاش مداوم چندساله ی اعضای کمپین بود؟! بدون شک این موفقیت وامدار محض همین روسپی ها(!)بوده است...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/06ساعت 20:57 توسط خزر |