از قلبم خط مستقیمی به سمت ذهنم می کشم و از اونجا به طرف چشمهام. از چشمهام خطی می کشم به سمت دنیای بیرون و بعد این خط رو حول دنیا گرد می کنم تا به نقطه ی تلاقی برسه. دوباره از اون نقطه خط رو می کشم به سمت قلبم؛ و اون وقت احساس می کنم که دنیا با همه ی کوتاهی و بلندی هاش زیر دستمه؛توی مشتمه؛در اختیارمه؛ و نخودی می خندم و زیر پوستم خوش خوشانم می شود. احساس می کنم همه ی اتفاقات دنیا به گوشه ی چشم من یا لبخند ژوکندی من بسته ست و خودم رو قهرمان بی رقیب همه ی تراژدی های دنیا و بازیگر بی بدیل تاتر زندگی حس می کنم و از خودم و بازیم خوشم میاد. اون وقت تو اپسیلومی از ثانیه، همه ی تاریخ و سیاست و آدمها و لحظه ها رو توی مشت تفکر و توهماتم تحلیل می کنم و نتیجه هم می گیرم و باز کیف می کنم. و خیال می کنم، خیال می کنم که همه چیز با انتخاب منه که معنی می گیره. همه چیز و همه کس و هر جایی رو خودم انتخاب می کنم و اون وقت دلم نمی خواد که به واقعیت فکر کنم؛ به اونچه که اون بیرون داره اتفاق میفته و به نظرم نباید اون جوری میفتاد. گاهی لیلی و مجنون و ادبیات رو هم که تحلیل می کنم اون وقت عشق و لیلی و تاریخ رو با افکار فیمینیستی متهم می کنم و می خندم؛ نه؛ می رنجم که هنر و تاریخ و فلسفه و قدرت چقدر زیرکانه دست های نامرئی شون رو به دست هم دادند که قربانی شدن لیلی و آوارگی های گاه ابلهانه ی مجنون رو به نام نامی « عشق» به خورد ما بدن. پ.ن: همین چند دقیقه پیش بهم زنگ زدن و گفتن به عنوان مهمان چلچراغ برای جشن شب چله انتخاب شدم _در نا امیدی بسی امید است_.![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 22:56 توسط خزر |
داستانی که از سال پیش خواندنش را آغاز کرده بودم و به خاطر تنبلی و یک سری بهانه ها تا امشب نیمه تمام مانده بود؛ تمامش کردم. «تبریز مه آلود» تمام شد. جلد چهارمش را همین چند ساعت پیش تمام کردم. مردی یا بهتر بگویم انسانی که نوع آرمانیش را تنها در کتاب ها و قصه ها شنیده بودم، امشب به عینه، زندگی نامه اش را جلوی چشمانم می خواندم و هنوز در جملات پایانی سرنوشت او که پسرخوانده اش مجید، شرح داده بود گیر کرده ام: « _متاسفانه او دیگر زنده نیست؛ در قیام شیخ محمد خیابانی که در آذربایجان برپا شده بود، از نزدیک شرکت داشت و به همین سبب، در سال 1921 (1300 شمی) به دست عوامل دولت پادشاهی قاجار (به دستور مخبرالسلطنه) در تبریز اعدام شد.» اعدام ، اعدام، اعدام... این کلمه را آنقدر تکرار می کنم که لابلای تاریخ گم میشود. گم می شوم. آن وقت از دوردست ها سایه ی دختری را می بینم که ثبات و پایداری جهان، توی مردمک چشمهایش عزادار نشسته. اعتراف می کنم که از همان سالهای عجیبی که ناخواسته کتاب «علی» شریعتی دستم افتاد و مرا بی اختیار در مسیری انداخت که هنوز در «آتش کاروان»ش می سوزم، آرزوی کاری عظیم و انقلابی را در سر می پروراندم و امشب خودم را در برابر کاری که مردان و زنان بزرگ تاریخ پر عظمت کشورم انجام داده اند،پشیزی بیش نمی بینم و آرزویم را توهمی بچه گانه. نمی دانم در مقابل این ابرمرد- ابوالحسن بیگ یا در اصل نصرت حسینوف- چه چیزی لایق او بنویسم. چه چیزی از این مرد خفته در پشت حافظه ی این ملت بگویم؟ از این شهیدبیش از 80 سال همیشه زنده! مردی که تمام عمرش را با عزت و شرف، در آرزوی آزادی میهنش جنگید و در آخر نیز ناکام ماند! با آنها که شرف و آزادی را با شور ابلهانه و از دور می نگرند و یا با منفعت های بازاری می سنجند؛ سخنی نیست و با آنها که رهرو چنین مردان بزرگی هستند ؛ نیازی به سخن من. اما مخاطبم کسی است که میفهمد و درمانده است، شاید مثل خودم... روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ز کجا آمده ا م ، آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت 1:57 توسط خزر |