همه اش فکر می کنم از کجا شروع شده؟از کدام لحظه. اصلن شروع به جهنم؛ من کجای این قصه ایستاده ام. یکباره آمد. شوخ و شنگ و پرسروصدا و عجیب احساسی و پر از غم، پر از دلتنگی، پر از رنج. انگشت هایش بوی جیغ می دهد و ارتداد.حرف های پر از غربتش شبیه پوتین است. جسم سنگین اندیشه اش را به زور می کشد. همه اش فکر می کنم این غریبه ی بوی نا گرفته چقدر شبیه است. شبیه نمی دانم چه کسی. شاید روحم میلیونها سال پیش که کالبدی برای حضور نیافته و از آن موقع سرگردان بوده حالا آمده او را یافته و... آها شبیه خودم است؟!!! و حالا مثل شبحی یکباره جلویم پریده و من دهانم باز و چشمانم گرد، وحشت زده به او می نگرم. شاید هم به خودم!. طعم و بوی شکلات نعنایی می دهد. حالا چرا شکلات آن هم نعنایی؟ نمی دانم. چون هیچ وقت از شکلات نعنایی نه بدم می آمده نه خوشم. تازه جایی خواندم که دوستی می گفت حسش شبیه گاز زدن به کمد چوبی است. این تعبیر بی معنی حالا شده پرمعنی ترین طعم زندگی چند روزه ام. مغزم به قول خودش یخ زده و دست هایم گزگز می کند. وحشتناک برایم آشناست. نه خودش؛ که حضورش؛ که حرف هایش. زندگی اش مرا یاد دار قالی می اندازد همان جا که به قول خودش چشم هایش را جا گذاشته.شاید هم مرا. روز اول که آمد؛ سوختگی دستم شد بهایش. کابوس شد بهای شب هایش. روز دوم که بود گلاب به رویتان شد بهای دومش. و حالا تنها عضو به ظاهر سالم، انگشت های یخ زده ام . نه خودش برایم اهمییت می یابد و نه حتی قابی از صورت و یا حتی لبخندش.همه اش حضور اوست. اینکه نیست اما مدام بین پرده های مغزت قایم موشک بازی می کند؛ غافل گیر می کند.مدام بین دم و بازدمت بازی الاکلنگ می کند . فشارت را بالا و پایین می برد.شب که خواب بودم دم می آمد و بازدم می شد گزگز دست هایم. انگار قلب و انگشت هایم یکی شده بود و هر دو می تپید. یکباره. یکباره. ناگهان. ناگهان. آنقدر عجله داشت که مرا هم هول کرد.و مغز منجمدم لحظاتی را بی خیال شرایط و موقعیت و هزار مصیبت چسبیده به زندگی ام شد. نمی دانم چیست و نیمچه فلسفه و فکرهای ترشیده ام هم کمکی نمی کنند تا سر در بیاورم.اما تنها چیزی که هست حضور پررنگ اوست. حضور عجیب و یکباره ی او.مثل شهاب سنگی که ناگهان می آید و خاموش... نه، نه خاموش نمی شود. خاموش نشده. هست.تا آخر زندگی هست. آنقدر هست که دارد تمام هستی ام را بالا می آورد. دنبالش راه افتاده ام. راه افتاده ام؟!! دنبال ردپایی که نیست. نوری که نمی بینم اما گویا احساسش می کنم. حضور او. همه چیز حضور اوست.حضور صدایش. حضور نوشته هایش. نمی دانم چرا حرف هایش سیم های مخابراتی را نمی سوزاند! چرا امواج مغناطیسی را به باد نمی دهد؛ حال آنکه مغز و اندیشه ام را چنین سوزانده و خاکستر کرده.!!. دیروز دلم می خواست سرم را به سنگ بکوبم تا مغزم متلاشی شود. بی شک سنگ ها ذوب می شد. فکر می کنم اگر همین الان تمام شود؛ اگر بروم؛ اگر برود، تنها چیزی که می ماند همین سردرد گستاخ است. همین سردردی که چنان توقعم را از زندگی و هستی بالا برده که به گمانم دیگر هرگز کسی را به خلوت انس خویش راه نخواهد داد.چنان اندیشه ام را سوزانده که دیگر دنیا مثل قبل نیست. حالا فقط حضور اوست. حضور پررنگ و پرحاشیه اش. چقدر حاشیه ی این داستان از خودش پررنگ تر و بامعنی تر است. اصلن خودش معنایی ندارد همه چیز توی این حاشیه ی نامفهوم و گنگ است. آها گنگ... این گنگ ترین حس زندگی ام است. تعریف ندارد. معنی نمی شود. تا حال تجربه اش نکرده ام. خوشحال یا غمگینم نمی کند. امیدوارم نمی کند. گویا فقط مرا روی بند مویی پادرهوا نگه داشته. کورمال کورمال با چشمهای کم سوتر از خودش دنبالش راهم انداخته. خواستم بپرسم نکند تو همزادمی یا چیزی توی این مایه ها! نکند بچه که بودم مادرت یکی از دوقلوهایش را سر راه گذاشت و من پرت شدم این ورها!؟! دیشب آنقدر فکر کردم و فکر کردم که گمان بردم او خود عزرائیل است. آمده جانم را بگیرد و خلاص. اگر دیدمش نفسم می برد. تمام می شود. راحت می شوم. می میرم. می میرم... این حلال ترین قتل عالم است. پ.ن: این نوشته مختص تنها و تنها حضور اوست. نه خودش، نه خودم.
+ نوشته شده در جمعه 1386/10/28ساعت 19:14 توسط خزر |
اگه این روزها بگذره... این روزهای سنگین و کم حوصله ی امتحان یه عالمه حرف برای گفتن دارم. عجیبه که آدم این جور مواقع می فهمه چقدر حرف های نزده و کارهای نکرده و عقب مونده داشته![]()
منتظر باشین چون قراره بترکونم!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت 14:0 توسط خزر |