تبليغاتX
دختر شهرستانی

دختر شهرستانی

وای به حال ملتی که سخن روزشان غیر از دردشان باشد!

 

همه اش فکر می کنم از کجا شروع شده؟از کدام لحظه. اصلن شروع به جهنم؛ من کجای این قصه ایستاده ام. یکباره آمد. شوخ و شنگ و پرسروصدا و عجیب احساسی و پر از غم، پر از دلتنگی، پر از رنج. انگشت هایش بوی جیغ می دهد و ارتداد.حرف های پر از غربتش شبیه پوتین است. جسم سنگین اندیشه اش را به زور می کشد. همه اش فکر می کنم این غریبه ی بوی نا گرفته چقدر شبیه است. شبیه نمی دانم چه کسی. شاید روحم میلیونها سال پیش که کالبدی برای حضور نیافته و از آن موقع سرگردان بوده حالا آمده او را یافته و... آها شبیه خودم است؟!!! و حالا مثل شبحی یکباره جلویم پریده و من دهانم باز و چشمانم گرد، وحشت زده به او می نگرم. شاید هم به خودم!.

طعم و بوی شکلات نعنایی می دهد. حالا چرا شکلات آن هم نعنایی؟ نمی دانم. چون هیچ وقت از شکلات نعنایی نه بدم می آمده نه خوشم. تازه جایی خواندم که دوستی می گفت حسش شبیه گاز زدن به کمد چوبی است.

این تعبیر بی معنی حالا شده پرمعنی ترین طعم زندگی چند روزه ام. مغزم به قول خودش یخ زده و دست هایم گزگز می کند.

وحشتناک برایم آشناست. نه خودش؛ که حضورش؛ که حرف هایش. زندگی اش مرا یاد دار قالی می اندازد همان جا که به قول خودش چشم هایش را جا گذاشته.شاید هم مرا. روز اول که آمد؛ سوختگی دستم شد بهایش. کابوس شد بهای شب هایش. روز دوم که بود گلاب به رویتان شد بهای دومش. و حالا تنها عضو به ظاهر سالم، انگشت های یخ زده ام .

نه خودش برایم اهمییت می یابد و نه حتی قابی از صورت و یا حتی لبخندش.همه اش حضور اوست. اینکه نیست اما مدام بین پرده های مغزت قایم موشک بازی می کند؛ غافل گیر می کند.مدام بین دم و بازدمت بازی الاکلنگ می کند . فشارت را بالا و پایین می برد.شب که خواب بودم دم می آمد و بازدم می شد گزگز دست هایم. انگار قلب و انگشت هایم یکی شده بود و هر دو می تپید.

یکباره. یکباره. ناگهان. ناگهان. آنقدر عجله داشت که مرا هم هول کرد.و مغز منجمدم لحظاتی را بی خیال شرایط و موقعیت و هزار مصیبت چسبیده به زندگی ام شد.

نمی دانم چیست و نیمچه فلسفه و فکرهای ترشیده ام هم کمکی نمی کنند تا سر در بیاورم.اما تنها چیزی که هست حضور پررنگ اوست. حضور عجیب و یکباره ی او.مثل شهاب سنگی که ناگهان می آید و خاموش... نه، نه خاموش نمی شود. خاموش نشده. هست.تا آخر زندگی هست. آنقدر هست که دارد تمام هستی ام را بالا می آورد.

دنبالش راه افتاده ام. راه افتاده ام؟!! دنبال ردپایی که نیست. نوری که نمی بینم اما گویا احساسش می کنم.

حضور او. همه چیز حضور اوست.حضور صدایش. حضور نوشته هایش. نمی دانم چرا حرف هایش سیم های مخابراتی را نمی سوزاند! چرا امواج مغناطیسی را به باد نمی دهد؛ حال آنکه مغز و اندیشه ام را چنین سوزانده و خاکستر کرده.!!. 

دیروز دلم می خواست سرم را به سنگ بکوبم تا مغزم متلاشی شود. بی شک سنگ ها ذوب می شد.

فکر می کنم اگر همین الان تمام شود؛ اگر بروم؛ اگر برود، تنها چیزی که می ماند همین سردرد گستاخ است. همین سردردی که چنان توقعم را از زندگی و هستی بالا برده که به گمانم دیگر هرگز کسی را به خلوت انس خویش راه نخواهد داد.چنان اندیشه ام را سوزانده که دیگر دنیا مثل قبل نیست. حالا فقط حضور اوست. حضور پررنگ و پرحاشیه اش. چقدر حاشیه ی این داستان از خودش پررنگ تر و بامعنی تر است. اصلن خودش معنایی ندارد همه چیز توی این حاشیه ی نامفهوم و گنگ است. آها گنگ... این گنگ ترین حس زندگی ام است. تعریف ندارد. معنی نمی شود. تا حال تجربه اش نکرده ام. خوشحال یا غمگینم نمی کند. امیدوارم نمی کند. گویا فقط مرا روی بند مویی پادرهوا نگه داشته. کورمال کورمال با چشمهای کم سوتر از خودش دنبالش راهم انداخته.

 

خواستم بپرسم  نکند تو همزادمی یا چیزی توی این مایه ها! نکند بچه که بودم مادرت یکی از دوقلوهایش را سر راه گذاشت و من پرت شدم این ورها!؟!

دیشب آنقدر فکر کردم و فکر کردم که گمان بردم او خود عزرائیل است. آمده جانم را بگیرد و خلاص. اگر دیدمش نفسم می برد. تمام می شود. راحت می شوم. می میرم. می میرم...

این حلال ترین قتل عالم است.

 

پ.ن: این نوشته مختص تنها و تنها حضور اوست. نه خودش، نه خودم.

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/28ساعت 19:14 توسط خزر |


 

اگه این روزها بگذره... این روزهای سنگین و کم حوصله ی امتحان یه عالمه حرف برای گفتن دارم. عجیبه که آدم این جور مواقع می فهمه چقدر حرف های نزده و کارهای نکرده و عقب مونده داشته

منتظر باشین چون قراره بترکونم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت 14:0 توسط خزر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ندای سبز مردم ایران در اسپانیا شنیده شد
پایان یک اسطوره
نامه فرزند شهید بهشتی به پدر
بیانیه شماره 12 میرحسین موسوی
به یاد س امین سالروز درگذشت معلم اخلاق
برای دهان شکسته محسن روح الامینی و دهان سالم پدرش
بیانیه تکان دهنده خواهر شهیدان باکری
جعفر پناهي داور دو جشنواره فيلم مونترال و بمبئي
اصلاح طلبان با تحمل هر هزينه يي در صحنه مي مانند
طالقانی و مصدق
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پیوندها

باشگاه خوانندگان چلچراغ
هفته نامه چلچراغ
شلم شوربا
معصومه ناصری
آزاده عصاران
کوچه ی بی دار و درخت
همفری بوگارت
شیوا مقانلو
out of place...
کافه تیتر
میرزا پیکوفسکی
امیر مهدی حقیقت
یادداشت های تنهایی
هانیه بختیار
گاوخونی
نیک آهنگ کوثر
وی یو زادگاه من
حاجی واشنگتن
توهم نامه
فلاش بک
وبلاگ گردی
امشاسپندان
شب شعر
آدم و حوا
غول یک چشم
مکانیک ماشین های کشاورزی84
مسیح علی نژاد
دلارام
پرستو دوکوهکی
جمهور
تغییر برای برابری
کانون آرمان شریعتی
فروغ
توحید صفاتی
بزرگان ایران
TEBRIZtv
کویر
Liman
spotlight
دوندورولموش آنیلار
دو پله گودتر
اسین ادبی درنه یی
ترنم بهاری
محدوده قرمز
عقاید یک دلقک
نوشتارهای فلسفی
پایگاه اطلاع رسانی شورای ملی صلح
Bizim Mərziyə
پایگاه انسان شناسی و فرهنگ
نام های ترکی
رادیو زمانه
بر ساحل سلامت
مانداگارانا
آیدین آراز
پینار
دان اولدوز
مستان-همای
رنسانس87
تیغ ماهی
یاس نو:: روزنامه صبح ایران
ستاد انتخاباتی مهندس موسوی
کافر حربی
Iranian Photo News Agency
رادیوسیتی
ملکوت
مریم مومنی
نامه های سوشیانت هزارم
ابراهیم رها
شواله ای با شنل سرمه ای نقش شده با نشان طلاکوب شیر
سیبستان
آق بهمن
خوابگرد
زیرزمین
فراهمه چیز
آگاهی بخشی
ماهنامه زمانه
نیما دهقانی
موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
parstranslator نرم افزار ترجمه
محسن نامجو
محسن مخملباف
تقی رحمانی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin