+ نوشته شده در شنبه 1386/06/31ساعت 13:6 توسط خزر |
ديروز داشتم توی آرشيو سی دی های قديمی گشت می زدم، ديدم چقدر دلم برای بمن نگو دوست دارم داريوش تنگ شده بود. فکر کنم بد نيست گاهی يه فلش بک به موسيقی قديم زد، اونم با وضعيت فعلی موسيقی امروز. همش ترانه های انزجار و نفرتی و يا در نهايت عشق های رقص کمری. پ.ن به قول شرمين نادری: وای نوستالژی! نوستالژی.
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 12:36 توسط خزر |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 10:59 توسط خزر |
فضولی تا کی؟ تا چه مدت این حق کذایی را برای خود قایلی؟ فضول = بیمار
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20ساعت 20:2 توسط خزر |
به آدم ها نباید از هر جهت اعتماد کرد .
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18ساعت 22:35 توسط خزر |
سروده ای از دیوید برن(david byrne) «تمدن» میان تاریکی و نور چهره ها همه چسبنده، بی آنکه بتابند تمدن یعنی کارد و چنگال. آه شما هم تشریف آوردید؟ ساعت چند است؟ اینجا همانجاست که باید باشد؟ آیا من به این جمع تعلق دارم؟ من هم یک روز متمدن خواهم شد باور کنید نیمی از من می خواهد فریاد بزند و نیمی دیگر مایل است که تمام مرا زار بزند تمدن همه اش درباره ی جنسیت است و من بالاخره متمدن خواهم شد! دخترک نگاهی به من انداخت قهموه تلخ می خوری یا با شیر و شکر؟ او به من نگاه می کند و من نمی دانم باید گل رز می آوردم یا نه او به من زل می زند و من به او شاید دلش را شکسته ام نمی داند پول میز را حساب می کنم یا نه صدها چیز در لحظه ذهن زن را مشغول می کند بی آنکه تو از هیچ کدامش سر در آوری سعی کن خودت باشی ولی من نمی دانم خودم کیستم و خودم دیروز که بودم؟ و آیا امروز باز هم همانم؟ من فقط می خواهم متمدن باشم با دوستان جدید که درباره ی ظهور و سقوط کشورها صحبت کنیم یادم می آید در دبیرستان یک بار یک گوریل بزرگ کشیدم آشنا در آمد آشنایی دور از جایی میان روشنایی و ظلمت چیزی غریب داشت از من. « چلچراغ 242»
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18ساعت 22:33 توسط خزر |
دلم نمی خواهد پرنده باشم، چرا که قلب سرخم شاهينی است که هر جا اراده کنم در چشم به هم زدنی آنجاست. دلم نمی خواهد آب باشم، چرا که ذهنم رودی است که هر زمان بخواهم سيال است و جاری. دلم نمی خواهد کوه باشم، چرا که اراده ام از پولادی است که تيشه ای را يارای شکافتنش نيست. دلم نمی خواهد نور باشم، چرا که روحم شفاف تر از هر آفتاب و آيينه ای است. دلم نمی خواهد سيبی باشم پاک و دست نخورده بر سرشاخه، چرا که وجدانم از هر سيب و درختی پاک تر است. دلم نمی خواهد ماهی باشم در تنگی سر سفره عيد، چرا که انديشه ام چون نهنگی در دريای ايمان هر روز به سرور نشسته. دلم می خواهد خودم باشم و خودم؛ خود تمام اشتباه ها و تجربه های انسان بودنم؛ خود تمام عصيان ها و بند گسستن هايم؛ خود تمام گريه های شبانه و اعتراف های کودکانه ام؛خود خودم؛ خود مهديه بودنم. می دانم عمل سخت است و گفتن آسان. اما من فرزند ابراهيمم و هم مسلک سلمان.
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12ساعت 19:10 توسط خزر |
در حالی که برخی مسايل نزد بزرگترهای ما، دور از ادب و حیا مرسوم است، نزد نسل جدید و جوان ترها، به عنوان مسایلی عادی، پیش پاافتاده و گاه مسخره تعبیر می شود. این اختلاف فکری البته همواره در طی قرنها در میان نسل ها و ملت های گوناگون به درجه ی شدت متغیر وجود داشته است و لذا گاهی انجام و عدم انجام برخی کارها توسط جوان ترها موجبات برخی رنجش ها را برای هر دو نسل فراهم می کند. واااااااای، آبرویم رفت، آبروی آبا و اجدادیمان را به باد نده، خجالت بکش بی حیا، دختر باید عفت داشته باشد و … جملاتی است که بارها و بارها در بحث و جدل های بین فرزندان و پدر و مادرها دیده میشود. اما سوال این است که آیا مسایل اخلاقی ، همان عرف است که همواره در طول تاریخ متغیر بوده یا اخلاق پایه و منبعی ثابت است که همواره باید سرمایه انسانها باشد؟ شاید عنوان ادب برای اخلاق چندان تعبیر مناسبی به نظر نرسد؛ چرا که ادب که لغتی غنی است، اما بسیار کلی و گاه مبهم است و در هر عرصه ای از تاریخ به شکلی نمود می یابد و ما گاه به طور عمدی یا سهوی این پوسته ی خارجی را که اخلاق است با هسته ی داخلی و مغز آن، یعنی ادب، اشتباه می گیریم و لذا فراموش می کنیم که بین ادب و عرف مرز قایل شویم؛ مرزهایی که بنا بر تاریخ ، فرهنگ(فردی و عمومی)، زبان(؟)، ملیت، حکومت و تعصباتی که ویژه هر عصر وشخص و نسلی است، همواره تغییر می کند. بی اهمیت شمردن این بحث و گاه به تمسخر اندیشیدن راجع به رسوم گذشته - که به قول دکتر شریعتی: خیلی «نیمه روشنفکرانه» خواهد بود اگر، بدون اطلاع کافی و بررسی عمیقانه، تنها با شانه بالا انداختن و خم احمقانه به ابرو دادن، همه ی عقاید و تجربیات غیر علمی قدما و کلیه ی آثار شگفت انگیز و اسرارآمیزی را که به نام علوم غریبه وجود دارد به دور اندازیم و بدان نیندیشیم.- مشکلات اجتناب ناپذیری برای نسل ها به همراه می آورد. در پایان می خواهم سخنم را، با تعبیری مشابه از ادب، با جمله ی زیبای دکتر در مقدمه ی کتاب سلمان پاک به پایان برسانم که شاید زیباترین و درست ترین پاسخ نیز باشد که: «زمان نه تنها زوایای دید، ابعاد ادراک و احساس را تغییر می دهد بلکه ارزش ها، سلیقه ها، حساسیت ها و ذایقه ها و شامه ها را نیز بی رحمانه می کشد و میزایاند و از این رو نه تنها جهان عناصر بلکه، با سرانگشت توانا و خستگی نشناس زمان؛ عالم ارواح و افکار و عواطف نیز محل کون و فساد دایمی است.»
+ نوشته شده در شنبه 1386/06/10ساعت 12:28 توسط خزر |
این روزها هر چی داریم به شروع کلاسها نزدیک می شیم دلم یه جوری میشه. مثل همیشه تابستون داره تموم می شه اما کارهای من هیچ وقت تموم شدنی نیست. تابستون امسال احتمالا بهتر از پارسال بود اما به نظرم در کل اصلا خوب نبود. به یقین دارم احساس می کنم که نسبت به پارسال خیلی بزرگ تر شدم و عاقل تر. اما مهربون تر نشدم. با احساس تر نشدم. با سخاوت تر نشدم. و دوباره کلی کتاب های نا توموم و نخونده موند رو دستم. می ترسم از این بزرگ شدنی که گاهی احساسات قشنگ و عجیب فطری و غریزی زیرش له می شه یا حداقل فراموش. بزرگتر که می شی آینده نگر می شی و واقع بین. و اینجاست که آرمان و هدف رو خیلی وقت ها فدای مصلحت (این تازیانه شومی که همواره در طول تاریخ بر پیکره حقیقت نشسته و آن را به خاک نشانده) می کنی. مصلحت و تدبیر و آینده نگری و عاقل بودن رو پیش کش و تقدیم می کنم به همه اونهایی که حقیقت هیچ وقت دغدغه ذهنی شون نبوده. دلم می خواد فقط دیوونه باشم و بی خیال. بی خیال همه ی دنیا و همون آدمهایی که معلم شهید ما همیشه به سرنوشت شان می اندیشید نه نظرشان. و این بی خیالی، نعمت بزرگی است در این دنیای شلوغ پلوغ و به قول دوستی شلم شوربا. مرا در کودکی شوق دگر بود خيالم زين حوادث بی خبر بود نه می خوردم غم ننگی و نامی نه بودم بسته ی بندی و دامی نه می پرسيدم از هجرو وصالی نه آگه بودم از نقص و کمالی
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06ساعت 13:43 توسط خزر |