با شدتی وحشیانه و جنون آمیز آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد، آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح، بی درنگ، آسمان از روی زمین برم دارد یا لااقل همچون قارون، زمین دهان گشاید و مرا در خود فرو بلعد اما ... نه ، من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را من یک« متوسط » بی چاره بودم و ناچار، محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم» نه ، باشم و زنده بمانم و در این « وادی حیرت » پرهول و بیهودگی، گم باشم و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد، در برزخ شوم این « پیدای زشت » و آن « ناپیدای زیبا » خُرد گردم که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که... « زندگی » نام دارد! علی شریعتی( دفترهای سبز )
+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 0:52 توسط خزر |
چند وقتی است دارم به این نتیجه می رسم که برای نوشتن، دفتر دستک و زمان و سوژه ی اجتماعی و الزامن تنهایی لازم نیست.دوباره روزهای زندگی زنبوری شروع شده و من نباید تنها دلخوشی زندگیم را _ که به دروغ نام صفحه ی مجازی بر آن گذاشته اند_ به این راحتی ها بی خیال شوم. خب چه کار میکنم؟ همین آخر هفته های دست نیافتنی را سفت می چسبم. خب چه چیز لازم است؟ همین تکه تکه هایی که این روزها آرام آرام دارد مرا به سوی never landپیش می برد. پس فعلن همین بلاهیات ادبی را عشق است: _کرا خاتون از این غریبه ی بی سروپا که شوهر عزیزش را از او دور کرده بود ناخرسند بود اما اعتمادی که به مولانا داشت مانع از آن بود که این ناخرسندی را به نحوی ابراز کند _از وقتی مولانا، شمس را با خود به خلوت برد، در مقابل این به قول آنها« توریزی» پیر، مثل یک بچه مکتبی شده بود _او را از همه ی کسانی که می شناخت، از همه ی کسانی که شناخته بود؛ بیشتر دوست می داشت _آماده بود بی هیچ تردید و تزلزل، همه چیز را رها کند، از همه کس بگسلد و شهر به شهر و کوبکو همه جا بدنبال او روانه شود _در شمس می نگریست و ذنیای غیب را در امواج نگاه او منعکس می دید.لبخندی که بر لب او می شکفت تصویری از جلوه ی نور الهی می پنداشت، عتابی را که در کلام او می غرید خشم الهی می انگاشت _در چشم او شعله ای را که موسی در طور سینا دیده بود مشاهده می کرد و گه گاه مثل آنکه در امواج تجلی سوخته باشد، بی خود یا با خود فریاد می کرد: شمس من، شمس من و خدای من! _در تجربه ی این تجلی، آنچه او به ادراک وجدانی دریافت، چیزی مثل عشق بود.چیزی که مثل عشق انسان را بی خود می کرد. از خود می ربود و در خود دیگر محو می کرد _عشق مولانا یک طغیان عظیم مقاومت ناپذیر روح بود. بر ضد عقل، بر ضد آداب، و بر ضد تمام مصلحت جویی های عادی _مولانا در وجود شمس، جسم عنصری و حتا روح جوهری نمی دید.تجلی روح، تجلی نور و تجلی ذات را که به چشم دیگران نمی آمد مشاهده می کرد و خلوت با او را خلوت با خدا می یافت _شمس او را به دنیای خود کشانده بود اما دنیای شمس دنیای شور و بی قراری بود _وی(مولانا) را به التزام سماع واداشت که از طریق موسیقی و رقص، انسان را با عالم دل، با عالم روح و با عالمی که سراسر ذوق و هیجان روحانی است مرتبط می سازد و به گمان او مردان خدا جز با آن از عالم تعلقات بیرون نمی آیند _موسیقی روحانی سحرآمیزی که در صدای نی و رباب موج می زد و رقص و وجد صوفیانه ای که از شور و هیجان اقوال و اطوار شمس، مولانا را در حال و هوای بیخودی وارد می کرد، اوقات این خلوت روحانی را در امواج نور و بهجت غوطه می داد ... و با زبان رقص آنچه را در حوصله ی گفتار نمی گنجید با او در میان می گذاشت _در همه ی این احوال، مولانا شمس را مرشد خویش، معشوق خویش، و خدای خویش می یافت _از این پس در پایان این خلوت روحانی، مولانا مردم را با چشم دیگر می دید؛ با شفقت بیشتر و با علاقه ی بیشتر _وقتی مولانا در اولین ملاقات، او را در آغوش کشید احساس کرد که جانش از جان او جدایی ندارد _شمس که همه عمر از هر دامی گریخته بود، به هیچ چیز تعلقی سر فرود نیاورده بود، حتا از طوفان شور و هیجان روحانی مولانا خود را کنار گرفته بود، بالاخره به عشق این دختر « جمیله ی عفیفه» پایبند شد. پیرمرد سال های شصت را پشت سر گذاشته بود _ماجرای کیمیا به او سر عشق راستین را آموخته بود. به او آموخته بود که عشق وقتی همه چیز انسان نیست، هیچ چیزش نیست _...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:48 توسط خزر |
+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 11:51 توسط خزر |
تمام شب چراغ اشک سوز خانه ی تنهایی ام روشن به دست خویش لباس مردنم را می زنم سوزن می شمارم لحظه های تلخ و دردآلود بودن را در این شب های بی روزن به سر رویای رفتن تا لباس سال های تیرگی اما سپیدم را کنم بر تن عروس گور باشم فارغ از افسانه ی بودن کجایی مرگ کجایی تا میان حجله ی این خاک بیامیزی شبی با من...؟ بنفشه رحمانی
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت 23:38 توسط خزر |
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 14:14 توسط خزر |
*ساغ اول ایچه ری یه گلمیرم قاپی آغزیندا ائشیتسم گولوشلرینی، یئتر اولماز آخی گلسم، بیردن اورییم، اوریینده بیتر این روزها؛ این روزها؛ این روزهایم اگر بگذرند؛ این روزهایی که انگار نیشتر روی رگ حوصله ام گذاشته اند. این شب ها؛ این بی خوابی ها، این شب بیداری هایم اگر بگذرند؛ این شب هایی که جغد شومی شده ام. از کجا بگویم؛ از سرزمین مرزبندی شده ی جغرافیایی ام که مرا و آذربایجان و افغانستان را از هم جدا کرده؛ یا جغرافیای بدون مرز «من» و «سارای» پاک و «لیلا»ی تنهای «هزار خورشید درخشان» ؟!! از چه بگویم؛ از گلایه هایم که راه به جایی ندارند و کار به جایی؛ یا کارهای که جایی برای گله ندارند؟!! برای که بگویم؛ آنکه تا همین گذشته دلیل تمام خط خطی هایم بود(و هست؟) و خود رنگ جوهرم؛ یا برای پاره گوشت قرمزی که بی خبر از من، گوشه ی سینه ام جای خیلی چیزهای دیگر را گرفته؟!! از کدام شان بگویم؛ دردهایی که قرا بود یکی یکی کالبد شکافی و آسیب شناسی شان کنم و به حرفشان در آورم؛ یا دیروزی که گویا با یقین شروع شده بود و امروزش سرطان شک تا زیر ناخن هایم رسیده؟!! اگر بخواهیم خوب تمام کنیم باید خوب شروع می کردیم و من...گند زدم. «مهم ترین» را فدای «مهم» ها کردم. فراموش کردم که به خودم و احساس و مهم تر از همه، نیازم، از چشم شسته رفته ی دیگران نگاه نکنم. همه اش خودم را از بالا دیدم و هی ریسمان به چاه تنهایی هایم انداختم.هی زور زدم و هی زر زدم. اما طنابی که پایین انداخته بودم، دزدی بود، مال دیگری بود، نیاز دیگری بود؛ مال من نبود. من باید طناب خودم را می داشتم، باید خودم را از توی چاه نگاه می کردم. نباید دو چشم می شدم و خودم می رفتم بالا و خودترم می ماند پایین. حالا که گریه ی کباب طغیان آتش است؛ باید و نبایدها را چه سود ؟!! آنجا که انتخاب ها شروع می شدند و راه دو تا شد، من هم دو تا شدم؛ و خودم رفت به جایی بی خبر و بی اجازه از منطق و اندیشه ام؛ و این یکی آمد تا همین جا. تا لب همین چشمه. منتها آنکه رفت تکه آینه ی حقیقتی بود که به قول سرگشته ی قونیه سال ها پیش از دست خدا افتاده و شکسته بود؛ و این یکی که رسید اینجا، جسد بوی تعفن گرفته ام... آب و چشمه را دیگر چه سود؟ *اودقونا بیلمدیک سون شعرلریمیزی و بارماقلاریمیزدا گزدی اؤپولمک قورخوسو پوزولسون زامانین یوخوسو همه ی شوریدگی هایم پریودیک بودند و آنی. لمحه ای می آمدند و با چند تیک تاک می کوچیدند. یکبار که گیج بودم و داغان، دلگیر بودم از زمین و زمان،گله ها بردم پیش خدایگان. پرسیدم: چرا به تو نمی رسم؟... گفتند: چرا در انتها به او برسی؛ از او آغاز کن...و من گفتم(پرسیدم؟): بسم الله الرحمن الرحیم؟!!... بی اختیار گریستم و به بی چارگی و ترسو بودنم اعتراف کردم. از او خواستم کمکم کند و گمان کردم(و می کنم) او خیلی بزرگ است. آنقدر بزرگ که بر خلاف محاسبات سرانگشتی و ریاضی ذهنی ام می تواند معجزه ای را در زندگی ام جاری کند، معجزه ای که باور کنم:« قدرت از من آغاز می شود». این روزها و شب ها که گیج ترم و داغان تر و گویا نیشتر روی رگ حوصله ی این جغد شب زنده دار آواره گذاشته اند ، دلتنگم؛ بی زارم؛ عجولم؛ سرخورده ام و خشمگین. برای روزهای آرامش؛ از سکون و آرامش؛ برای یافتنت؛ از نبودنت در کنار «مریم» و «لیلا»ی «هزار خورشید درخشان» و از اجتماعی که زائقه ی احساس و لذت را نیز بی رحمانه به دست گرفت و عشق را برایمان خلاصه کرد در لیلا و مجنون؛ و غافلمان کرد از شمس... *ایه ر بو قیشی گئچینه بیلسم اؤیره نه ر گوزلریم قارلا بزنمیش کیپریکلرینی اونوتسون * ائلناز اسلام وند(باخ! من ده کؤیلو قیز اولموشام)
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/14ساعت 21:37 توسط خزر |