سلام جناب ترس. خوبی؟ امید دارم که نباشی. من نه بچه ام که با سایه هایت بترسانندم و نه آنقدر بزرگ که به جادویت باور نداشته باشم.راستش را بخواهی خودم نمی دانم سنم چقدر است. من حتا نمی دانم مال کدام نسلم. به گمانم روی شاخ نسل های ماقبل ایستاده ام . خب این جوری شاخ هم نمی خورم.اما شما سنتان دارد بالا می زند ها. خب خدمتتان عارضم که دارید زیاد اذیت می کنید این روزها. مدام پنجه به گلویَمید. میان فکرهام دست به یقه می شوید. خب دست بکشید لطفن. هنوز هم برایم کودک و کوچک نشده اید که «تو» خطابتان کنم. آخر می دانید شما تنها موجودی هستید که ما هرچه قد بکشیم کوچک تر و کودک تر می شوید. رشد معکوس دارید به عبارتی. خدمتتان عارضم که من حالم به حال نیست این روزها، چون همه چیز دارد رو می شود برایم و شما مدام می پرید وسط؛ و دلیل بدبختی هایمان را توجیه می شوید. و من مدام گمان می کنم نکند شما توی تاریخ ما آدم ها حرف اول را می زدید! نکند مکتب frayism ی چیزی خلق کنند این وسط ها و شما را به آمار و منطق و واقع و سواد و وجدان واحساس، بچپانند توی باورهامان و ما آدم های همیشه تومعمولی دوباره باورمان شود و با باورهامان زندگی کنیم! تا بااااز قرنی بنشینیم که دوباره یک مکتب دیگری بیاید و شما را جر بدهد و... شاید خلاص شویم..، که من البته آن موقع ها نیستم و خودم بالذات خلاص شده ام و دیگر به درمانشان نیازی ندارم. خدمتتان معترفم که خیلی قَدَرید خداییش. حتا گاه پشت به خاک می کنید اطمینان هامان را . خب این نگرانی ندارد؟! راستش یک جور عجق وجقی هم هستید؛ آدم نه می تواند بهتان بگوید «با ما راه بیا» که اوضاع را خراب تر می کنید و نه «گورت را گم کن» که خودمان را حواله ی گور می کنید. نه می شود نازتان را کشید که قد می کشید و بعدش شاخ و شانه؛ و نه می شود بی توجهی کرد بهتان که آراااااااام بذرتان را می پاشانید بی هیچ زحمتی. گفتم کمی باهم اختلاط کنیم شاید که راه مدارا یافتیم. آخر همین مکاتب اُخری می گوید برای رفع سوالت برو پیش همو که اول بار سوال کرد! اگزیستانسیالیسم من هم گفت بیایم خدمت خود سوال.آخر وقتی مسبب و موید و معین وموجه خودتانید، چرا ره کج کنم؟! هان؟ خب با اجازه تان می خواهم مکتب جدیدی راه بیندازم که امام و پیرو و حی و قیومش هم خودمم. پس شاید تا یک روزهایی باشید و نفس بکشید اما بی شک شروع به شمارش خواهید کرد. شما که این همه نفس به سینه مان حبس کرده بودید، باید به فکر خرابه ای دیگر باشید یحتمل. یک چیزی را لو بدهم که یک وقت خدای نکرده، ندانید و بمیرید. راه و چاه از خودتان گرفتم... پ.ن: حرف زیاد است. اگر آرام بگیرم خواهم گفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 20:24 توسط خزر |
انگشت نگاهش را اشاره کرد بهم و گفت نمی توانم. با ادبیات بوقش آدم های ضعیف را-مرا!- فاقد تصمیم گیری خواند. یک چیزی توی دلم غنچه کرد. انگشت نگاه او توی دلم به انگشت های لرزانش خندید. به فرزندانم قصه ها خواهم گفت. نشانشان خواهم داد که جایی که تو مرده ای برای دیگری و دیگرانِ بی هیچ دلیل، مهم(؟)؛ می توان روی تک پا رقصید حتا! بهشان خواهم گفت اگر چشم های کسی به رویتان نخندید؛ کسی را دیده ام که توی حلقه ی تنگ نظری ها، دست و پایش نلرزید! برایشان خواهم آموخت جایی که بشری را پشتوانه ات کرده ای دعا کن او پَرَش دهد. توی دهان مبهوتشان خواهم کاشت، اگر گمان کردی تشویق ها و های و هوها و امتیازها، زیر پروبالت را می توانند گرفت؛ همو را ببین که از سم پاشی و فضولات، سلامت بیرون زد. من از اتوپیای ذهن نخواهم گفت! برایشان قصه ی دختری را نقل خواهم کرد که پر سکوتش استخوان انگشت های اشاره را خرد کرد. از پاهای لاغر اما بلندی که مناره ی غرور به سجده اش برخاست! از نگاه تنهایی که کوهِ نونهالِ پشتش چون پنبه ای زده شده به قیامت رسیده بود درو و کوهی برآمده بود توی خلوت های حرامش. خواهند دید می توان توی حلقه ی نابرابری، بی انصافی، فحش، سنگ اندازی، تهدید، وسوسه، واسطه، زور، تمنا، فریب، دلسوزی؛ نقطه ی میان پرگار بود و قطر زندگی را بزرگ و بزرگتر کرد تا که گوشه ی دامنت را بالا بگیری. اما از غنچه نخواهم گفت. او را خودشان خواهند یافت... بین تمام انگشت های اشاره! پ.ن: « من هم آدمم » را کدام کورِ لمسی آورد توی ادبیاتمان؟ دقت به پیشینه ی جمله مبذول دارید لطفن!
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 23:59 توسط خزر |
عجیب است که زندگی را سخت نمی گیرم؛ اوضاع بهتر شده. این قضیه به ترس و تردیدم انداخته!
+ نوشته شده در جمعه 1387/08/03ساعت 23:44 توسط خزر |