نمی دانی گاهی نیاز دارم که کسی بشنود ؛ به جای آنکه بخواند؟ . . .
مخاطبم کیست؟ گم کرده ام. نداشتم از اول. شاید ... نمی دانم. هیچ وقت نمی دانستم. این روزها نمی دانم تر-م. این شب ها. انگار گیر کرده ام در این شب لعنتی. دارد یک چیزهایی می شود... یک چیزی می شود. چند وقت پیش سونیا می گفت کاش یک زلزله ای چیزی بیاید و تکان گنده ای بدهد به زندگی مان. تو بگو مختص دوره ی جوانی مان است. اشکال ندارد بگو. از این گفتن ها این اواخر آن قدر شنیده ام که باورم شده با رویا نمی توان زندگی کرد. رویا زندگی را قشنگ می کند – و گاه قابل تحمل- اما آن را نمی سازد. من با واقعیت احمدی نژادی زندگی می کنم. توی ایرانی که به گه کشیدند.
نمی دانی گاهی- خیلی گاهی- دوست دارم تنهایی را؟
تنهایی تنها تکه ی فقطیِ خودم است. آن را باج نگرفته ام. نخریده ام. کادو نگرفته ام. مال خود خودترم است. مال خودترینم. قبل ترها جدی نبود اما حالا چندی است برای خودش شخصیتی یافته. شناسنامه دار شده.دارد بزرگ می شود.... آتا ، آنایش خودم هستم. فقط.
نمی دانی گاهی – خیلی خیلی گاهی- کلمه ها ذره ای از چیز تلخ توی وجودم را رو نمی کنند؟
همه ی لغت ها قرضی اند و مکرر. همه، یک روز یک جایی در یک کتابی، نوشته ای یا گفته ای؛ که به دلمان نشسته،در ناخودآگاه ذهنمان ثبت شده و شب های حادثه یا خلوت های تنهایی ناگهان می جوشند و ما اسمشان را می گذاریم جرقه ، تراوش ذهنی. یعنی فکر می کنی باید امیدوار باشم میلیونها سال بعد از آغاز کلام و هزاران سال بعد از کتابت هنوز کلمه ی تازه ای برای گفتن باقی مانده باشد؟ خب... می دانم. من که میلیون سال عمر ندارم؛ هزار سال پیش هم وبلاگی نبود. اما آدم ها و دخترها و تنهایی هاشان که بودند. نبودند؟
فکر می کنم دختر 1387 سال پیش ایرانی تنها که می شده چه می کرده. هه هه. معلوم است که. زن شرقی یا داشته به مردان حرمسرا حال می داده یا بچه داری می کرده. و این برای هر مرد غیر شرقی و شرقی که سروکارش به این عروسک های همیشه در دسترس و آماده ی خدمت می افتاده، لذت بخش می بود. مردها همیشه بیرون چادرهای شرق را دیدند. چیزی از اندرونی تاریک و زشت و پراندوه این الهه های شرقی نمی دانستند و ندانستند... خب که چه؟ حالا من آمده ام مثلن از حق و حقوق زن هزار و سیصد و بادِ بوق، دفاعیه به پا کنم؟ باز هم هه هه. هنر کنم؛ گلیم خود را با وجود همین طالب های دور و برم از آب بیرون کشیده ام. حقوق زن عهد شاهِ شهید پیش کش.
دلم الان زبان خودم را می خواهد. همان آشنای خودی ای که بیگانه شده به شدت. فقط تکلمش مانده با یک بغض. می ترسم آن را هم بگیرند. اگر مثل همین فارسیِ شیرینم بلدش بودم؛ اگر نیمچه ادبی اش را می دانستم این قدر معلق نبودم. بند ناف مرا توی هوا بریدند. اصلن آنجا که جرعه ی روح را دمیدند ، مرا به باد و هوا دادند...
یک چیز دیگر هم می خواهد که یک بار- فقط یک بار- امتحانش کرده ام. همان عصر پر بادی که داشتم فکر می کردم که دوباره خواهم توانست زندگی کنم؟. همان عصری که دلم اصلن گریه نمی خواست.
یک مشت برگ کندم و چند گاز سفت و ظریف بهشان زدم. طعمش مستم کرد. «آجی» بود. مثل زندگی.
نمی دانم هنوز هم می توان با خیال راحت تنهایی ها و ضعف ها را لعن و نفرین کرد؟
حالا که خودم شبیه لعنت شده ام. مثل لام-ش که بلند است و گیج. مثل خودم. حالا که آه هم آرامم نمی کند. حالا که بی معنی شده ام. حالا که پدر و عمو و دایی تجارب 50 ساله ی زندگی شان را با سخاوت در اختیارم می گذارند تا راه و چاه را از هم بشناسم. تا-زبانم لال- مثل دخترک همشهریِ بخت برگشته ام نشوم که پای هیچ مرد آبروداری به زندگی اش باز نمی شود... هه هه.
این روزها باید به خیلی چیزهای خوشایند این قوم مسلمانی که کافرت می پندارند؛ خندید - رودل نشوی - .
و آیا هنوز می توان از «کاش» ها گفت؟ تو بگو نشان ضعف و فقر انسان است افسوس. اما من می گویم سرمایه ی گرانی است. کسی کاش نمی گوید مگر آنکه به ارزش آن پی برده.
با وقاحت و ولعععععع تمام می گویم: کاش کسی بیاید و چشم هایم را بشوید...
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 1:54 توسط خزر |
مئترووا باخ « نه ایشیقلی قارانلیق دیر»- دئدی اوشاق. قارانلیق دا ایشیق آختاران اوشاغا باخ. (فیکرت صادیق) *** من بیر سوبای آم پارام یوخ قاریم السون گئجه لر شیطان گیرر یوخوما ساغ السون (قدریه ضیایی کرکوک) *** بیر یول منی آپاران یول بیر داغ اته یینده یولو ساخلایان داغ بیرده من داغی چیینینده چکن یولچو (فرشید فرشیدفر) *** سئوگیلیم، منه الجک توخویورسان سا سوزوم یوخ آنجاق دیرناق لاری چکیلمیش بارماقلاریمی اونوتما (مسعود هارای) *** و قبریستان یئره سریلمیش بیر دیوار ماشاالله نه چوخ قاپیسی وار! هامیسی دا ایکی اوزلو: آلتا گلمک اوسته گئتمک باخما بیزه قاپی لارین گؤزللییی ایکی اوزلولوکده دیر... (ایلقار دوستی) *** " آنا یوردوم"... قارنین آجدیر ، گؤزون توخ. گونون قارا ، دردین چوخ. ایندی سئویرم سنی سونرا سئونلرین چوخ! (سعید خانلی) *** پ.ن: قیزیل آلمالار ؛ شعر توپلوسو ؛ حاضیرلایانی: سعید موغانلی پ.ن2: هله دیرییم...!
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 12:51 توسط خزر |