+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25ساعت 14:35 توسط خزر |
معصومه ناصری از انتخابات می گوید لیلی نیکونظر از انتخابات می گوید مهدی محسنی از انتخابات می گوید شیرین عبادی از انتخابات می گوید
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/24ساعت 18:45 توسط خزر |
این روزها زورم را می زنم که با دنیا و اتفاقات مزحک آن خودم را از خودم خلاص کنم اما نوشتن را که شروع می کنم انتخاب ها با من نیست گویا. شده آن لحظه ای که دوست داری خودت را در یک برگ کاغذ هم که شده خالی کنی؟ شده درونت برزخی(دقیقن به همین معنی) باشد و گلویی پرحرف اما زبانت را به دار آویخته باشند؟ شده آزاد باشی برای گفتن اما عاجز باشی از بیان؟ شده بخواهی دفتر و مشق ها و دانسته هایت را پاره کنی و در عوض بگویی آنچه را مدت هاست خفه ات می کند اما فکت رماتیسم بگیرد و فلج شوی و بچسبی به زمین سرد؟ شده از دنیا نه، از خودت سیر شوی و حالت به هم بخورد وقتی هر صبح، خود مکرر روزمره ات را در آینه می بینی؟ شده یک روز جدی جدی از خودت بپرسی که برای کدامین دلیل نباتی زنده ای؟ شده یهو چنان بی تاب شوی که به خودت دستور بدهی:« خدا باید باشد» ؟ شده زیر باران، نارنج تازه رسیده ی خیس روی شاخه را گاز بزنی و فکر کنی که خدا وقتی دل تنگ می شود چه شکلی است؟ شده در عمق بی چاره گی ات آداب و شروط و ترس و دِین و رودرواسی های عالم؛برایت دود شود برود هوا؟ شده هوس کنی هر دم، سحر باشد تا از نبض زبانه کش و گستاخ و پرسش گر شب در امان باشی؟ شده آرزو کنی هرگز قدم از اتاقت آن ورتر نمی گذاشتی و بفهمی جعفر مدرس صادقی توصیه ی خوبی کرده که گفته هیچ گاه از حباب شیشه ای خودت بیرون نیایی حتا اگر آن را وسعت بخشیدی؟ پنجره ها همیشه بودند و من در آرامش لمیده بودم و می چریدم. اما چشم هایم لذت را از من گرفت؛ میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای است کاش فاصله ها اصول ثابت جهان بودند. لعنت به نبوغ که همیشه عصیان می کند...
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/17ساعت 23:27 توسط خزر |
دارم فکر می کنم گاهی کولی بازی درآوردن هم چیز بدی نیست. اگر مثل من خانم متین و بسیار باشخصیتی چند وقت پیش یکی از همین افراد محترم مشغول به شغل محترم تر « گز کردن خیابان» 200 متر خیابان را با من همراهی کرد و فهمیدم ول کن قضیه نیست. چه کار کردم؟... خب... داد و هوار...تهدید...تجمع... غلط کردم...چرا داد میزنی؟!!...کتک کاری خانم های با پرستیژ و با دسپلین!!!!؟!!! شما هم امتحان کنید.
هم باشید باز هم گاهی لازم است برای دک کردن مزاحم از این کارها بکنید.
...و ... نتیجه شد در رفتن طرف به سرعت نور.
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 12:25 توسط خزر |
مناسبت اخیر( دونیالیق آنا دیلی گونو) و دغدغه ی ذهنی و تمایل خودم که مدتها بود می خواستم راجع به زبان تورکی مطلبی بنویسم و پست اخیر ابوذر آذران، همگی دست به دست هم داد تا آنچه مشهود است حاصل شود: با پذیرش صددرصد این اصل که زبان مادری حق ابتدایی و در عین حال مهم ترین هاست دوست داشتم به چند نکته اشاره کنم که مطمئنن خالی از سخن نیست: قبل از اتفاقات اخیر مساله ی آذربایجان کلیت باوری که در اجتماع خود ما تورکها وجود داشت، متاسفانه جالب نبود. شاید به دلیل فاصله های روز به روز بیشتر نسل تورک زبان فارسی بنویس از دوران شیرین تورکی بنویس قرن پیش، حساسیت نسبت به مساله ی زبان بسیار کم رنگ تر شده بود. اینکه تعداد ملموسی از همسایه ها و اهل فامیل تورک شخص خودم تمایل به آموزش زبان شیرین فارسی از همان اوان تولد به فرزندان خودشان داشتند و به بهانه ی اینکه فرزندشان را با زبانی آشنا کنند که زبان غالب و ملی و آموزشی و رسانه و اخبار است و گاهن به زبان گاهواره ای و مادری خودشان به دید تمسخر و بعضن شرمین نگاه می کردند_ و می کنند_، مسلمن ناشی از ضعف فرهنگی و حقارت اندیشه ی لااقل این دسته از تورکی زبانان ما بوده است. فرهنگی که مطمئنن از تبلیغات منفی و سیاست گذاری های صددرصد سودجویانه ی برنامه ریزی شده از روی غرض ها و مرض ها، هم تاثیر گرفته و به هزاران دلیل ریز و درشت دیگر؛ که در این مجال نمی گنجد بدین شکل درآمده بود که یک تورک زبان از ابراز زبان و ملیت خود دچار شرم و تقصیر شود و ناخواسته برای گریز از این خودکم بینی ها و استحاله ی فرهنگی کثیف حاکم بر فرهنگ، خود نیز همگام با دلقک ها و نوچه های مفت و غیر مستقیم پرورده ی بالانشینان، به تمسخر و تحقیر زبان و ملیت خود بپردازد. باز تاکید می کنم که تنها قسمتی از این ضعف بدنه ی فرهنگ بین این اقشار تورک، ناشی از کمبودها و ضعف خود این افراد است. تبلیغات را دست کم نگیرید. با توجه به اینکه قصد نقد و کالبدشکافی فرهنگی این مقوله ی به ظاهر پیچیده را نداشته و صلاحیت این کار را هم در خودم نمی بینم، بدون اشاره به بسیاری حرف و سخن مهمتر، به دوره ی بعد از شورش های اخیر آذربایجان اشاره می کنم. پس از این ماجرا، از جمله نکات بسیار مثبت این قضیه _ لااقل آنچه که عملن بین دوستان،اطرافیان، فامیل و شخص خانواده ی خودم مشهود و مبروز است_ این به قول معروف از خواب غفلت بیدار شدن ها و خواستار حقوق طبیعی خود شدن ها بود. افزایش تمایل برای داشتن و خواندن متون و کتاب های تاریخ و شعر و ... تورکی ؛ براحتی ابراز تورک کردن در مجامع و محافل حتا غیر تورک زبان و جالب تر، احساس غرور به ملیت خود و... از جمله ی دیگر بود. اما احمقانه است اگر کسانی را نادیده بگیریم که همیشه در این جور مواقع و مخصوصن در مورد مساله ی زبان_ که همیشه جدل برانگیز بوده_ از آب گل آلود ماهی می گیرند. غروری که منتهی به اهانت و ظلم به آنکه از خود نیست، می شود؛ مطمئنن یک مسیر کثیف فاشیستی است. می دانید که جنگ داخلی بسیار خانمان براندازتر از جنگ خارجی است. لذا با در نظر گرفتن نکات مثبت و ضروری قیام آذربایجان نمی توانم براحتی چشمم را به افکار ظاهرن سوسیالیستی_ اگر بدان مثبت بیندیشیم_ اما باطنن فاشیستی_ که باید بدان منفی اندیشید و نگاه کرد_ شکل گرفته ببندم . مطمئنن دوره ی تنبیه و جریمه( هر لوغت 5 قِران) به خاطر تکلم زبان غیر فارسی در مدارس ایران به سر آمده و ما مجاز به انتقام گیری از حکومت فعلی و کاسه و کوزه سر تنها این دولت شکستن نیستیم. حکومت و دولتی که هر چند «تاکید و الزام به آموزش دروس و تکلم در کلاس، به زبان فقط فارسی» در مناطق تورک و غیرفارسی زبان نشین، جزو اخیرترین بخش نامه های مغرضانه ی آموزش و پرورش آن بوده، اما لااقل بپذیریم که حساسیت و تفرقه افکنی در جمهوری اسلامی نسبت به دول قبلی بسیار کمتر_ حتا اگر قابل چشم پوشی نباشد_ شده است_. در عین حال که باید به یاد داشته باشیم که درخواست حقوق اولیه ی انسانی در مقابل میزان ظلم و تجاوزی که هر دولت و حکومتی می کند شکل نمیگیرد؛ یعنی این درخواست چه از این دولت فعلی و چه دولتی که این حقوق ملت خود را برآورده ساخته، حق بایدی هر انسانی است و در هر زمان و دولتی نباید به دست فراموشی سپرده شود. به امید روزی که بتوانیم آزادانه تورکی بیندیشم و ترکی؛ بیان و کتابت کنیم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05ساعت 9:59 توسط خزر |
دیروز شنیدم یکی گفت: ما مجبوریم محکم زندگی کنیم...مجبور...اجبار...جبر...جبار... کاش کاش کاش کاش ای کاش می توانستم از همه ی اینها بگذرم. ای کاش می رفتم. مانده ام و می پوسم. گیر کرده ام بین این همه روابط ظاهرن دوستانه اما نابلد. خطوط پاره پاره ی جاده چطوری پیوند خورد به امواج مرتعش از ذهنم؟ نگرانی برای 23 کپی آکواریوم چطوری همگام شد با نگرانی برای آینده ی انتخابات؟ لابلای ملحفه ی چرک و تخت جیرجیری خوابگاه چطوری شد رسیدم به تصور اولین برخورد با برادرزاده ی شوهرعمه؟ بین فرمول های تنش و گسیختگی کی ابوالهول را دور زدم؟ بین قوانین کمپین چطوری رسیدم به سحری سال بعد پسر مومن همسایه؟ بین شیب و خطوط چرخه ی اتو چطوری به ذهنم رسید که چشم های دختر نیلرام چه رنگی است؟ چطور شد که وسط « مائده های زمینی» خواستم بلند شوم پدرم را خفه کنم؟ چطور شد که وسط تماشای مارک آلمانی مدادم هوس سرستون های تخت جمشید زد به سرم؟ کجا این مادر را انتخاب کردم؟چرا داداشی را گم کردم؟چطوری پرت شدم وسط این صفحات؟ چه کسی او را نشانم داد؟ اگر دستم بهش برسد... جملات را گم کرده ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت 14:8 توسط خزر |
1.دنیا مثل قبل نیست 2. آدم ها شب ها دروغ نمی گویند
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت 16:12 توسط خزر |