دوباره دردسر شروع، سختی یافتن جملات اول، بهانه ای برای خالی کردن زهرماری ها. اما همیشه شروع که می کنم؛ خودش گاز می گیرد... *** شب که می آید و همه را خواب می برد ذهنم پررنگ تر از همیشه است. تازه بیداری هایم شروع می شوند. شب که می آید کلی حرف دارم. به تعداد وبلاگ های عالم، پست می نویسم. بلاگ گردی در دنیای اوهام را مزمزه کرده ای؟ هر کدام از پرده داران مغزت از کابوسی می گویند یا از لذتی شگفت! شب که می آید ستاره های درونت را پررنگ می بینی.نمی دانم مثل من، بیشتر، چیرگی شب را می بینی یا سوسوی الماس ها را؟ *** شب که می آید؛ خدا را بین خیر و شرها، زشتی ها و زیبایی ها، بین تمام ضد و نقیض های عالم گیر می آورم. یقه اش را می گیرم و تف می کنم توی صورتش. گاهی خودش می آید. آرام آرام. نرم. لیز می خورد و آویزان می شود از مژه هایم . و من هی می خواهم محلش نگذارم. می خواهم جلوی خنده ام را بگیرم. اما او تا صبح همین جوری روی تخم چشمهایم جا خوش کرده. *** شب که می آید دو کس پیدایشان می شود که یکی انکار است و دیگری یقین. و هر کدام هزار دلیل دارند برای آمدنشان. و هزار دلیل می آورند برای باور کردنشان. و من نمی دانم کدامشان راست می گوید و کدام دروغ. حتا نمی دانم دروغ چیست که راست را بفهمم. به گمانم راست ها از دروغ شروع می شوند. *** شب ها سرخوشی تمام می شود. زمان گول مالی به سر آمده و تویی و هزاران «تو»ی زهرماری. شب که می آید تو باور می کنی تمام آنچه صبح انکار می کردی. شک می کنی به همه ی یقین ها. صبح مسلمی و شب زندیق. صبح مدرنی و شب دهاتی. صبح حکم می دهی و شب محاکمه می شوی. *** شب خودت می شوی. نه ؛ شب کسی می شوی که خبر نداری. نه ؛ باز هم نه ؛ شب کسی می آید و جا خوش می کند درونت و با لگد می اندازدت بیرون. آنوقت تو می مانی و این کالبدی که آنقدر از تو فاصله گرفته که مثل همین جملاتم بین «منِ» شخص اول و «تو»ی مخاطبم، کله معلق می زند. تو(من) می مانی و همین بیگانه. *** حالا بیگانه ی درونم سرحال نیست. غر می زند. ضدحال می زند.هی سخت می گیرد. هی سخت می گیرد. خفه ام کرده. سوال های عجیب غریب می پرسد. حرف های قلمبه سلمبه می زند. و من هی منطق می چپانم توی گوشم تا انکارش کنم. تا یادم برود هست. چون وقتی هست اذیتم می کند. رودستی می زند. تحقیرم می کند. چشم می دوزد بهم و پوزخند می زند. و خیرِ(شاید هم شر) درونم تهدیدش می کند؛ هی تطمیعش می کند؛ نصیحتش می کند؛ منطق می بافد؛ برهان می آورد که ردش کند... اما او از وسط جر می دهدش. آن وقت شر(شاید هم خیر) هم غیبش می زند. *** بعد که تنها خودم می مانم و این بیگانه ی چموش ظالم، قالب تهی می کنم.هی دلیل می آورم که بابا من که فیلسوف نیستم. اصلن نمی دانم فلسفه را به کدام زبان می نویسند. یقه ام را می گیرد و تف می کند توی صورتم... و می رود. *** آن وقت بعضی شب ها مثل امشب که دلم برایش تنگ می شود؛ خودم می روم پیشش. آرام آرام. نرم. می روم و از لابلای خیر و شرها، زشتی ها و زیبایی ها و ضد و نقیض هایم دستش را می کشم. سرم را کج می کنم و لبخند می زنم و زل می زنم توی چشم هایش و می گویم: زیاد سخت نگیر. او محلم نمی گذارد و من اما می دانم که به زور جلوی خنده اش را گرفته. و آن وقت لیز می خورم و روی پلک هایش سرسره بازی می کنم. هی گیسش را می کشم. هی اذیتش می کنم، به مکافات شب هایی که اذیتم کرده. *** سال هاست که من و بیگانه شب ها یقه ی هم را می گیریم؛ تف می کنیم روی صورت هامان. سال هاست قهر می کنیم و آشتی می کنیم و ... ناز می کنیم برای هم. و من سال هاست نمی دانم شب آغاز فاجعه ی زندگی است یا پایانش؟! شب طوفان قبل از آرامش است یا رامش پیش از مصیبت؟! نمی دانم اصلن اول شب آمد یا صبح؟! کدامشان؟ ... و فکر می کنم اگر شب نبود این قهر و آشتی های زهرماری هم نبود. اگر شب نبود یقه هم را نمی گرفتیم و اگر شب نبود احتراممان سر جایش بود و... نه؛ اگر شب نبود او هم نبود. نازیدن نبود . و این فاجعه است. و این وحشت ناک است. و این زندگی را پوچ می کند. مرا جسد می کند. *** شب هست و بیگانه هست و من هستم و لذت هست عشق هست عشق هست عشق هست عشق هست عشق هست عشق هست عشق هست عشق هست عشق هست... عشق سه حرف دارد و او هم.
+ نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت 1:21 توسط خزر |
شاید به راحتی بتوانم سالی پر از اتفاق بناممش. *** سالی که عزیزترین دوست و هم صحبتم عروس شد. سال ورودم به دنیای رویایی وبلاگ و دلبستگی شدیدم به آن. سال زلزله ی تبریز و آن همه استرس. شبی که با سونیا، نمازخانه خوابیدیم و کلی استرس کشیدیم. سال شورش های آذربایجان و اعتصاب و اعتصاب و اعتصاب. تجمع های هر چند روزه ی دانشجویان دانشگاه تبریز. سالی که با هم اتاقی ها زد به سرمان و اعتصاب غذا کردیم و تا چند روز از ترس زبانمان بند آمده بود. سالی که بعد مدتها دل به دریا زدم و برای پوران نامه نوشتم و کلی نق زدم و گلایه کردم . سالی که اولین بار رفتم جشن چله ی چلچراغ؛ بهترین جشن ایران. سالی که امتحاناتش بیش از یک ماه طول کشید و پدرمان را درآورد و من گند زدم. سالی که کلی کتاب های نصفه نیمه و گمشده ام را خواندم . سالی که فهمیدم وقتی بجنگم به حقم می رسم فقط باید صبور باشم. سالی که داشتم عادت می کردم، عادت می کردم که مثل سایرین شوم. مثل همه شوم.مثل بقیه. سالی که قید رویاهایم را زده بودم چون گمان می کردم که برآورده نمی شوند.سالی که داشتم گاو می شدم. اما...سالی که بزرگ شدم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت 13:3 توسط خزر |