تمام صبح تمام شد تمام شب باقی ست چه دلهره ای، چه دلهره ای که در درون من جاری ست کفشهایم را سهراب برد مرا شایدی به رفتن نیست دوباره کجا، دوباره کجا ای خیال بی پروا امید به خواب و قلندران بیدار هشدار! دریغ! دریغ! تو را گوش، بدهکار نیست پ.ن: ییهو جوشید!
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 23:26 توسط خزر |
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 21:20 توسط خزر |
کافه را هم تعطیل کردید... همین.
+ نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 13:37 توسط خزر |
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 0:22 توسط خزر |
یک ظهر آرام و خنک تابستانی؛ حیاطی با دیوای پوشیده از برگ های چسبان شاد که من عاشقشان هستم؛ بی دغدغه ی گره کور زندگی؛ با موسیقی لذت بخش و بی نظیرِ «رفعت الرمان» که داد می زند:« بو شهیر بیزه داردی»*. زندگی همین است. جاری و بی اعتنا... *: این شهر برایمان تنگ است. پ.ن: کثافت ها آزادنویس را هم فیلتر کردند. خیلی حالم گرفته شد
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 15:18 توسط خزر |
«...با همه ایمانی که به سرنوشت مردم دارم و زندگیم را همه وقف مردم کرده ام و این کلمه را می پرستم، اما هرگز دلهره این را نداشته ام که مرا چگونه می شناسند و از من چه می گویند زیرا نه به خودم اهمیت می دهم که وسوسه آن را داشته باشم که مرا درست بشناسند و نه به بینش و فهم عموم اعتقادی دارم که مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم نه نظرشان...»
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02ساعت 21:13 توسط خزر |