تبليغاتX
دختر شهرستانی

دختر شهرستانی

وای به حال ملتی که سخن روزشان غیر از دردشان باشد!

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز

آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد،

آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح،

بی درنگ، آسمان از روی زمین برم دارد

یا لااقل همچون قارون،

زمین دهان گشاید و مرا در خود فرو بلعد

اما ... نه ،

من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را

من یک« متوسط » بی چاره بودم و ناچار،

محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم»

نه ، باشم و زنده بمانم

و در این « وادی حیرت » پرهول و بیهودگی، گم باشم

و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش

 می میرد

و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد،

در برزخ شوم این « پیدای زشت »

و آن « ناپیدای زیبا » خُرد گردم

که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست

در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که...

« زندگی » نام دارد!

                                                                     علی شریعتی( دفترهای سبز )

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 0:52 توسط خزر |


چند وقتی است دارم به این نتیجه می رسم که برای نوشتن، دفتر دستک و زمان و سوژه ی اجتماعی و الزامن تنهایی لازم نیست.دوباره روزهای زندگی زنبوری شروع شده و من نباید تنها دلخوشی زندگیم را _ که به دروغ نام صفحه ی مجازی بر آن گذاشته اند_ به این راحتی ها بی خیال شوم. خب چه کار میکنم؟ همین آخر هفته های دست نیافتنی را سفت می چسبم. خب چه چیز لازم است؟ همین تکه تکه هایی  که این روزها آرام آرام دارد مرا به سوی   never landپیش می برد. پس فعلن همین بلاهیات ادبی  را عشق است:

 

 

_کرا خاتون از این غریبه ی بی سروپا که شوهر عزیزش را از او دور کرده بود ناخرسند بود اما اعتمادی که به مولانا داشت مانع از آن بود که این ناخرسندی را به نحوی ابراز کند

_از وقتی مولانا، شمس را با خود به خلوت برد، در مقابل این به قول آنها« توریزی» پیر، مثل یک بچه مکتبی شده بود

_او را از همه ی کسانی که می شناخت، از همه ی کسانی که شناخته بود؛ بیشتر دوست می داشت

_آماده بود بی هیچ تردید و تزلزل، همه چیز را رها کند، از همه کس بگسلد و شهر به شهر و کوبکو همه جا بدنبال او روانه شود

_در شمس می نگریست و ذنیای غیب را در امواج نگاه او منعکس می دید.لبخندی که بر لب او می شکفت تصویری از جلوه ی نور الهی می پنداشت، عتابی را که در کلام او می غرید خشم الهی می انگاشت

_در چشم او شعله ای را که موسی در طور سینا دیده بود مشاهده می کرد و گه گاه مثل آنکه در امواج تجلی سوخته باشد، بی خود یا با خود فریاد می کرد: شمس من، شمس من و خدای من!

_در تجربه ی این تجلی، آنچه او به ادراک وجدانی دریافت، چیزی مثل عشق بود.چیزی که مثل عشق انسان را بی خود می کرد. از خود می ربود و در خود دیگر محو می کرد

_عشق مولانا یک طغیان عظیم مقاومت ناپذیر روح بود. بر ضد عقل، بر ضد آداب، و بر ضد تمام مصلحت جویی های عادی

_مولانا در وجود شمس، جسم عنصری و حتا روح جوهری نمی دید.تجلی روح، تجلی نور و تجلی ذات را که به چشم دیگران نمی آمد مشاهده می کرد و خلوت با او را خلوت با خدا می یافت

_شمس او را به دنیای خود کشانده بود اما دنیای شمس دنیای شور و بی قراری بود

_وی(مولانا) را به التزام سماع واداشت که از طریق موسیقی و رقص، انسان را با عالم دل، با عالم روح و با عالمی که سراسر ذوق و هیجان روحانی است مرتبط می سازد و به گمان او مردان خدا جز با آن از عالم تعلقات بیرون نمی آیند

_موسیقی روحانی سحرآمیزی که در صدای نی و رباب موج می زد و رقص و وجد صوفیانه ای که از شور و هیجان اقوال و اطوار شمس، مولانا را در حال و هوای بیخودی وارد می کرد، اوقات این خلوت روحانی را در امواج نور و بهجت غوطه می داد ... و با زبان رقص آنچه را در حوصله ی گفتار نمی گنجید با او در میان می گذاشت

_در همه ی این احوال، مولانا شمس را مرشد خویش، معشوق خویش، و خدای خویش می یافت

_از این پس در پایان این خلوت روحانی، مولانا مردم را با چشم دیگر می دید؛ با شفقت بیشتر و با علاقه ی بیشتر

_وقتی مولانا در اولین ملاقات، او را در آغوش کشید احساس کرد که جانش از جان او جدایی ندارد

_شمس که همه عمر از هر دامی گریخته بود، به هیچ چیز تعلقی سر فرود نیاورده بود، حتا از طوفان شور و هیجان روحانی مولانا خود را کنار گرفته بود، بالاخره به عشق این دختر « جمیله ی عفیفه» پایبند شد. پیرمرد سال های شصت را پشت سر گذاشته بود

_ماجرای کیمیا به او سر عشق راستین را آموخته بود. به او آموخته بود که عشق وقتی همه چیز انسان نیست، هیچ چیزش نیست

_...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:48 توسط خزر |


فارغ از سیاست

http://potin.blogfa.com

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 11:51 توسط خزر |


تمام شب

چراغ اشک سوز خانه ی تنهایی ام

 روشن

به دست خویش

لباس مردنم را

می زنم سوزن

می شمارم

لحظه های تلخ و دردآلود بودن را

در این شب های بی روزن

به سر رویای رفتن

تا لباس سال های تیرگی اما سپیدم را

کنم بر تن

عروس گور باشم

فارغ از افسانه ی بودن

کجایی مرگ

کجایی تا میان حجله ی این خاک

بیامیزی شبی با من...؟

 

                                                                  بنفشه رحمانی

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت 23:38 توسط خزر |


منصور نصیریاین مریم است یا لیلا یا عزیزه؟!!

 

http://nasiriphotos.com/gallery/?j=9&q=48

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 14:14 توسط خزر |


 

*ساغ اول ایچه ری یه گلمیرم

قاپی آغزیندا ائشیتسم گولوشلرینی، یئتر

  اولماز آخی گلسم،

                        بیردن اورییم، اوریینده بیتر

 

این روزها؛ این روزها؛ این روزهایم اگر بگذرند؛ این روزهایی که انگار نیشتر روی رگ حوصله ام گذاشته اند.

این شب ها؛ این بی خوابی ها، این شب بیداری هایم اگر بگذرند؛ این شب هایی که جغد شومی شده ام.

 

از کجا بگویم؛ از سرزمین مرزبندی شده ی جغرافیایی ام که مرا و آذربایجان و افغانستان را از هم جدا کرده؛  یا

جغرافیای بدون مرز «من» و «سارای» پاک و «لیلا»ی تنهای «هزار خورشید درخشان» ؟!!

از چه بگویم؛ از گلایه هایم که راه به جایی ندارند و کار به جایی؛ یا کارهای که جایی برای گله ندارند؟!!

برای که بگویم؛ آنکه تا همین گذشته دلیل تمام خط خطی هایم بود(و هست؟) و خود رنگ جوهرم؛ یا برای پاره گوشت قرمزی که بی خبر از من، گوشه ی سینه ام جای خیلی چیزهای دیگر را گرفته؟!!

از کدام شان بگویم؛ دردهایی که قرا بود یکی یکی کالبد شکافی و آسیب شناسی شان کنم و به حرفشان در آورم؛ یا دیروزی که گویا با یقین شروع شده بود و امروزش سرطان شک تا زیر ناخن هایم رسیده؟!!

 

اگر بخواهیم خوب تمام کنیم باید خوب شروع  می کردیم و من...گند زدم. «مهم ترین» را فدای «مهم» ها کردم. فراموش کردم که به خودم و احساس و مهم تر از همه، نیازم، از چشم شسته رفته ی دیگران نگاه نکنم.

همه اش خودم را از بالا دیدم و هی ریسمان به چاه تنهایی هایم  انداختم.هی زور زدم و هی زر زدم. اما طنابی که پایین انداخته بودم، دزدی بود، مال دیگری بود، نیاز دیگری بود؛ مال من نبود.

من باید طناب خودم را می داشتم، باید خودم را از توی چاه نگاه می کردم. نباید دو چشم می شدم و خودم می رفتم بالا و خودترم می ماند پایین. حالا که گریه ی کباب طغیان آتش است؛ باید و نبایدها را چه سود ؟!!

آنجا که انتخاب ها شروع می شدند و راه دو تا شد، من هم دو تا شدم؛ و خودم رفت به جایی بی خبر و بی اجازه از منطق و اندیشه ام؛ و این یکی آمد تا همین جا. تا لب همین چشمه. منتها آنکه رفت تکه آینه ی حقیقتی بود که به قول سرگشته ی قونیه سال ها پیش از دست خدا افتاده و شکسته بود؛ و این یکی که رسید اینجا، جسد بوی تعفن گرفته ام... آب و چشمه را دیگر چه سود؟

 

*اودقونا بیلمدیک سون شعرلریمیزی

                           و بارماقلاریمیزدا گزدی اؤپولمک قورخوسو

                                                                  پوزولسون زامانین یوخوسو

 

 

همه ی شوریدگی هایم پریودیک بودند و آنی. لمحه ای می آمدند و با چند تیک تاک می کوچیدند.

یکبار که گیج بودم و داغان، دلگیر بودم از زمین و زمان،گله ها بردم پیش خدایگان. پرسیدم: چرا به تو نمی رسم؟...

گفتند: چرا در انتها به او برسی؛ از او آغاز کن...و من گفتم(پرسیدم؟): بسم الله الرحمن الرحیم؟!!... بی اختیار گریستم و به بی چارگی و ترسو بودنم اعتراف کردم. از او خواستم کمکم کند  و گمان کردم(و می کنم) او خیلی بزرگ است. آنقدر بزرگ که بر خلاف محاسبات سرانگشتی و ریاضی ذهنی ام می تواند معجزه ای را در زندگی ام جاری کند، معجزه ای که باور کنم:« قدرت از من آغاز می شود».

 

این روزها و شب ها که گیج ترم و داغان تر و گویا نیشتر روی رگ حوصله ی این جغد شب زنده دار آواره گذاشته اند ،  دلتنگم؛ بی زارم؛ عجولم؛ سرخورده ام و خشمگین. برای روزهای آرامش؛ از سکون و آرامش؛ برای یافتنت؛ از نبودنت در کنار «مریم» و «لیلا»ی «هزار خورشید درخشان» و از اجتماعی که  زائقه ی احساس و لذت را نیز بی رحمانه به دست گرفت و عشق را برایمان خلاصه کرد در لیلا و مجنون؛ و غافلمان کرد از شمس...

 

*ایه ر بو قیشی گئچینه بیلسم

اؤیره نه ر  گوزلریم

                          قارلا بزنمیش کیپریکلرینی اونوتسون

 

 

 

                                                                            * ائلناز اسلام وند(باخ! من ده کؤیلو قیز اولموشام)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/14ساعت 21:37 توسط خزر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ندای سبز مردم ایران در اسپانیا شنیده شد
پایان یک اسطوره
نامه فرزند شهید بهشتی به پدر
بیانیه شماره 12 میرحسین موسوی
به یاد س امین سالروز درگذشت معلم اخلاق
برای دهان شکسته محسن روح الامینی و دهان سالم پدرش
بیانیه تکان دهنده خواهر شهیدان باکری
جعفر پناهي داور دو جشنواره فيلم مونترال و بمبئي
اصلاح طلبان با تحمل هر هزينه يي در صحنه مي مانند
طالقانی و مصدق
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پیوندها

باشگاه خوانندگان چلچراغ
هفته نامه چلچراغ
شلم شوربا
معصومه ناصری
آزاده عصاران
کوچه ی بی دار و درخت
همفری بوگارت
شیوا مقانلو
out of place...
کافه تیتر
میرزا پیکوفسکی
امیر مهدی حقیقت
یادداشت های تنهایی
هانیه بختیار
گاوخونی
نیک آهنگ کوثر
وی یو زادگاه من
حاجی واشنگتن
توهم نامه
فلاش بک
وبلاگ گردی
امشاسپندان
شب شعر
آدم و حوا
غول یک چشم
مکانیک ماشین های کشاورزی84
مسیح علی نژاد
دلارام
پرستو دوکوهکی
جمهور
تغییر برای برابری
کانون آرمان شریعتی
فروغ
توحید صفاتی
بزرگان ایران
TEBRIZtv
کویر
Liman
spotlight
دوندورولموش آنیلار
دو پله گودتر
اسین ادبی درنه یی
ترنم بهاری
محدوده قرمز
عقاید یک دلقک
نوشتارهای فلسفی
پایگاه اطلاع رسانی شورای ملی صلح
Bizim Mərziyə
پایگاه انسان شناسی و فرهنگ
نام های ترکی
رادیو زمانه
بر ساحل سلامت
مانداگارانا
آیدین آراز
پینار
دان اولدوز
مستان-همای
رنسانس87
تیغ ماهی
یاس نو:: روزنامه صبح ایران
ستاد انتخاباتی مهندس موسوی
کافر حربی
Iranian Photo News Agency
رادیوسیتی
ملکوت
مریم مومنی
نامه های سوشیانت هزارم
ابراهیم رها
شواله ای با شنل سرمه ای نقش شده با نشان طلاکوب شیر
سیبستان
آق بهمن
خوابگرد
زیرزمین
فراهمه چیز
آگاهی بخشی
ماهنامه زمانه
نیما دهقانی
موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
parstranslator نرم افزار ترجمه
محسن نامجو
محسن مخملباف
تقی رحمانی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin