تبليغاتX
دختر شهرستانی

دختر شهرستانی

وای به حال ملتی که سخن روزشان غیر از دردشان باشد!

 

طرحی که از تو دارم شیبه یک پرنده ست

 

بعضی گناه ها را اگر او و حتا خدا ببخشد؛ هنوز دل آدم صاف نمی شود

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 0:30 توسط خزر |


 

 من اینجا دلم تنگ است، دلم تنگ است و هیچ چیز دیگری نیست و تارم دیگر نمی آشوبد که می گرید و ره توشه ای نیست و راهی نیست و  آسمانی هم نیست و هیچ رنگی نیست و چراغ های رابطه خاموشند و چراغ های رابطه خاموشند و گنجشک و مهمانی ای نیست؛ چرا مهمانی هست، زیاد هم هست. همین الان خودم از یکی شان برگشته ام. پوچ ، مهوع ؛ نه، همان پوچ.

 

دلم تنگ است و همه ی احساس ها پوچ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 21:58 توسط خزر |


                                               

خدا از آن آدم هایی که ضعف و زبونیِ خود را می خواهند با خداپرستی جبران کنند بیزار است. از آن آدم هایی که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند، نفرت دارد

 

*

حس کردم که لب هایش بیشتر به لبخند باز شده است، آنچنان که سراسر درونم پر از نور و یقین شده بود. لحظه ای گذشت و لحظاتی... سکوت شگفتی بود، فرشتگان همه دست از کار کشیده بودند و گرد ما حلقه بسته بودند، داستان شگفتی بود، کار آفرینش لحظه هائی متوقف شده بود. هستی از جنبش باز ایستاد، همه ی کروبیان عالم بالا گردن می کشیدند... ناگهان خدا با لحنی که از محبت لبریز بود و پیدا بود که دلش بر من سوخته است گفت:  پسر جان،

              پسر جان! او را خودت بساز!

                                                           و من به قدری اشک ریختم که تو در دست های من خیس شدی.

 

*

چقدر تحمیل یک زندگی بی درد بر یک روح دردمند زجرآور است

 

*

هنگامیکه مائده های زمین جوع ترا آرام نمی توانند کرد، آبهای نهرها و دریاها عطشت را فرو نمی توانند نشاند، وقتی زندگی دیگر برایت پیامی ندارد و از پدید آوردن ضعیف ترین موج شعفی در دلت عاجز مانده است، وقتی، همچون ژنده پیلی که دلش هوای تنهایی می کند، از گله ی خویش کناره گرفتی و از انبوه شور و شوق های دیگران خود را به گوشه ی خلوت جنگل کشاندی و تماشاگر جهان و هرآنچه در آن می گذرد شدی، ناگهان جهان و آنچه در آن می گذرد دگرگونه می شود، رنگ ها دیگر و طرح ها دیگر و همه ی کائنات دیگر می شوند و تو دیگر می شوی و دردها و شوق ها و آرزوهایت دیگر و «حرف»هایت دیگر می شود و چهره ها همه ناشناس و تلاش ها همه بیهوده و زیستن ها همه عبث و گفتگوها همه هذیان و تو می مانی و بیگانگی و آرزوی آشنایی که بر قله ی بلندی که بر همه ی کائنات اشراف دارد و همه چیز در پای آن حقیر و دور و مبهم می گذرد، تنها ماندن طاقت فرساست. نه می توانی به میان خلق فرود آیی و از آبشخور آلوده ای که بنی آدم و مرغ و مور و ملخ بر گرد آن ازدحام کرده اند بنوشی_ که در فهمیدن و احساس کردن، راه بازگشت وجود ندارد؛ می توان فراتر نرفت اما نمی توان فرود آمد_ و نه می توانی در بالای ابرها تنها و مجهول بمانی که آنجا جای خداست و بیکرانگی ملکوت

 

*

خودخواهی های بزرگ با «آوازه» و «عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطزاب های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند.

 

*

روحم را فلسفه و عرفان و ادبیات و هنر و تاریخ و مذهب سیراب می کرد. حتا آن سال ها که به خدا معتقد نبودم، سال هایی که خدای موروثیم را شکسته بودم و به خدای خویش، خدای جهان هنوز نرسیده بودم و اصلن ماوراالطبیعه را منکر بودم، عمیق ترین لذت هایی که مغز جانم را می نواخت و گرم می کرد، خواندن سرودها و متون نیایش های زیبای ادیان بود

 

*

به قول شاندل:« انسان خود را از همه ی پدیده های جهان کمتر و بدتر می شناسد و از این رو است که امروز با اینکه بیش از همیشه در برابر طبیعت بزرگ مسلح است در قبال خویش سخت بی دفاع مانده است... انسان امروز را دیگر نه جهل، نه طبیعت و نه بیماری خواهد کشت، بلکه خطری که تمدن عظیم و مسلح کنونی را تهدید به زوال می کند خود انسان است»...« او بهتر از همیشه می تواند زندگی کند اما کمتر از همیشه می داند چگونه باید زندگی کرد»...

همه چیز در جهان برای بودن آدمی است و درد این است که بودن، خود، برای چیست؟

 

*

جهان برایم هیچ نداشت و من دلیر، مغرور و بی نیاز اما نه از دلیری و غرور و استغناء ، که از «نداشتن» و «نخواستن». زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم را بلرزد. هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد و من تهیدست تر از آن که «از دست دادنی» مرا بترساند.

 

*

تناقض ها شما را از فهمیدن و دیدن شباهت ها باز ندارد.

 

*

و چه زشت است و نفرت بار و ابلهانه استدلال های عاقلانه و دلسوزی های مهربانانه و پندو اندرزهای مشفقانه که پرنده ی زندگی را بر خود سیاه کرده است. راحت و امنیت و نعمت آزارش می کند. دل به خیال و خرافه بسته است. پروانه خیال پرداز دیوانه! چقدر بر سرنوشت رقت بارت دلم می سوزد. ای پرنده ی شاعر! چرا از این مرغان  عاقل خانگی درس خوشبختی نمی آموزی؟

 

*

تنها غذا می خورم و او همیشه کنار سفره ی من هست، دست های زیبای او را می بینم که بر روی بشقاب غذای من می آیند و می روند، صدای خنده اش، حرف زدنش، صدای جویدن غذایش، آشامیدن آبش، پوست کندن سیبش را کنار خود می شنوم، همیشه در پشت میز کارم با سینی غذایم، هم غذای من است، او همیشه از همان کاسه، از همان بشقاب، از همان دیس و از همان لیوان من می خورد، می آشامد، با همان قاشق من غذا برمی گیرد. گاه قاشقی را که من پر کرده ام و برداشته ام در دهان او می بینم و گاه قاشقی را که او پر کرده و برداشته در دهان خود می یابم، گاه لیوان آب یا شیر را که به لب هایم می گذارم او می آشامد. و گاه لیوان شیر یا آب را که او پر کرده من لای لب های خودم می بینم، گاه سیگارم را که به لب می گذارم او را می بینم که کبریت می کشد و گاه سیگارم را که لای انگشتانم به غیظ فشار می دهم ناله ی او را می شنوم که از درد انگشتانش به فغان می آید، گاه او را در اطاق کارم و روبرویم نشسته می بینم که می خواهد بماند و بی قرار رفتن است، گاه او را کنار دستم می یابم که برایم نوشته ای را می خواند، از آنها که بی او هم پیش از آن خوانده ام، از آنها که من به او نوشته ام که چه بامزه می خواند و یا از آنها که او نوشته است و چه باشرم می خواند! گاه صدایش بلندتر می شود و آن هنگامی است که به جاهایی می رسد که متهم به نفهمیدن شده بوده است و با چه جدیت و شور گله آمیز و عتاب آمیزی توضیح می دهد و کمی هم عصبانی و تند و من خودم را می بینم که با چه کیفی سیگار را پک می زنم و لبخند خاطرجمع و نشئه آوری می زنم و رندانه سکوت می کنم!  و باز می پرسد و از من اعتراف می خواهد و من باز جواب سربالای چندپهلو می دهم و باز عصبانیش می کنم و عصبانی تر و باز کیف می کنم و کیف تر! و او باز خشمگین تر می شود و با چشمان تند و سرزنش آمیزی پر از شکایت و تشر در من خیره می شود و من با چشمان آرام و پرخاطره ای او را می نگرم و می نگرم و می نگرم و با خود در شگفتم که دل آدمیزاد مگر چقدر تا کجا استعداد دوست داشتن دارد!!؟

 

*

و گاه او را در اندام قلمم می یابم که تا به جیب بغلم می گذارمش به فغان می آید و سرش را به گوشه ی چپ سینه ام بر روی قلبم می گذارد و می نالد که بنویس! که بنویس! و مرا تا از جمع به گوشه ی آرامی نبرد و بر روی دفترم خم نکند دست از ناله و فریاد برنمی گیرد و چون او را در لای انگشتانم می گذارم از فرمان من سر می پیچد و هرچه می خواهد می نویسد و من تماشاچی مبهوت اویم و خواننده ی گیج و پریشان نوشته هایم، نوشته هایش.

 

*

چه سفرهاست در درون! و  چه جمعیت هاست در خلوت تنهایی خویش! و من این خلوت را دوست می داشتم و بدان چنان مشغول بودم که در زیر این آسمان خود را از هرچه و هرکس بر روی این زمین، بی نیاز می یافتم. یاس مطلق و سیاه و سنگین در بیرون، امید مطلق روشن و سبکبال در درون.

 

*

باز می گردم  رجعت!

 

                                                                  (مجموعه آثار 13     هبوط      شهید شریعتی    چاپ اول 1359)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 0:13 توسط خزر |


 

«گروه محکومین» کافکا را وسط خستگی ها و کسالت امتحان شروع کرده بودم؛ تلخ بود ترسیدم کامم تلختر شود و بدتر از آن ته انگیزک مطالعه ی درسی را هم ازم بگیرد. ولش کردم تا بعد.

 

ظهر ِِ آخرین امتحان، «نه تر و نه خشک» هوشنگ مرادی کرمانی را خواندم. قصه ای که محتمل برای گروه سنی ج است؛ منتها من می گویم از آن جیم های 18 سال به بالا. من هنوز گروه جیم_ام بزرگ نشده.

دوست داشتم این پست را فقط از آن هوشنگ خان و دل خودم می کردم. نویسنده ای که من و هم نسلانم می ستاییمش. با قصه های مجیدش بزرگ شده ایم. با «مهمان مامان»اش مهمان داستانش شده ایم و ...

و حالا در سن 22 سالگی من نه تر و نه خشکش را بلعیدم. نه مطمئنن مال گروه جیم_ی ها نمی تواند باشد. پایان قصه های گروه جیم_ی ختم به خیر می شود. گروه جیم_ی نمی داند وقتی معشوقه به طرفش بگوید برو و همیشه عاشق باش؛یعنی چه. اصلن مگر همه ی ما گروه دال به بالاها می فهمیم..!

من همین پارسال «اولدوز و کلاغ های» صمد بهرنگی را خواندم و دیدم تازه گروه ب_اییم هم همانطور کوچک و دست نخورده مانده.  شاید از همان موقع گاوخونی را بیشتر پی گیرش بودم.!

 

شبش «مشق شب» عباس کیارستمی را بلعیدم. خاطرات به شدت روشن و تلخ و شیرین و گاه مزحک دبستان. دوران شرارت و ترس توام.

جایی پدر یکی از بچه ها می گوید با این سیستم آموزشی در آینده نسل بیماری بیرون خواهیم داد...

 

«چشمهایش» بزرگ علوی را همین امروز تمام کردم. یکبند و یکنفس. چندان نمی پسندمش چون شاید با زن داستان هم ذات پنداری نمی توانم. من خواننده ی شبه حرفه ای هم نیستم اما به گمانم خیلی جاها خیلی نویسنده های حرفه ای، ابتذال را می ستایند.منتها  با لعاب و لفاف کلمات مسحور کننده. حرفم اصلن نقد علوی نیست که مرا چه به نقد، آن هم علوی.

 تنها حس می کنم اگر برخی جملات شاعرانه و گاهن لوس زن داستان را از کتاب حذف کنیم از شخصیت داستان جز سایه ی کمرنگی از ابتذال باقی نماند. حتا اگر خود شخصیت و قصه گو مصرانه بر رقت آور بودن شخصیت تاکید دارند تا مزخرف بودن او. شاید هم یک دلیلش عدم تجربه ی شخصی ام در محتوای مبهم عشق است. نمی دانم اما به نظرم وقتی چیزی مثل عشق اتفاق بیفتد حتمن باید آن را با آثار و نشانه هایش و مهمتر از همه تغییراتی که در فرد ایجاد خواهد کرد؛ شناخت...فرنگیس مدعی عشقی است که او را می سوزاند. از هجر یار می گوید و اینکه مادر املش هیچ از آن نمی فهمد اما همان موقع که دارد از هجر یار می گدازد حسابی توی پاریس به خودش خوش می گذراند. 3 ساعت صبح و 3 ساعت شب مشغول آرایش و تجدید توالت است. شب تا صبح توی شب نشینی و کازینو ول می گردد و می رقصد و...

شاید علوی در دوره ای که عقاید تازه و گاهن گستاخ و گردوخاک به پاکن به تازگی داشت در ادبیات جا باز می کرد؛ داستانش را می نویسد. شاید چیزی شبیه «وکوییم برای یک راهبه»ی آلبر کامو. اما چرا موقع خواندن آن کتاب که اتفاقن زن داستانش یک تن فروش تمام عیار است من هم ذات پنداری عجیب و نزدیکی با او حس می کنم ؛ شاید به این دلیل باشد که دلایل و احساسات زن به شدت به دور از ریا ست و عشق در او منجر به تغییر می شود. نه اینکه پاک بشود و تن فروش نباشد. چیزی فراتر و مهمتر از آن. رفتن برای همیشه. یک تصمیم همیشگی.و نیز شاید چون از زبان کسی چون کامو نقل می شود و این هم کم چیزی نیست. راستی علوی داستانش را بعد از کامو نوشته؟! به گمانم...

بعضی جاهایش به دلم  می نشست حتا اگر از زبان زن داستان که هنوز دست از تظاهر به روشنفکری عاشقانه اش نمی کشد، نقل شود:

« آقای ناظم، بعضی چیزها را نمی شود گفت. بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینن همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می فشارد، در آن نیست.»

اما من علوی را دوستش دارم و اینکه یک چیزی کم رنگ اما شیرین گاهی پیوندم می داد به سوی همین عصر جدید؛ یا نه؛ همین ایرانی که قرنی است به شدت صامت مانده. و آن اینکه از همان اوایل که مدرنیسم به زور به ایرانیسم املیسم ما تحمیل می شود و سعی می شود تا لغت پرطمطراق تری جای شاه و دیکتاتوری را بگیرد و به طور مهوعی جمهوری و دولت باب می شود؛ ولی هنوز دیکتاتور و عقاید شاهانه است که لباس ریاست جمهوری و شهربانی و مجری قانون را به تن کرده... به قول دکتر احسان شریعتی: همه تا اطلاع ثانوی در تعلیق به سر می برند...

و این قصه ی مکرر سرزمین ماست.

خلاصه برای من که چیزی بود تو مایه های بامداد خمار . اما نه آنقدر مزحک.

 

 

پ.ن: گاهی هر چیز ساده ای و پیچیده ای دلیل می شود که عطای بسیاری شیرین ها را ببخشی به لقایشان. استادی که مثل خر ازت کار بکشد و هر کار مردانه ای از گردگیری و شستشو گرفته تا نجاری و مته کاری و سمباده کشی و رنگ کاری و هر کوفت و زهرمار دیگری به دوشت بیندازد و آخر سر که نمره ی پروژه طلب می کنی بگوید 25/0 هم  تعلق نمی گیرد و  یعنی همه چیز زرشک..( بیچاره وحیده که چقدر گازوئیل استشمام کرد و همه اش سردرد کشید) و خودمان را دلخوش کنیم که اکشال ندارد برای آینده مان و پایان نامه مان به درد می خورد و خود استاد هم کلی زحمت کشید و... و نمی دانم چی جوری ربط پیدا می کند به این خانه ی بیچاره که همیشه دردهایم را سرش خالی می کنم و بی انگیزه می شوم از هر کاری که گویا انجام خوشی برایم ندارد و در اوج خستگی و جنازگی به ذهنم می زند که واقعیت را بچسب بچه. مجازی را ولش اما جمله دکتر حسابی می کوبد توی سرم که همین ولش پدر مملکت ما را درآورده. ربطش آنکه شاید همین مجاز مرا سرپا نگه داشته.

و اینکه خانه ات را هر دوست و همسایه و فامیلی بداند و فضولی کند و ... گویا بیرون اینجا بس نبود که برای هر کاری باید به دنیا توضیح پس داد؛ چرندیات این خانه هم شده قوز بالا قوز.

شاید اسباب کشی کنم. آدرسش را به هیچ کس و ناکسی نخواهم داد. هیچ کس...

پ.ن2: بعد قرنی آمده ام اینجا می بینم نه کلبه ی خودم که خانه ی خیلی ها را گرد گرفته. ایها الناس مرا جهنم، شما به چه مشغولید؟!!!  

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 1:24 توسط خزر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ندای سبز مردم ایران در اسپانیا شنیده شد
پایان یک اسطوره
نامه فرزند شهید بهشتی به پدر
بیانیه شماره 12 میرحسین موسوی
به یاد س امین سالروز درگذشت معلم اخلاق
برای دهان شکسته محسن روح الامینی و دهان سالم پدرش
بیانیه تکان دهنده خواهر شهیدان باکری
جعفر پناهي داور دو جشنواره فيلم مونترال و بمبئي
اصلاح طلبان با تحمل هر هزينه يي در صحنه مي مانند
طالقانی و مصدق
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پیوندها

باشگاه خوانندگان چلچراغ
هفته نامه چلچراغ
شلم شوربا
معصومه ناصری
آزاده عصاران
کوچه ی بی دار و درخت
همفری بوگارت
شیوا مقانلو
out of place...
کافه تیتر
میرزا پیکوفسکی
امیر مهدی حقیقت
یادداشت های تنهایی
هانیه بختیار
گاوخونی
نیک آهنگ کوثر
وی یو زادگاه من
حاجی واشنگتن
توهم نامه
فلاش بک
وبلاگ گردی
امشاسپندان
شب شعر
آدم و حوا
غول یک چشم
مکانیک ماشین های کشاورزی84
مسیح علی نژاد
دلارام
پرستو دوکوهکی
جمهور
تغییر برای برابری
کانون آرمان شریعتی
فروغ
توحید صفاتی
بزرگان ایران
TEBRIZtv
کویر
Liman
spotlight
دوندورولموش آنیلار
دو پله گودتر
اسین ادبی درنه یی
ترنم بهاری
محدوده قرمز
عقاید یک دلقک
نوشتارهای فلسفی
پایگاه اطلاع رسانی شورای ملی صلح
Bizim Mərziyə
پایگاه انسان شناسی و فرهنگ
نام های ترکی
رادیو زمانه
بر ساحل سلامت
مانداگارانا
آیدین آراز
پینار
دان اولدوز
مستان-همای
رنسانس87
تیغ ماهی
یاس نو:: روزنامه صبح ایران
ستاد انتخاباتی مهندس موسوی
کافر حربی
Iranian Photo News Agency
رادیوسیتی
ملکوت
مریم مومنی
نامه های سوشیانت هزارم
ابراهیم رها
شواله ای با شنل سرمه ای نقش شده با نشان طلاکوب شیر
سیبستان
آق بهمن
خوابگرد
زیرزمین
فراهمه چیز
آگاهی بخشی
ماهنامه زمانه
نیما دهقانی
موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
parstranslator نرم افزار ترجمه
محسن نامجو
محسن مخملباف
تقی رحمانی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin