او مرا رنجاند و مهربانی کرد. من تنها، رنجاندمش. دیده ای در دین می گویند فلانی همه چیزش روبه راست! نمازش به وقت و مناسکش به جا! خیرات و مستحبات مثل نقل و نبات پخش و همه جا ذکر درستی ایمان و کردارش! اما وای به وقتی که نیتش صواب نبوده... امشب درست حس همین حاج آقا و خانم محترم و محترمه جهیده توی دلم. کلی کلنجار می روی.به خیالت درست آمده ای. راه می نمایی. با منطق دهن همه را سرویس کرده ای. خودت پیش خودت موجهی حسابی. اما می بینی یکی را نادیده گرفته ای همیشه. حالا گیرم طرف به مزاجت خوش نیامده. حتا زخم زبان هم زده، اما در عوض تو لهش کرده ای! حالم به راه نیست. مساله شاید به اخلاق سگی ام برگردد. وای به آن موقع ها که تصدیق یا تکفیرم کرده. اراجیف می بافت زیادی اما مهربانیش رنگ نمی باخت. خودِ آشکار قصه ی داستایوفسکی بود اما خوب تروخشکم می کرد. همیشه قضاوتم کرده بود، اما میدان می داد بهم. حتا آن روز سگی تنها و تنها و تنها و تنها و اولین شخصی شد که بهم حق داد. من از همان روز دهنم نیم وجب باز مانده. هنوز هم تنها و تنها و تنها و تنها و اولین کسی ست که پشت آرزوهایم ایستاده. قربان مرامش! ظهر باهام می گفت و می خندید، عصر چغولی_ام را پیش مامان می کرد. برایم کادو می خرید و غافلگیر می کرد، شب مخ بابا را علیهم تلیت می کرد. خوش نداشت و ندارد زیادی با داداشی گرم بگیرم. خنده هایمان را زهرمار می کند هنوز. گاه که خستگی آوار می شد توی رگ و پی_ام، از زمین و زمان شاکی بودم و دلگیر و دلم خلوت محض می خواست؛ گیر سه پیچ می داد بنشیند بغلم، آدامس بیندازد توی دهانش و توی گوشم وزوز کند.! همیشه توی این سال ها بود. روی اعصابم رژه می رفت. مثل زالو چسبیده بود به تنم. مثل بختک به روحم و من خسته بودم از این همه بودنش. از این همه سرک کشیدن توی جیک و پیک من. هرگز هم حاضر نشد دست از مهربانی های بی حدومرزش بکشد. حالم اصلن به راه نیست. گذشته ی سختی داشت و زیادی تلخ. پدری که سگ پیشش شرافت داشت. همه ی کودکی و نوجوانی و اوایل جوانی را به گریه و ترس گذرانده بود. از آن مخ هایی بود که روزگار واقعن کوبیده بودش. فقر فرهنگیِ محیطش نبوغش را هووو کرده بود. اگر می خواستیم از آن ایام بگوید یک آآآآه سیاه همیشه ضمیمه اش بود. هنوز یاد آن ایام دلش را چنگ می زند و چشم هایش را لرز. دو نفر هستند توی زندگی_ام که یاد گذشته شان مرا به خدا کافر می کند. زمانه عجیب زده توی دهانشان! نسل های قبلی ما بدهکارند به ما و خیلی طلبکارند از خدا. باور می کنی؟!!
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت 0:50 توسط خزر |
پایین پله ها داشتم مردها را مات نگاه می کردم که دخترها صدایم زدند. گفتم، بابا دارد می آید این بار بلندتر خواسته شان را تکرار کردند. رفتم نشستم بغل کلاغ. گفتم ببخشید جایتان را تنگ کردم؛ اینجا خودش جای 4 نفر است شما 5 نفر هم به زور خودتان را جا کرده بودید. کلاغ گفت: همیشه دوریم از هم، یک این بار را بیا صمیمی بنشینیم. لبخند زدم. سر درد دل باز شد. زن ها را که می شناسید! از نامردی آقایان حاضر گفتم که خیالشان هم نیست که دخترکی یالقوز ،شب، وسط بیابان بماند. کلاغ خندید: جااانم! کبک خیلی هول بود. ریزه میزه علتش را پرسید. گفت که از بداخلاقی شوهرش حسابی حساب می برد. گفت پوست کله اش را خواهد کند اگر شامش دیر حاضر شود. رو به کلاغ گفت که سه ماه است رفته خانه ی سیاه بختی. گفت باهاش میانه ی خوبی ندارد. زیادی بدعنق است و ایرادگیر. خودش هم خسته از دانشگاه که برمی گردد لباس نکنده باید اسباب آسایش شوهر فراهم کند. کلاغ پرسید چرا دو روزش را نمی روی خانه ی مامان و دو روزش را مادر شوهر؟! این جوری خستگی ات هم کمتر می شود. خیلی روراست و جدی گفت که با فک و فامیلشان نمی گردد. نالید که خیلی اذیتش کرده اند. حتا شوهرش را جادو جنبل می کنند. گفتم چه می خوانی! گفت IT. هم داشگاهی درآمدیم. گفتم شوهرت چی! دبیر محترم فیزیک شهرمان بود. زنگ که زد مرتب آیه و قسم می آورد که والله ماشین خراب شده و حالا تو راهیم. کلاغ زیرلب آیه الکرسی می خواند.من نگاهشان می کردم. بعدش ادامه داد: زنگ زدم از آخوندی مسئله بپرسم راست و درستیِ جادو را هم ازش پرسیدم. گفت حقیقت دارد. پرسیدم پس چه کنم؟! چنین فرموده بودند: بشاش توی لیوان شربتش بده بخورد...!
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت 17:15 توسط خزر |
یک کارت مهم را گم کرده ام. حسابی می اندازدم توی دردسر. یک معرفی نامه را باید هفته ی پیش می دادم. احتمالن دیگر مشمول شرایط نخواهد شد. باید عکس بیندازم. باید فرم دانشگاه را ببرم اداره پست، از آنجا به اداره ی آموزش و پرورش، دوباره از آنجا اداره ی پست ... کلی کتاب سفارشی باید بگیرم. کلی کار عقب مانده دارم. کلی پول لازم دارم. باید به یک نفر حتمن زنگ بزنم. برنامه ی کلاس های دکتر امید با برنامه ی کلاسی ام جور در نمی آید. هنوز هیچ درسی را شروع نکرده ام. جزوه هایم ناقص و قاطی شده. توی کلاس چشم هایم خمار است و دهانم نیم متر باز ، سوال هم می پرسم آسفالت می شود. هرچند دکتر فتحی درست انگشت می گذارد روی نقطه ی حساس فکرهایم و من بهت زده قند توی دلم آب می شود. باز هم عقبم ،عقبم ،عقبم. 4 روز هفته از صبح می دوم تا عصر. 3 روز بقیه را توی جاده ام. چند قضیه ی حاشیه ای هم شده قوز بالا قوز. واااای! هنوز از عاطفه نپرسیده ام. ای بمیری تو مهدان. ای بمیری که همیشه دقیقه نَوَدی. ای بمیری با این حواس پرتی تمام نشدنی ات. ای بمیری با این تصمیم های دیربه دیرت. ای بمیری که منو کشتی... حالم حسابی توی قوطی ست!
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت 12:8 توسط خزر |
ز دست دیده و دل هردو فریاد که هــــرچــه دیده بیــند دل کند یــــاد بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنـــم بـــر دیـــــده تــا دل گـــــردد آزاد اگر دستم رسد بر چرخ گردون ازو پرسم که این چون است و آن چون یکی را داده ای صد ناز و نعمت یکــــی را قرص جــو آلـــوده در خــون ما که افسرده حالم چون ننالم شکسته پروبــــــــالم چــون ننــالــــــم همه گویند فلانی ناله کم کن تــــــو آیـــــــی در خیــــالم چون ننـالم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 21:2 توسط خزر |
درست که هنوز کسی را خبر نکرده ام و اگر بداند هم خوشحال نخواهد شد؛ که یک دعوای حسابی هم دارم، اما بهتر از این سرگردانی چند ساله است. خب فصل کوچ زندگی من هم رسید. ! اگرچه کمی دیر و با تردید و دلخوری و سرخوردگی و هزار هزار تنبلی و بی کسی؛ اما باور دارم که فصل شگفت و جدیدی پیش رویم است. راهی نامعلوم و به شدت وسوسه کننده. شاید کمی زود نوشته ام اما این انتخاب جدٌن هیجان زده ام کرده.برای نخستین بار دارم لذت و دردسر را یکجا می آورم توی زندگی ام. به قول دکتر نوید، ما ایرانی ها می گوییم: با یه گل بهار نمیشه و انگلیسی ها می گویند: با یک گل بهار شروع می شود. این گل را من توی احساسم دیده بودمش بارها و نادیده گرفته بودم، حالا می خواهم جبرانش کنم. تمام آن وحشت و تنهایی و گریه و پشیمانی و پریشانی و یاسِ شب هایم همگی جایش را به احساس شگفت امید و تردید داده است. حتا اگر دارم صفر ِ صفر شروع می کنم. حتا اگر پشتوانه ای نیست حتا اگر رفتار بی انتظار ببینم ... عجبا از موقعی که این خانه مجازی را ساکن شدم چه اتفاق ها که نیفتاد. اینجا آیینه ی تمام نمای تولدهای من است. اصلن زندگی حقیقی من یعنی همین یک سال! بدون شرمندگی می گویم.یک سالی که خودم بی خبر، به اندازه ی 22 سال از مخم کار کشیدم. برای آنها که زود از پیله ی خوشبختی می زنند بیرون، چاره ای جز روی پای خودشان ایستادن نیست حتا اگر حامیان قَدَری داشته باشند.! لیلا می گوید یکی از شروط بلوغ، مسئولیت پذیری ست؛ مسئولیتی که تو در انتخابش دست نداشته ای رودربایستیی بیش نیست. فقط روی آن صورتک خنده روی شبانه هایم حساب باز کرده ام... مبارک است مهدان!
![]()
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 20:40 توسط خزر |

زری معصومانه پرسید: «شما می گویید من دیوانه نشده ام.»
دکتر عبدالله خان گفت: «به هیچ وجه.»
زری باز پرسید: «دیوانه هم نمی شوم؟»
دکتر عبدالله خان گفت: «قول می دهم نشوی.»
چشم در چشم زری دوخت و با صدای نوازشگری ادامه داد: «اما یک مرض بدخیم داری که علاجش از من ساخته نیست. مرضی است مسری. باید پیش از اینکه مزمن بشود ریشه کنش کنی. گاهی هم ارثی است.»
زری پرسید: «سرطان؟»
دکتر گفت: «نه جانم، چرا ملتفت نیستی؟ مرض ترس. خیلی ها دارند. گفتم که مسری است.»
*
به خانه که آمدند، چند نامه ی تسلاآمیز رسیده بود. از میان آنها تسلیت مک ماهون به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد:
« گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی!»
«سووشون» سیمین دانشور
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 21:38 توسط خزر |
گنگ است، گنگ است دنیا من دوروبرم می چرخم و هی به جستجوی خویش عیبم این است که خودم مرکز ثقل جهانم... افسوس! دوربین ها را به دور افکنید من به تمام عینک های نزدیک بین جهان محتاجم و به تمام میکروسکوپ های الکترونی. کجاست چشمی که توی کاسه ی سر من نباشد؟! به دنیا چشمی بدهید شاید این بار او تواند که مرا ببیند تمام کوه ها و ارتفاعات دنیای مرا تمام معادن و مرداب ها و غارهایم را و پرنده های علیل و خانگی روحم را. شاید اگر زمین، سقوط میوه ی مرا می دید من هم اکنون فرمولی بودم در دسترس و شفاف و شاید یکی از سه قانون همیشگی و تغییر ناپذیر. طرحی از گنجشکی کشیده بودم، نشسته روی گلدان شمعدانی غافل از آنکه همگی اطلس هایی بودیم ، زمین بر دوشمان دروغ فهمانده بودند ؛ روح در عین سبکبالی، مقید ترین می شود همیشه. چقدر عصیان های گرسنه هستند که به سایه هاشان تف می کنند آی فاصله ی عصیان و خستگی گاه به حد همین فریاد است. شاید موعد کتاب سوزانت فرا رسیده، ژید! و زمان آن که در تمام کتاب های فیزیک بنویسیم: درخت های سیب خشکیدند قانون ها تعطیل...!
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07ساعت 0:2 توسط خزر |
خب من از وقتی بیدار شدم هیچ کاری نکردم. اینجا هم نمی دونم چی می خوام بنویسم. از این word جدید هم خوشم میاد.مخصوصن از wی سورمه ایش. پاهای لختم هم سردشونه. آخه دیشب یه بارون شدید با رعدوبرق های وحشتناک باریده و هوا از صبح ابری و سرده. حوصله ی جوراب پوشیدن ندارم. داداش و داداشی هم رفتن برای ثبت نام داداشی. چند روزه اس ام اس و زنگه که مدام می پرسن کی میرم یونی_ این اصطلاح بچه های خودمونه از دانشگاه_. به همشون گفتم که فعلن نمی دونم. من همیشه از مهر و شروع درس و کلاس می ترسیدم. دانشگاه هم شد عین مدرسه. تو سایتشم راحت نیستم و دلم نمی خواد وقتی پست در می کنم، بغل دستیم از گوشه ی چشمش مطلب منو بپاد. بیرون سوت و کوره. من این تابستون اون جور که فکر می کردم چیزی نخوندم. حالا هم امیدوارم اون حوصله هه یه جوری سروکلش پیدا شه و منو به این کتاب ها مشتاق کنه. یا بهتر بگم امیدوارم مثل همیشه چیزی مهمتر از این درس و مشق پیدا نکنم تا از این غافل شم. به نظر میاد تصمصم من یه جورایی جدیه. من دارم برای یه رتبه ی خیلی خوب می خونم که... برم از این شهر؟ نمی دونم. اما عجیبه که هرکسی که تو این شهر خونده، دیگه نمی خواد برا فوقش دوباره اینجا قبول شه. خب اون تصمیم های گنده رو هم نگر داشتم برا دکترا. آینده گاهی به شدت دور و گنگ میشه! آها من خیل وقته موسیقی درست حسابی گوش ندادم. از اون تک نوازی های تار و سه تار. اینی که الان ریختم تو فایل F، زیادی شاده. استاد سراج هم چند هفته پیش اومده بود آموزشگاه. اینو گفتم که دل خودم بسوزه که اون موقع اونجا نبودم. در ضمن امسال ابدن کوه نرفتم. اما یه دلِ سیر، آب بازی کردم، زیر شرشر آبشار و غارچه های پرآب. این پروفسور 6*8 هنوز زل زده به من. از دوره پیش دانشگاهی. حدودن 5 سال. اَه لعنت. چرا این word جدید ارقامو فقط انگلیسی می تایپه؟ خب خیلی مهم نیست. دیشب به دایی پیشنهاد کردم یه وبلاگ بزنه. نزدیک صبح پشیمون بودم. دیشب پیش بابا خوابیده بودم. دیشب یه خوابی دیدم که الان یادم نیست. مدتی هست دقت کردم دیدم همه ی پست هام یا با «من» یا فعل سوم شخص شروع میشه. ای گور به گور این خودخواهی(؟) که خفت این منیٌتو گرفته ول کن نیست. امروز درست 22 سال و 9 ماه و دوروبر 20 روزه که زندگی منو تف کرده اینجا. خیلی عالی...
+ نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 15:9 توسط خزر |
_برای چه می کوشی هر آنچه را که به من می گویی، توضیح بدهی؟ قلب من می تواند فراتر از آن واژه های عاشقانه را بفهمد. آیا به ادراک من اعتماد نداری؟ _همیشه فکر می کردم اگر کسی ما را درک کند، این ادراک منجر به بردگی ما خواهد شد- باید به بهای درک شدنمان- هر چیزی را بپذیریم. _در سکوت قدم زده ام، غرق اندیشه، و تازه های بسیاری در روحم پدیدار شده است، دلم می خواهد بتوانم به آنها شکل بخشم، اما دستانم قادر به همراهی با تخیلم نیستند. _آنانی که برای یک صلح ابدی می جنگند، همچون شاعران جوانی هستند که نمی خواهند بهار هرگز پایان گیرد. انسان باید جنگیدن برای نیت ها و رویاهای خود را بیاموزد، چون این نیز بخشی از امانت پروردگار در این سیاره است. جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04ساعت 18:10 توسط خزر |