و تاریخ به سوگ می نشیند از امروز، به درازنای 1400 سال. چه بگویم؟ همه چیزمان بوی تکرار مکررات می دهد. بوی عفن برمی خیزد از هر آنچه که «رایج» شده. گویا حقیقت هم می میرد و رنگ می بازد در بازارِ «رواج». همه جا می گریند، می نالند، تریبون های ملی و دولتی و مذهبی و عمومی و خصوصی گوش تاریخ را کر می کنند و اما... حقیقت زیر این فریادها زخم می خورد. 30 سال پیش معلمی آمد و کتابش را تقدیم به ملتی کرد که در گردنه ی توطئه ها، سخت ترین ارزش را برگزیده بود. شگفتا کجای این ملت به انسان های انتخاب گر می خورد؟!! این همه می نالند، می گریند... از فواید تویه در چنین شبی و رقم خوردن سرنوشتی در چنان ساعتی؛ از تزلزل آسمان و زمین از چنین رویدادی و محبت های نمکین مردی به یتیمان در چنان عصری. و حائلی ضخیم و زشت می کشند بر حقیقت طوفانی ندایی که آن مرد در چنین و چنان ساعتی و عصری سر داد که: فزت و رب الکعبه !! عجبا! تا می آیم از جایی آغاز کنم می بینم چنان گند زده اند به حوادث که راه نرفته را پشیمان بازمی گردم. راستی از کجا بگویم؟ انگشت به هرکجای این تاریخ سرخ می گذارم چنانی لجن مال شده که جز قبای سکوت را به تن گزیدن، چاره نمی یابم. زمانی که قلم را اعتباری بود و فریاد سرخ از حلقوم سیاهش می آفرید ؛ این ملت چه کرد که در این بازار شلوغ کلمه فروشی و شرف فروشی، راه خود بیابد و امام خود بشناسد! این نسل کور و آن نسل خسته را دیگر چه تعبیری تازه از دین می توان روح امیدشان بخشید؟ به کدام اعتبار می توان درد نیاز به کامشان ریخت و به جوش و قیامشان واداشت؟ چقدر تاریخ پیش رویمان مه آلود است...
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 1:58 توسط خزر |
خوابم نمی برد
گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
باور نمی کنی
اما
من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
پیوسته باز می شنوم در درون شب
من رویش گیاه و رشد نهالان
پرواز ابرها تولد باران
تخمیرهای سکت و جادویی زمین
من نبض خلق را
از راه گوش می شنوم آری
همواره من تنفس دریای زنده را
تشخیص می دهم
باور نمی کنی
اما
در زیر پاشنه هر در
در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
پی جوی و هرزه پوی
احساس می کنم
حتی
از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق
نان و گل و سلامت و آزادی
می بینم آشکار
این پوزه های وحشت را
له له زنان و هار
آن گیاه از میان صداهای گونه گون
این له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدایی دیگر
تا آستان قلبم بی تاب
نردیک می شوند
نزدیک می شوند و خوابم نمی برد
اینک منم مهاجم و محبوس
لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین
قربانی سگان تکاپو
می گردم و به بازوانم مواج
هر چیز را به گردم می گردانم
می ترسم
اما می ترسانم
دندان من از خشم به هر سو ده می شود
آشوب می شود دل من درد می کشم
با صد هزار زخم که در پیکرم مراست
دریا درون سینه من جوش می زند
فریاد می زنم
ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ
دشنام می دهم به شما با تمام جان
قی می کنم به روی شما از صمیم فلب
جان سفره سگان گرسنه
تن وصله پوش زخم
چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار
در گرگ و میش صبح
تابم تب آوریده و خوابم نمی برد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 21:54 توسط خزر |
فکر کردم این نوشته ها از کجا می آید. نگاهی به قیافه ی خودم می اندازم توی آینه و مقایسه می کنم با نوشته هایم. کجای انها شیبه من است؟ اصلن شبیه است؟ زندگی من گاهی خیلی با باورهای مکتوباتم توفیر می کند. مدل خوابیدنم، کتاب خواندنم، فکر کردن هایم، حرف زدنم، موسیقی گوش دادنم، دوست داشتن ها و نداشتن هایم... تا همین چند وقت پیش که بابا گفت از غذا خوردنم خوشش می آید؛ اصلن نمی دانستم چطوری لقمه می چپانم توی دهانم!! نقاشی را دیده بودم که مناظر بی نظیری از طبیعت می کشید اما بیماری اعصاب داشت. مدام داد می کشید! یکی اینجا ازم قدیسه ساخته بود توی ذهنش و یکی دیگر روسپی. چه باورهای نقیض قشنگی. میدانی! فکر نمی کردم یک روزی بیایم اینجا و برایت اعتراف بکنم. اما امشب بند هیچ آبرویی به پایم نیست. شاید خواستم بفهمی که می فهمم.چه تلاش عبثی... خب، مدام جمله هایی که برایت نوشتم _ آخر همیشه برایت نوشته بودم _ جلوی چشمهام رژه می رود. فکر می کنی، جدن فکر می کنی فراموش کرده ام یا می خواهم از یاد ببرم؟ صحبت تذکره و آه و فغان نیست، که ذکر مصیبت، به اسم نوستالژی برایم مهوع بوده همیشه و ابلهانه. بگذار روشن تر بگویم... هر چه فکر می کنم باورم نمی شود که بهت قول داده بودم! لعنت! لعنت! چرا به آن زودی؟چطور شد که آن طور شد؟ تو هنووووووووووز برایم بیگانه بودی اما من... گند بزنند این دخترها را که همیشه حرف هایشان کار دست این و آن می دهد. چقدر راحت دارم می نویسم.گفتم که حتا فکر نمی کردم دوباره بیایم اینجا از آن روزها بنویسم. خب؟ هدف؟ خب می گویم . آمده ام تشکر.!!! اگر حضور تو نبود من می ماندم و مرداب می شدم. اگر حرف های تو نبود توی ایمان ابلهانه ی خودم غوطه ور می ماندم. اگر تجربه ی عجیب تو نبود چشم هایم جز دنیای تنگ خودم را نمی دید هرگز. هی! فلانی من شعر نمی بافم. من هنوز هم ابدن نمی دانم تجربه ی خوفناکت می ارزید یا نه.! راستی قمار عاشقانه ای را که گفته بودی هم خواندم. حالا یک چیزهایی را چطور بگویم لمس می کنم. «دلیل» برخی حرفهایم و حرفهایت را حس می کنم. و گمان می کنم تو به جغرافیای حرف هام همیشه بی تقاوت بودی. تمام نفس نفس زدنهایم برای این بود که همین را بگویم. می دانی چند وقت است از چه دلگیرم؟ گاهی آنقدر کوچک می شوی که ... شهروند درجه دو بودنت بخورد توی سرم. می بینم آمده ای به حوزه ی تفکیکی نسوان این مملکت. این لقب که همیشه الصاق به شمایل ما بوده عزیز. راستی از چند وقت پیش که بعد از سالها _ راستی چند سال؟4 ؟ 5 ؟ 6 ؟..._ شروع کرده ام به نماز خوانی، دعای قنوت و سجده ی آخرم شده... خب دعا را که نمی گویند. راستی یادم است گفته بودی انگاری با خدا آشتی کرده ای؟ همان موقع ها که مرا باهاش قهر دادی. هنوز هم نمازمی خوانی؟ زن ها که واسطه ی بنده و خدا نمی توانند بشوند. نه؟ دیدی آنجا هم اشتباه کرده بودی!! بیا و با یادآوری هرازگاه حرف های اشتباه آن روزهایم، مرا به آتش نکش. بی شک من انتظار روزی را خواهم کشید که تاوان قول نکرده ام را، زبانه های مهربان آتش از من بگیرند و آن پلیدی ها را پاک کنند. هیسسسس... نگو هیچ نگو لطفن. فقط بیا تمامش کنیم برای همیشه. آن حس های دروغین. آن عشق زوری و از سر بیچارگی ها را. از برای فرار از تنهایی ها را. ما همدلی را اشتباه گرفتیم با عشق. حسابی هم اشتباه گرفتیم. تو هنوز متوجه نشده ای؟ من حالم خوب است
. شما خوبید جناب؟
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 0:42 توسط خزر |
تنها 20 قدم ما را، قرنی از هم جدا کرد...
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/22ساعت 23:5 توسط خزر |
دستی از خلاِ خواب هلش می داد به بیداری، چشم هاش در گرگ و میش سحر، خیره می ماند به سقفِ مات و جانش از آشوب غریبی سرریز می شد. توی دلش یک حفره ی خالی سیاه می یافت و چیزی مثل دهل آرام و یکریز می کوبید. صاعقه ای زبانه کش، چشم هایش را داغ می زد. آرام قوس می آمد و نگاهش را از گوشه ی تخت به تکه آسمان اتاقشان می دوخت و گویا ناگه خویشاوندی غریبی با آن می یافت؛ آن دم نه انسان بود، نه نبات، نه خودش، هیچ، هیچ.. دستهاش تا صبحِِ جنبش آویزان می ماند و نگاهش معلق بین سقف کوتاه و آسمان سنگین. هم اتاقی ها به نظم ساعت برمی خواستند و دست و رو می شستند و بساط صبحانه می چیدند و او چشمهای سنگینش را می بست تا از تمام سوال و جواب های دنیا فرار کند. ساعت ها ساعت ها نگاهش با سقف گره داشت و وجودش زیر سنگینی اتاق له می شد. دستش را می دید که همچو چوب خشکی پلاسیده بود و می اندیشید که چند روز است؟ چند هفته؟ و مبهوت می ماند از این جان سختی هولناکش! و روز تمام می شد و باز سمفونی عذاب آغاز. تمام سرانگشت هایش تب می کرد و جیغ می کشید. انگار؛ انگار حجمی به جنون در تقلای آزادی از انگشت ها جانش را پاره می کرد. و شگفتا که عبث می پیمود. عبث می پیمود. شگفتا! عبث می پیمود... دوباره بیداری و...دست و رو می شست و تمام افکارش را توی دستشویی خالی می کرد و لمحه ای نگاهش گره می خورد به دخترک دور آینه. توی کلاس بود و نبود. قلم بود و حرف را گم می کرد. به گمانم از آن روزها بود که خودش هم گم شد..! شب ها خواب می دید. اما نه این بار بی اویی را ؛ بی کسی را. تمام حس های جسته و نجسته اش، مژه های تاب خورده اش و همه ی آرزوهای از یاد رفته، سنگینی تلخ آن دهلیز سیاه یأس را تا عمق لا ادراکش می فهمید، می چشید و می گداخت. نخاله ای می پنداشت خود را که وسط کهکشان بیگانه ای پرت شده بود ؛ بی هیچ آتیه و پیشنه ای. یک بی اصل و نصب به تمام معنا. یک تنها، یک خود ملعون. یک خدای رجیم... چیزی مثل دهل همچنان یکریز و پی در پی می کوبید و می لرزاند...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 22:7 توسط خزر |
گینه گلدی رمضان هامی مسلمان اولاجاق دین اسلام اوجالوب خلق نماز خوان اولاجاق گله جق غیرتده فاسق ، اولاجاق اهل تمیز ایتدیقی معصیته جمـــــــله پشیمــان اولاجا ق بیر محرمده چخوب شاهـقلی بو مسجد دن بیر ده بو آیده گلــــوب داخـل ایوان اولاجا ق روزه سین میل ایلینلر کیخاجاقلار سفـره ایله بیر هاموسی زوار خـــراسان اولاجا ق او آداملار که ایدوب میلته چوخ جور وستم هاموسی بیر گئجه ده قاری قرآن اولاجا ق هیچ گناه اولماسا بسدور بیزه بو صوم وصلاه قبر ایچینده بیزه او حائیل سوزان اولاجاق
پ.ن: اذانمان بوی کفر می دهد به حد کافی و بزرگ شده ایم به حد کافی. پس خواستم کمی بخندیم در این قحطی کفایت. همین و دیگر هیچ پ.ن۲: شعر از میرزا حسین کریمی مراغه ای
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 19:22 توسط خزر |
بالاخره تنها ماندم. الان دکتر رفت، کاغذ و قلم و مداد را برداشتم، می خواستم بنویسم، نمی دانم چه؟ یا اینکه مطلبی ندارم و یا از بس که زیاد است نمی توانم بنویسم. این هم خودش بدبختی است. نمی دانم؛ نمی توانم گریه بکنم. شاید اگر گریه می کردم اندکی به من دلداری می داد! نمی توانم. شکل دیوانه ها شده ام. در آینه دیدم موهای سرم وز کرده، چشم هایم باز و بی حالت است، فکر می کنم اصلن صورت من نباید این شکل بوده باشد، صورت خیلی ها با فکرشان توفیر دارد، این بیشتر مرا از جا در می کند... * خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم می گویم: برو دیوانه، کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور، پرت گویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟. اما من از کسی رودربایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمی گذارم، به دنیا و مافی هایش می خندم. هرچه قضاوت آنها درباره ی من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام. آنها به من می خندند، نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم، من از خودم و همه ی خواننده ی این مزخرفها بیزارم. * پ.ن: زنده بگور ، صادق هدایت ، تهران 1309 
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/08ساعت 23:24 توسط خزر |