بعضی مغزها هستند که عسل ترشح می شود از وجودشان. همیشه شیرین و اصل. بعضی ها... اصلن ولش کن! این چه گیری ست که من مدتی است داده ام به فلسفه ی وجودی آدمها و تشریح بطن شان؟! مرا چه به تقسیم و جمع و ضرب آدمیان، وقتی هنوز توی کف تعداد وروجک های سمج درونم مانده ام. هرکدامشان هم هزار حرف دارند برای گفتن(به گمانم نالیدن) و من لگدهاشان را که از روی حرص و هول و بیم مدام بهم می کوبند؛ همچو زنی حامله حس می کنم. منتها آنها ضربه هاشان را به مخ وکله و احیانن دلم(نه به مفهوم عامیانه) فرود می آورند. _ مثلن یکی شان که زورش از بقیه بیشتر است و حرفم را نیمه تمام گذاشت، زور می زند تا بنالم از آن روزی که آن آقاهه بهم گفت: خب درست است که ما بدنبال تجدید بنای اسلامی و مبارزه با اینی که به دروغ نقاب مذهب به چهره ی کریهش زده، هستیم و نهایت مطلوب ما آزادی در همه ی ابعاد انسانیش است و... اما با همین چند زلف فضول بیرون پریده و نپریده ات، خلاصه کنم؛ مشکل دارم! اساسی. یعنی حواست باشد زیاد لگد نپرانی و یه وقت با نیمچه آزادیی که توی جمع مژده اش را بهت دادیم و منت سر سقراط و چگوارا و گذاشته ایم!، دور برنداری و خیال نکنی ما حواسمان نیست..! یابگویم از آن سفری که آقاهه توی ماشین، خیلی شیک و انسانی و روشنفکرانه و بابایی( نه مامانی) بهم گفت: این مرده هه که خیلی بارشه و زیادی می فهمه و اتفاقن بیشتر از من هم می فهمه_ عجبا_ و ماها شاگردشیم و مقلدش، اما ما که نمی تونیم خودمونو به درک و شعور شخصش برسونیم و اصلن دنیای اونو و شناخت درستشو از مکتب، درست بفهمیم. یعنی خلاصه، تو شعورت، زور هم بزنی مشکل دارد و مثل من در سطح همین مقلد «کتاب هاش نصفه خوانده» و «حرفهاش ربعه فهمیده»، بمان و در جمعی، محفلی که حرفش شد متین و خیلی سنگین رنگی؛ گویا که نمایشی ترتیب داده باشی تا یادم بدهی: آهان، همون که اسم کتابش...ه و سال ها پیش مطالعه کرده ایم منتها چندان با جامعه ی ما سازگاری ندارد، آخر ملت ما مثل گوسفندند و جز زبان زور حالیشان نمی شود و گفتارهای نیک ایشان فعلن در جامعه ی ما نمی تواند پیاده شد و... آخرش هم سری به نشانه ی تایید و کشتار فلسطینی هایی که اخبار نشانشان می دهد و آنگاه عربده ی: جدایی دین از سیاست و...خروار خروار نشخوار اراجیف! یا بگویم از آن روزهای پرالتهابی که اون پسره، کله اش یه کوچولو بو قرمه سبزی داده بود و قاطی شلوغ کاری های دانشگاه شده بود و آقاهه خیلی کنفسیوس مآبانه، مثل کوه در حال فوران، از سیاست بی رحم و زبان نفهم_ که خودش تاریک ترین زوایای زندان های اهالی اش را تجربه کرده بوده!_ نقل ها گفت و اذعان نمود که ما نیز چنین کرده ایم ورفته ایم و دیده ایم و جز سرخوردگی نصیبمان نشد، و شما که جوانید و خامید و نصیحت نشنو، خودتان و ما را بیچاره می کنید( ادعای بیچاره شدن نسل قبلی توسط نسل فعلی ؟!!!) و رشته های ما را پنبه! شگفتا! همیشه درک خود را منبع موجه تجارب، و شعور خود را پایه ی قیاس گذاشتنها.!! _ یا این وروجک دیگری که مشت مالیم کرده که بنالم از آن زنه که مبل را کشاند نزدیک من و پوزخند به لب، لمید روی آن و شروع کرد با لحن تمسخرآمیزی خواندن که: هرگز زاده نشده بود چون اویی و او اسوه ی هر زنی ست در هر دورانی_ این وسط یه جیغ بنفش هم کشید_ و او فاطمه _ و صداش کمی پایین آمد_ و همسر علی_ و ادامه نداد چون خودش را به سخره گرفته بود_... آخرش هم لب هاش را ورچید که این ها دیگر چیست می خوانی ، «وللش».. صلوات بفرست! _ این یکی وروجکه هم یقه ام را گرفته و خفه ام کرده که بنالم ازو که امیدها بسته بودم بهش و روزی خیلی عامیانه مآبانه و خودمانی و صمیمی، جوری که یک وقت خدای نکرده احساس نکنم نصیحتم کرده گفت که: منی که سن و سالی ازم گذشته آن هم با آن پیشینه ی عظیم فرهنگی که «کامو» پیشم کم آورده و مسلط به علوم قدیمه که حتا می توانم نصف «خواجه تاجدار» را از بر بخوانم، و علوم جدیده که روانشناسی را مدیون فروید می دانم و از پشت پرده ی هرچیزی سر در می آورم و 16 آذر را محکوم می کنم و کار جوان هاشان را ابلهانه؛ و در هر زمینه ای نظر می پراکنم و همه را مستفیض خودم می کنم؛ ... گو اینکه سن و سالی ازم گذشته، هنوز که هنوزاست وقتی توی تاکسی یا جایی کنار بانویی می نشینم، یک جوری می شوم. یعنی من که ناخن کوچیکه ی شست پای چپش هم نمی شوم ، حواسم باشد! _ این یکی هم جفتک می اندازد که بنالم از آن جوانک دل نازک خوش ظاهر خوش خیالی که هر بار که سروکله اش پیدا می شود گیر می دهد به سلیقه ی موسیقیایی ام و تمام دق دلی ش از تبعیض های فرهنگی جامعه اش را خالی می کند سر هم خانه ای اش و هی تشر که: آخه تار هم شد آلت موسیقی؟ برو دنبال سازهای فولکولور اصیل خودت و.. ردیف کردن تاریخ پرشکوه و جبروت و انگاه به زور یا دروغ و یا احتمال، ادای آن هم زبان ها را درآوردن که یعنی با آنکه همیشه مرز بوده و فاصله، اما ما سنت را پاس داشته ایم و من ملیتم بیشتر به آنها می خورد- که تمام عمرمان حتا از نزدیک ندیدیمشان- و انکار ملیت ایرانی مان،- که ؟ نمی دانم یعنی چه؟- و مرتب نشخوار اراجیف آماده و از قبل سرو شده ی دوران نازیسم، به عنوان بحث های تازه مطرح که دنیا و سیاست را درگیر خود کرده و آتاتورک را تا حد پیغمبر بالا بردن و... چه بگویم که این، بیشتر از همه رنج می دهد! _ خب این یکی وروجک خوش حوصله هم اعلام کرد که بس کنم و ختم کلام دهم که فردا صبح خیلی کارها داریم و تازه یک پیشنهاد بیشرمانه هم داده که همین ظهر کشفش کردم: یک سیب _ فرق ندارد سرخ یا زرد و یا حتا کال_ بگیرید دستتان و موها را پریشان کرده و جلوی پنکه ایسته کنید و آنگاه که سرش به طرف تان چرخید، چشم هایتان را ببندید و یک گاز به سیبه بزنید و ببینید به نتیجه ای که من رسیدم، خواهید رسید که: چقدر بعضی لحظه ها پر از زندگی اند! .
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 23:57 توسط خزر |
نه سه راه و چهارراه؛ نه! که در وسط گودی دایره ای به وسعت زمین، و پیش رویم میلیون ها میلیون راه! تو خودت از یک جایی، درزی، سوراخی، راه را نشانم بده یا رب الگمراهین!
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 12:30 توسط خزر |
گاهی باوری که داری، ایدئولوژیی که پذیرفته ای، اعتقاد به دینی که یافته ای، کتابی که دوستش داری... یک جمله ای، یک تکلیفی، یا چطور بگویم یک وضعیتی دارد که دلت را می زند، نیشتر می زند به اطمینانت، محدود می کند آزادی ات را و شاید پرواز خیالت. توجیهی دارد که ابدن به دلت نمی نشیند. فکر کردم شاید فطری نیست. حالا می اندیشم شاید فطرتمان را هم دست کاری کرده ایم. مساله دارد سخت تر می شود. این جوری که حساب همه چیز قاطی می شود. این طوری که بازار تفسیر و وراجی و اثبات بدیهیات گرم می گیرند و بالاخره آن وقت که هزار هزار راه نشانمان دادند، دیگر سر دو راهیِ قبلی گیر نکرده ایم؛ که بین هزار راه و مکتب و شیوه و حزب، درمانده خواهیم ماند! نکند واقعن فطرتمان جراحی شده باشد؟ آدم های بزرگ هم اشتباه می کنند. نه؟ اشتباه های بزرگ؟ پ.ن: این پست را چند روز پیش نوشته بودم اما نمی دانم چرا پاک شده بود؟!
+ نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 23:9 توسط خزر |
14سالم که بود خیال می کردم تا 8، 9 سال بعد خیلی دور خواهم بود از این پنجره. پنجره ای که روزی به باغ بزرگ و پردار و درختی باز می شد که سر و تهش معلوم نبود. و من مدام شبها با صدای عوعوی سگ هایش به خواب می رفتم و همیشه خواب شیری را می دیدم که از آنجا بیرون می امد و کل بچه های محل مان را گروگان می گرفت. از چند سال پیش همزمان با ساخت و سازهایی که نشانه ی ورود تمدن می نامیدندش، همه ی درخت ها را سر بریدند و دیدم که باغ چقدر کوچک شد و دیگر سر و تهش پیدا. و من هنوز جلوی همین پنجره نشسته ام. پنجره ای که با خاطره ای سبز ؛ این بار به بیابان بی آب و علف با تک و توک ساختمان های بی قواره و تناسب باز می شود. بابا همیشه از روزگار دور شهرمان می گوید که برای خودش شهره ی شهری بوده و دایی یکبار از بالای سامبوران جای خالی باغ های مفقوده ی زردآلو را نشانم داد و من همان جا نگران شدم و اسم کوه ها را به خاطر سپردم: گئچی قالا ، علی علمدار ، گوی زنگی ، کوسا بابا ، فلک داغی و میشو. فکر می کنم هرجا رفته ام و دور شده ام، دوباره سر جای اولم برگشته ام. خیلی وقت ها خیلی دور شدم. به گمانم همیشه دور زده ام. و دوباره مقابل همین پنجره! بچه که بودم کارتون دو بچه خرسی را نشان داد که در آرزوی رسیدن به پاناما که اسمش را روی جعبه موزی که رودخانه با خود آورده بود، بار و بندیل می بندند و بعد از ماه ها جستجو در آرزوی رسیدن به کشور موعود، سر از کلبه ی قدیمی و باغچه ای با درختچه های بلند و سرسبز درمی آورند که گویا شبیه پانامایی بوده که در خیال می پروردند؛ غافل از آنکه آنجا همان خانه ی قدیمی شان بوده که حالا بعد مدت ها علف و درختچه هایش بلند شده بود. چقدر همان موقع از آخر کارتون بدم آمد. امشب باز مقابل این پنجره که روزگاری ستاره های آسمان بالایش زیاد و پررنگ بود، مقابل این سوز سرد آذربایجانی که مرا وادار می کند خودم را زیر لحاف پنهان کنم؛ نشسته ام و تقریبن لذت انجام هیچ کاری را ندارم. بهترین کتاب هایم آن گوشه افتاده و انگار نه انگار که یکی در بهترین ایام زندگی توی گوشم نجوا کرد که فقط بخوانم و بخوانم و بخوانم! و تو ی هال، مامان «زن» را مقابل بابا گرفته و می گوید: این را هم توی باغچه ی زن دایی پنهان کرده بودی. نه؟. و بابا یک هیس کشیده می کشد تا مامان حواسش را پرت نکند. بابا دارد showTV نگاه می کند. یکبار در تهران دربه در دنبال اصلِ «فاطمه فاطمه است» می گشتم که عمه گفت به گمانش شوهرش آن را توی کتابخانه اش دارد. از صفحه ی 48 کتاب علامت خورده بود:« از اینجا ماند». شوهرعمه پی تجارت را گرفته بود. مثل بابا که گوشه ی صفحه ی 109 «بازگشت» را تا زده بود و برای همیشه همانجا مانده بود. اینجا، مرند ، یک شبِ پرپنجره و قلمی که سردرد دارد، مقابل پنجره ای نشسته ام که سوز سردش می لرزاندم.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 1:37 توسط خزر |
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15ساعت 20:8 توسط خزر |
من دیگر داغ نیستم مثل آن چند روز. گاهی یادم می رود که چه حرف ها گفت بهم. چه برچسب ها چسباند و تحریم کرد. آدم وقتی تازه راه می افتد همین جوری از هر سایه ای می ترسد. کمی که رفت و خیالش راحت شد با چند توپ و تشر جا خالی می دهد. کمی که گذشت و کم کمک فهمید، فقط کمی دلخور می شود. بعد... غصه ها و دلخوری ها، دود می شود. بعدترش اصلن یادش می رود چه گفت و چه ها عوعو کرد. یکی این مرحله آرامش دارد یکی هم قبل از همه ی آنچه گفتم. زمانی فکر می کردم اگر جامعه بگوید آری و من بگویم نه؛ ملالی نیست وقتی حقوق بشر و سازمان حمایت از بی حامیان و برنده ی صلح نوبل با ماست، با من است. گور بابای حقوق بشر. او که دستش به تونل های فرهنگی پیچ در پیچ ما نمی رسد. او که تا حال همه اش برای من ایرانی دلخوشکنکی سیاسی بوده و بس.نمی گویم نجات دهنده در گور خفته است. اما من هم زنده ام و این خیلی کفایت می کند. خب اولش سخت بود و تلخ. اما یواش یواش یاد می گیری گلیمت را خودت از آب بکشی. آن وقت همه چیزت بوی دعوا می گیرد! نه؛ نمی گویم مبارزه برای اثبات حق و حقوقت. پیشِ «دگم» که خودت را جر هم بدهی همان کهتر پیشینی حتا اگر مهتری یابی. پیش علیل و ذلیل، شاخ و شانه کشیدن که آدم را قهرمان نمی سازد. اما گاهی همین آب باریکه آدم را چطور بگویم.. مجبور می کند .. یا نیازمند. مثلن روزی که نیاز دارم پولی بگیرم، اتوماتیک وار خوش اخلاق می شوم با مامان!! نمی گویم لعنت! که اگر درآمدی بود من پیش این و آن و بابا کمر خم نمیکردم و ..نه؛ بحث این چیزها نیست.از احترام زوری و لبخند من درآوردی هم نمی نالم که اینجا کسی نقش بازی نمی کند. مثلن آن سالی که مامان شرطی برایم گذاشت و گفت اگر آن کار را کردی و بیشتر از 5 دقیقه هم وقتت را نمی گیرد، ماهی مثلن 50 تومن می گذارم کف دستت یا فلان کارت را راه می اندازم. خب همه ی دلایل عقلی و نقلی تحریکم می کرد. من اما مجاب نشدم چون: بر خلاف اعتقاد و راهم بود. خاک بر سرم؟؟ خب به کسی چه! من که دنیا را برای کسی تنگ نکرده ام. حالاها که بر خلاف سال های اول، بدون دلخوری، هر سال به خاطر رودرواسی های آشنایی،چادر توری مشکی را سرم می کنم و می روم مراسم آش نذری پزونِ مامان زهرا، و با دقتی که گاه تعجب خودم را هم برمی انگیزد به چرندیات آنان راجع به نقش شمشیر امام علی روی کشک آششان یا خواب شب قبل از نذری هرسالشان گوش می دهم؛ می گویم آدمی عجب تجربه هایی از سر می گذراند. چقدر شنیدن بعضی چیزها یک دوره ای طاقت فرساست و دوره ای دیگر بی تاثیر و گاه بامزه. تا چند بار قرار است تغییر شخصیت دهم؟ چند بار بخورم زمین و .. از نو؟ تا کی حرف تازه ای بشنوم و ویران شوم؟ هی طرفدار فلانی شوم هی مسلک عوض کنم؟ نمی دانم! بابا که هم سنِ من بوده تصمیم های مهمش را برای زندگی گرفته بود و تکلیف مدل ایمان و ظاهر اعتقادش هم روشن. می گویم خوش به حال این آدم های خوش بخت که از از اول عمرشان تا آخرش یک رنگند و عوض نمی شوند. نمی بینی همه جا ستایش آن که خودش است و تشر به آنکه عوض شده و آدم دیگری شده و... من اما باور امروزم دشمن دیروزی ست. خب این فرق دارد با انعطاف پذیریِ روان شناسی. این یک جور سردرگمی است. یک دوستی ، عالمانه کل دغدغه های مرا در سه خط تحلیل کرد و گفت: از جوانی است، چند سال دیگر یادت می رود.!! یادم میرود؟ من که چیزی به یاد نسپرده ام عزیز. خلاصه، دورانی است!
+ نوشته شده در شنبه 1387/05/12ساعت 21:20 توسط خزر |
من کنار اتوبان ایستاده بودم. یک دستم بلال خیس و دست دیگرم آویزان. چشم هام خیره و لبهایم واافتاده.
میان سرعت و نور، میان همه ی ماشین هایی که با سرعت می آمدند و لمحه ای خاطره جا می گذاشتند، تنها بودم. تنهایی را زیر پاهایم غلت می دادم از سر و کولم بالا می بردم و با مخ می کوبیدمش زمین.
چیزی از آن دهلیز سمت چپ آمد بالا. بالاتر و کوبید به پشت چشمهام. و من تنها کاری که می کردم این بود که ایستاده بودم کنار اتوبان. یک دستم بلال خیس و دست دیگرم آویزان. چشم هام خیره و لب هایم واافتاده.
امروز فکر خوف ناکی آمد به سراغم. ما نمی توانیم چیزی را درست یا غلط بنامیم. دارد می پوساندم. تخلیه ی انرژی که شنیده ای؟ اما آیا اینجا هم بحث تبدیل انرژی مطرح هست؟
فیزیک من می گوید تبدیل انرژیِ روح به گرافیت مداد یا کیبورد ...
درگیر و دار این جنون فکر خوف آور دیگری هم ترکید: ما فقط می توانیم از خودمان بگوییم.
میفهمی؟ می فهمی. این خیلی مرا می ترساند. ته مانده ی امید را به یاس بدل می کند. اینکه ندانی. ندانی. آهای! ندانی که دیگری چگونه است...
رژه ی ازدحام تنهایی روی گلویم. شاید همان خار در چشم و استخوان در گلو. چه بدانم!
من کنار اتوبان ایستاده بودم و گریه ی بلند خنده های کوتاه جماعت را می شنیدم.
من کنار اتوبان تیکه داده بودم به ماشین و چشم های بابا را دیدم که قهوه ای نبود دیگر. پر از تکبری افتاده. و مردمک های مرده ی مادر را.
روبرویم نخل پلاستیکیِ مسخره ای به دنیای پلاستیکیِ ما چشمک می زد و من... من کنار اتوبان فقط ایستاده بودم و بلال فروش را می نوازیدم.
من ... هیچ کس را نمی دیدم. من فقط خودم را می بینم. آه!! من فقط می توانم از خودم بگویم. از خودم حرف بزنم.
شب که اتوبان خواب بود به بابا گفتم برویم پشت بام بخوابیم؟
چشم هایش گفت: ما که ایوان داریم.
گفتم: نه؛ آنجا نمی شود آسمان را کامل دید.
لب هایش گفت: این روزها حرف های احمقانه زیاد می زنی.
دماغم گفت: سسسسسسسسسسس.
*
پ.ن: این چند روز یکی بهم گفت عصیانت خطا نیست. برو . و من دیگر نایستاده ام. ترسان، اما گام برمی دارم. پیاده، اما می روم. حرفش مثل ستاره ای توی کوریِ سیاهِ نادانی، سوسوی ضعیفی می زند. و من این چند روز به این دلخوشم. این تنها دلخوشی.!
پ.ن: تو که بی دلیل آمده بودی و بی دلیل هم رفتی! این خطوط تلفن نامحرم است. هرچه هست همین جا بگو. که من سزاوار مجازم Ok?
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/06ساعت 18:45 توسط خزر |
+ نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 10:38 توسط خزر |
یادم نرود آسمان را
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت 19:45 توسط خزر |
دستور پخت راویولی را از همین خانواده زردها گرفتم. حقا که در همه چیز توزرد از آب در می آیند. من گاهی به سرم می زند و غذاهای تا حال نچشیده و نشنیده زیاد درست می کنم. همین رمضان امسال سر سفره ی افطاری 7 نوع غذا و دسر و شربت درست کرده بودم. به جز 6 تای بقیه یکی را پسندیدیم و آن هم شربتی بود که فقط خودم مزه اش را خوش خوشانم آمد. تنوع را همیشه دوست داشتم. خصوصن در غذا. قبل ها ماهی یا دو هفته یک باری کل اتاقم را به هم می ریختم و طرحش را عوض می کردم. با هزار زور و فشار و عرق، تخت را از این گوشه ی اتاق می کشاندم آن گوشه. خدا رحم کرد که پایه های کمد، چرخ دار بود. ایل لر اولار کی دست به سیاه و سفید اتاق نکشیده ام. مامان هرجور که ذوقش بکشد اسباب و و وسایل را می چیند. گاهی میایم و می بینم حتا جای عکس و تابلوهایم را هم عوض کرده. مثلن از عکس فلان هنرپیشه خوشش نیامده و کنده. همین پارسال که آخر هفته با مریم رفتیم خانه؛ دیدم تابلوی گنده ای چسبانده روی سه تا عکس محبوبم. سه تا عکس بالای تختم که هر شب قبل از خواب با هر کدامشان حرف ها داشتم. دلم برای ستارخان سوخت که جای میخ تابلو درست نشانده شده بود وسط پیشانیش. تنوع همیشه برای فرار بوده. از آنچه خسته ایم. گاهن حتا هدف مهم نیست. هر کاری می کنیم که فرار کنیم؛ از طرح پیش رو، دکور یکنواخت، از وضع فعلی. این روزها که حتا تازگی و تنوع هم تکراری و کسل کننده شده است هی تشر می زنم به خودم که : هی؛ حواست را بده به سیاحت این نگارستان. اما نگارستانی که نه رنگی دارد، نه بویی و نه نگاری.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت 15:48 توسط خزر |