تبليغاتX
دختر شهرستانی

دختر شهرستانی

وای به حال ملتی که سخن روزشان غیر از دردشان باشد!

مرند 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 19:35 توسط خزر |


مرتد طبیعتی

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 12:2 توسط خزر |


یالقیز گوش

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 11:54 توسط خزر |


 یالقیز گوش

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 11:51 توسط خزر |


 

برای  مطالعه بیشتر می توانید  به شماره 14 ماهنامه نقد نو مراجعه نمایید:

E-mail: info@naghdeno.com    

Website: www.naghdeno.com

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 11:43 توسط خزر |


 

شهری است که ویران می شود، نه فرو نشستن بامی. باغی است که تاراج می شود، نه پرپر شدن گلی. چلچراغی است که درهم می شکند، نه فرو مردن شمعی و سنگری است که تسلیم میشود، نه از پا در آمدن مبارزی؛

صمد چهره ی حیرت انگیز تعهد بود. تعهدی که به حق می باید با مضاف غول و هیولا توصیف شود: «غول تعهد!»، «هیولای تعهد!» چرا که هیچ چیز در هیچ دوره زمانه ای هم چون «تعهد روشنفکران و هنرمندان جامعه» خوف انگیز و آسایش برهم زن و خانه خراب کن کژی ها و کاستی ها نیست.

چرا که تعهد اژدهایی است که گران بهاترین گنج عالم را پاس می دارد: گنجی که نامش آزادی و حق حیات ملت هاست.

و این اژدهای پاسدار، می باید از دسترس مرگ دور بماند تا آن گنج عظیم را از دسترس تاراجیان دور بدارد. می باید اژدهایی باشد بی مرگ و بی آشتی. و بدین سبب می باید هزار سر داشته باشد و یک سودا. اما اگر یک سرش باشد و هزار سودا، چون مرگ بر او بتازد، گنج، بی پاسدار می ماند.

صمد سری از این هیولا بود.

و کاش... کاش این هیولا، از آن گونه سر، هزار می داشت، هزاران می داشت! « احمد شاملو»

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 11:39 توسط خزر |


 

« دیگر وقت آن گذشته است  که ادبیات را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین و نصایح خشک و بی بروبرگرد. نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوی از بزرگان، سروصدا نکردن در حضور مهمان.... دست گیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاه های خیریه و مسایلی از این قبیل که نتیجه ی کلی و نهایی همه ی اینها بی خبر ماندن کودکان از مسایل بزرگ و حاد و حیاتی محیط است.»

 

« آیا کودک غیر از یاد گرفتن نظافت و اطاعت از بزرگان و حرف شنوی از آموزگار و ادب چیز دیگری لازم ندارد؟ آیا نباید به کودک بگوییم که بیشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه اند و راه بر انداختن گرسنگی چیست؟ آیا نباید درک علمی و درستی از تاریخ و تحولات اجتماعی بشری به کودک بدهیم؟ چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ می کنیم و هرگز نمی گوییم که چگونه آن یکی بینوا شد و دیگری « توانگر» که سینه جلو بدهد و سهم بسیار ناچیزی از ثروت خود را به آن بابای بینوا بدهد و منت سرش بگذارد که آری من مردی خیر و نیکوکارم و همیشه از آدم های بیچاره و بدبختی مثل تو دست گیری میکنم.»

« صمد بهرنگی، مجموعه مقالات»

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 11:34 توسط خزر |


صمد ضمن درس دادن، در دانشکده ادبیات تبریز بطور شبانه در رشته زبان و ادبیات انگلیسی درس می خواند؛ بدین طریق هم یاد می داد و هم یاد می گرفت. او از همان اوان ورودش به مدرسه، متوجه کمبودها و زیاده روی های مدارس آن زمان شد و با نوشتن مقالات کند و کاو در مسائل تربیتی ایران، منظور خود را در این باره آشکارا بیان کرد. سپس شروع کرد به نوشتن داستان برای بچه ها و نوجوانان. اولین کتاب داستانی اش اولدوز و کلاغ ها است که آن را با الهام از زندگی بچه ناتنی یکی از دوستانش نوشت. استقبال بچه ها از این کتاب باعث شد که صمد داستان های دیگری نیز برای بچه ها بنویسد که مجموعه آنها را در کتاب قصه های بهرنگ می خوانید. از داستان های دیگر صمد، قصه تلخون است که در نوشتن آن، از افسانه محلی آذربایجان استفاده کرده است.

صمد در ضمن داستان نویسی، از سایر فعالیت های فرهنگی و اجتماعی نیز غافل نماند؛ در روزنامه و مجلات معتبر آن زمان مقالات متعددی نوشت. مدتی هم با همکاری دوستانش در تبریز روزنامه هفتگی آدینه را منتشر کرد. هر چند که این روزنامه در خفقان آن زمان نتوانست زیاد دوام بیاورد و تعطیل شد.

صمد که مثل هر انسان دیگری، زبان مادری خود را دوست داشت و از بچگی با افسانه ها، بایاتی ها و متل های زبان خود، که از زبان مادر می شنید، خو گرفته بود، با تلاش پیگیر، ادبیات عامیانه آذربایجان را جمع آوری کرد و بالاخره آنها را در کتاب متل ها و چیستان ها (با همکاری یکی از دوستانش) منتشر کرد؛ آنگاه افسانه های آذربایجان را به همراه بهروز دهقانی جمع آوری و به فارسی ترجمه کرد و به چاپ سپرد و اشعار شاعران سرشناس فارسی زبان، مثل نیما، شاملو، فروغ و امید را به ترکی برگرداند که در کتاب گئجه دیر باخ، گئجه دیر جمع آوری شده است.

صمد در عمر کوتاه خود، تنها به نوشتن اکتفا نکرد، بلکه همراه با دیگر مردم شجاع و حق طلب ایران، هر وقتکه فرصتی پیش می آمد، به صف مبارزه کنندگان با رژیم ستم شاهی می پیوست.

کتاب ماهی سیاه کوچولوی او به واسطه داشتن تصاویر زیبا، برنده دو مدال افتخار از نمایشگاه های بین المللی شده است. این کتاب، همچنین در ایران از طرف «شورای کتاب کودک» کتاب برگزیده سال 47 شناخته شد.

صمد در شهریور 47 در رود آراز به کام مرگ گرفتار آمد. پیکر بی جان او به تبریز آورده شد و در گورستان امامیه دفن شد.

زندگینامه ی کامل صمد بهرنگی با عنوان برادرم، صمد بهرنگی به همین قلم منتشر شده است.

(مقدمه ای ازسخنان اسد بهرنگی از کتاب سری داستان های بهرنگ  با کمی دخل و تصرف)

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/28ساعت 14:22 توسط خزر |


سخنی چند از زندگی «صمد بهرنگی»

صمد بهرنگی، زمانی که زنده بود هیچ وقت از خودش نگفت. او عقیده داشت گفتنی آنقدر زیاد است که نوبت به از خود گفتن نمی رسد. اکنون سالها از روزی که صمد را در رودخانه آراز غرق کردند، می گذرد. قصه های شیرین او به بیشتر زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است و بچه های دیگر کشورها نیز قصه های او را خوانده و حرف های او را شنیده اند. خوانندگان اولیه کتاب های او مردان و زنان بزرگی شده اند و شما، چه بسا که اسم صمد بهرنگی و قصه های او را از زبان آنها، که شاید پدر و مادر خودتان باشند، شنیده اید.

معتقدم بهترین راه شناختن زندگی یک نویسنده خواندن کتاب های اوست.

او کتاب های خود را در زمانی که بچه ها و بزرگترها روزگار بدی داشتند؛ نوشته است و حوادث داستان هایش نیز مربوط به آن زمانست.

صمد در تیر ماه 1318 در محله چرنداب، در جنوب تبریز، زاده شد. اسم پدرش عزت و اسم مادرش سارا بود. پدر کارگر بود، مادر نیز توام با خانه داری، اگر از دستش بر می آمد، کمک هایی به درآمد خانواده می کرد. خانواده ما بچه زیاد داشت؛سه برادر بودیم و سه خواهر. چندین خواهر و برادر نیز در همان کودکی از دنیا رفته بودند و به قول ماد« پرنده ای شده و روی درختان بهشت نشسته بودند». صمد در شرایط  دشوار آن زمان، خوب درس می خواند؛ چه شبها که بیدار می ماند و زیر روشنایی کم سوی چراغ نفتی، که فتیله اش را هم پایین می کشید تا دیگران بدخواب نشوند،درس می خواند. او بعد از تمام کردن دبستان، وارد دبیرستان تربیت شد.

صمد بعد از گذراندن دوره اول دبیرستان، وارد دانشسرای مقدماتی آن روز شد. آن روزها دانشسرای مقدماتی تبریز آموزگار تربیت می کرد و حقوقی هم به دانش آموزان می داد. او در دانشسرا، که در آن زمان محیطی خشک و منضبط بود، ساکت ننشست و پیوسته به جو حاکم بر دانشسرا انتقاد می کرد. با چند تن از دوستان همفکرش، شروع به نشر روزنامه دیواری خنده کرد.

بعد از اتمام دوره دانشسرا، راهی توفارقان(آذرشهر) می شود و در مدارس روستاهای ممقان، گوگان، آخیرجان و... معلم می شود. او معلمی را فقط در حد یک شغل قبول نمی کند، بلکه آن را وسیله خدمت به بچه های ده قرار می دهد، با علاقه و جدی درس می دهد، و ضمن درس بچه ها را با زندگی، محیط و کتاب آشنا می کند. بیشتر شبها به خانه دانش آموزان می رود و با پدر و مادر آنها دوستی برقرار می کند و به آنها هم خواندن و نوشتن می آموزد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/28ساعت 14:21 توسط خزر |


صمد بهرنگی درباره صمد-نویسنده کتاب کودکان-چه می دانید؟

ساده تر از او نمیشود زندگی کرد. برای زنده ماندن به هر چیزی قناعت می کرد، اما برای زنده بودن هیچ چیزی را نمی پذیرفت...

کمتر برای بزرگسالان می نوشت که فکر سود و زیان و نام و نانند، برای کودکان می نوشت که آینده متعلق به ایشان است...

و بالاخره:

... چناری که به طوفان سر خم نکرد، به تبری شکست و مردی که نخواست در خوشیهای تهران غرق شود، در آبهای آراز غرق شد.

( از کتاب برادرم صمد بهرنگی )

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/27ساعت 21:47 توسط خزر |


«من یک سنت پیدا کردم...»

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشم های باز، سرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج). او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی،19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی  که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

( از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه )

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/27ساعت 21:41 توسط خزر |


آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه ابن ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند(ماهی پنجاه تومان برای هر محصل در ماههای تحصیلی که نه ماه است، یعنی سالی چهارصدوپنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمکهای اضافی من و خانواده ی خودش).

کار سوم اینکه، جمعی از شاگردان آشنایم، همه حرفها و درسهای چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرفهای من در لابلای همین درسهای شفاهی و گفت و شنودهای متفرقه نهفته است... و نیز کنفرانسهای دانشگاهیم جداگانه و نوشته های ادبیم در سبک کویر جدا و نوشته های پراکنده ی فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته ام جمع آوری شود و نگهداری تا بعدها که انشا الله چاپ شود. و شعرهایم به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند مگر«قوی سپید» و«غریب راه» و«در کشور» و«شمع زندان» و درسهای اسلام شناسی، از «سقیفه به بعد»، با «امت و امامت» در ارشاد و کنفرانسهای مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق دراسلام و هر چه به این زمینه ها می آید از جمله «بیعت» در کانون مهندسین و «علی حقیقتی بر گونه اساطیر» و... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان «امت و امامت» تدوین شود.

اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با گیوز به فارسی ترجمه کند درباره این آثار بخصوص کتاب desalienation des societes musu imanes مرا و همچنین مقاله sociologie d initiation  مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده ام و «اوت زتود» چاپ کرده است. کتاب lange solitaire  مرا دلم نمی خواهد ترجمه کنند. کار گذشته ای و رفته ای است.

همه التماسهایت ا از قول من نتار...عزیزم کن، که آنچه را از من جمع کرده و درباره ام نوشته، از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می برم.

از دوستانم که در سالهای اخیر به علت انزوایی که داشتم، و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده اند، پوزش می طلبمو امیدوارم بدانند که دوری از آنها نبود، گریز به خودم بود و این دو یکی نیست.

کتاب «کویر» را با اتمام آخرین مقاله و افزودن «داستان خلقت» یا «درد بودن»- پس از پاکنویس- تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه اش تنها نوشته عین القضا است. و در اولین صفحه اش این جمله توماس ولف:«نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن».

در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچ وقت ستم نکردم. هیچ وشت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که همکانش نبود، بازخود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده ام، یکبار در زندگیم بود، که  به اغوای نصیحتگران بزرگتر و به فن کلاهگذاری سر خدا...،د در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار یکجا حقوقم را دادند، و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد، و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع و شرط بده. من هن از معنی این کثافت کاری بی خبر، خانه کسی را گرو کردم، به پنج هزار تومان و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می گرفتم و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم، اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می توانستم مانع شوم،کاری کنم که رخ ندهد، نکردم، گرچه نمی دانستم که به چنین سرنوشتی می کشد و نمی دانم چه باید می کردم؟ در این کار احساس پلیدی نمی کنم، اما ده سال تمام گداخته ام و هر روز هم بدتر می شود و سخت تر. و اگر جرمی بوده است، آتش مکافاتش را دیده ام  و شاید بیش از جرم و جز این اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم و خدا را سپاس می گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین «شغل» را در زندگی، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معتمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارو این هر دو. و عزیزترین گرانترین ثروتی که می توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته ام این و نسبت به کارم و شایستگیم ثروتمند و جز این هیچ ندارم و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که، حلالترین لقمه است.

و حماسه ام اینکه، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم  و قلمم همیشه میان «من» و «مردم» در کار بود و جز دلم یا دماغم  کسی را و چیزی را نمی شناخت و فخرو اینکه، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترین بودم و در برابرهر ضعیف تر از خودم، متواضع ترین.

و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم، و از آن میان بخصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت  جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی، مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند، اما آنچه را در این معامله از دست می دهند، بسیار گرانبهاتر از آن چیزی است که به دست می آورند. و دیکر این سخن یک لاادری فرنگی که در ماندن منسخت سهیم بوده است که «شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یکبار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند.» و دیگر اینکه  نخستین رسالت ما کشف بزرگترین  مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن «متن مردم» است و پیش از آنکه به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی قبرستان همه ی آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست. و آخرین سخنم به آنه که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می کوبیدند اینکه:

دین چون منی گزاف و آسان نبود

روشن تر از ایمان من ایمان نبود

در دهرچو من یکی و آن هم مومن

پس در همه دهر یک بی ایمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی است که، پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای علمی کلمه و آزادی انسان، به معنای غیر بوروژازی اصطلاح،در زندگی آدمی آغاز می شود.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/23ساعت 21:6 توسط خزر |


اما مساله به همین سادگیها نیست. زن روز آمار داده است که، از 1956 تا 66 (ده سال)، موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است، و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا، در تاریخ اقتصاد است، و نیز تنها علت غائی همه این تجدد بازیها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تاکنون فلج بود، زندانی بود و از این حرفها... اما اینها باز یک فضیلت را دارایند، یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان.چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صف متجانس متخاصم پیدا کرده ام. هر وقت آن «ملا باجی گشنیز خانم»ها را می بینم می گویم باز هم آنها و هر وقت آن «جیقی جیقی ننه خانم»ها را می بینم میگویم باز هم اینها.

و اما تو همسرم. چه سفارشی می توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچ کسی را در زندگی کردن از دست نداده ای. نه در زندگی، در زندگی کردن، به خصوص بدان «گونه» که مرا می شناسی و بدان صفات که مرا می خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.

به هر حال، اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصائل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی، در این اصل هر دو هم عقیده ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده ام همسر خوبی نبوده ام، و من به هر حال،آنقدر خوب هستم که بدیهای خویش را اعتراف کنم، و آنقدر قدرت دارم که ضعف هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو، آنچه را به من نداده است، جبران کرده است  و این است که اکنون، در حالی که همچون یک محتضر وصیت می کنم احساس محتضر را ندارم. که با بودن تو می دانم که نبودن من، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده است که:

برو ای مرد برو چون سگ آواره بمیر               که وجود تو به جز لعن خداوند نبود

سایه شوم تو جز سایه ی ناکامی و یاس               بر سر همسر و گهواره  فرزند نبود

از طرف مالی تنها یادآوری این اسن که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب شماره 2 بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی میکنم یا چیزی می فروشم، برای پول منزل آن را مجددا بازگردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/23ساعت 21:5 توسط خزر |


وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است، لبریز است. چقدر مایه های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته است. زندگی کردن وقتی معنی می یابدکه فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی و تو میدانی که چقدر این حرف با حرفهای ژید به ناتانائیلش شبیه است، با ان متناقض است. تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم، تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو غهم عظیم و خوب و زیباست.

چرا نمی گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است.دو را برای وزن کلام آوردم و نیست.گرچه من به اعجاز حادثه یی، این کلام موزون را در واقعیت ناموزون زندگی ام به حقیقت داشتم. «برخوردم»(به هر دو معنی کلمه).

کویر را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته ام و به میراثت می دهم بخوان و آن دست خط پشت عکسم راکه در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها «نصیحت» که در زندکیم مرتکب شده ام حفظ کن(به هر دو معنی کلمه).

اما تو، سوسن ساده مهربان احساساتی زیبا شناس منظم و دقیق و تو، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل، برای شما هیچ توصیه ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده ی پیش ساخته شما می وزد، کلمات، که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم، چه کاری میتوانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجازگری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده ای شود مسلح به آگاهی ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می آورند و دور افکننده ی هر لقمه ای که می سازند.چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی خود طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوارکنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته اند. دعوای امروز بر سر این است که که لقمه کدام طباخی را بخورند. هیچ کس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده اند. و چه مهوع.

آن هم کی ها می سازند؟ رهبران و روشنفکر زنان امروز اجتماع ما. آنها که مدل نوین زن بودن شده اند.«هفده دی ایها.» آزاد زنان. این تنها صفتی است که آنها موصوفات راستین آنند، آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی دهد. این چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید و نه رشد فکری و نه شخصیت یافتن واقعی و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید و آنگاه نتیجه این شد که همان شاباجی خانم شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی میکند و پاسور می زند. از خانه به خیابان منتقل شده است. هم اوست که فقط تنبانش را در آورده است و بس. یک ملاباجی، اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور در آوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/23ساعت 21:3 توسط خزر |


او آزاد است که یا خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو، هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی ارزد، پلید است، پلید.

فرزندم تو می توانی«هر گونه بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد وگرنه دیگر از آزادی و انتخاب، سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس، هیچ چیز، انسان بودن یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد(به خود و جهان) و می آفریند(خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و همیشه جویای مطلق است، جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت های روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می زند. اگر این صفات را جزو صفات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری همه دارد پایمال می شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت هایش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می خواهی باشی باش، اما ... آدم باش.

اگر پیاده هم شده است سفر کن.در ماندن می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ«شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا را ببین. اما وقتی که ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته ای، کر بازگشته ای. آفریقا مصراع دوم بیتی است که، مصراع اولش اروپاست. در اروپا مثل غالب شرقی ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته های ماست. ار آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه ای به بیرون می گشایند و پا به درون اروپا می گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می آورند، حرفی نمی زنم که حیف از حرف زدن است. اینها غالبا پیرزنان و پیرمردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته اند.چقدرآدمهایی را دیده ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده اند و با یک فرانسوی آشنا نشده اند. فلان آمریکایی که به تهران می آید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانواده های قرتی لوس اشرافی کثیف عنتر فرنگی احاطه می شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده است؟

اگر به اروپا رفتی، اولین کارت این باشد که در خانواده ای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمی دهند. در  محله ای که خارجیها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی بی مغز آلوده دور باش. با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن، نه سخت است و نه باارزش.«کن مع الناس و لا تکن مع الناس»، واقعا سخن پیغمبرانه است.

واقعیت،خوبی و زیبایی، در این دنیا جز این سه هسچ چسز دیگر به جستجو نمی ارزد، نخستین با اندیشیدن، علم. دومین با اخلاق، مذهب. و سومین با هنر. عشق، می اواند تو را از این هر سه محروم کند.یک احساساتی لوس هذیان گوی خنک. چیزی شبیه جواد فاضل، یا متین نظام ترش وفا، یا لطیف ترش لامارتین یا احمق ترش دشتی و کیف ترش بلیتیس. و نیز می تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره ای بگشاید و شاید هم ... دری و من نخستینش را تجربه کرده ام و این ست که ان را دوست داشتن نام کرده ام. که هم،همچون علم و بهتر از علم آگاهی می بخشد و هم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن می کشاند و خوب شدن و هم،زیبایی و زیبایی ها( که کشف می کند، که می آفریند، چقدر در همین دنیا بهشتها و بهشتی ها) نهفته است.اما نگاه ها و دلها همه دوزخی است، همه برزخی است و نمی بیند و نمی شناسد، کورند، کرند،چه آوازهای ملکوتی که درسکوت عظیم این زمین هست و نمی شنوند. همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل وقال و وراجی و چرت وپرت و بافندگی و محاوره.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22ساعت 22:3 توسط خزر |


و نیز می ترسم از این فضلای افواه الرجالی شود:

از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی، و از روی فیلم های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی، و از روی مقالات و عکس های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریستهای فرنگی که از خیابان های شهر می گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست، و یا نشخوار حرف های بیست سال پیش حوزه های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ، و از روی کتابهای طرح نو«اسلام و ازدواج»،«اسلام و اجتماع»،«اسلام و جماع» اسلام و فلان بهمان ... اسلام شناس، و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار دوران بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات و از روی کتاب چه می دانم؟ در باب کشورهای در حال عقب رفتن، متخصص کشورهای در حال رشد. و از روی ترجمه های غلط و بی معنی از شعر و ادب و موزیک و تاتر و هنر امروز، صاحب نظر وراج چرندباف لفاظ ضد بشر هذیان گوی مریض هروئین گرای خنک، که یعنی، ناقد و شاعر نوپرداز و ...

خلاصه، من به او«چه شدن» را تحمیل نمی کنم.او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم، البته اگزیستانسیالیسم ویژه خودم، نه تکرار و تقلید و ترجمه که از این سه«تا»ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر، تقی زاده و تاریخ، از نصیحت هم. از هیچ کس هیچ وقت نپذیرفته ام و به هیچ کس، هیچ وقت نصیحت نکرده ام. هر رشته ای را بخواهد می تواند انتخاب کند اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتی جامعه شناسی به دردبخور،«آنچنان که جامعه شناسان نو ظهور ما بر آنند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می رسند که صاحبکار سفارش داده» امروز وصیت نامه ام به جای یک انشا ادبی، شده بود صورتی مبسوط،از سهام و املاک و منازل و مغازه ها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی کردم.

اما بیرون از همه حرف های دیگر،اگر املاک را لذت جستن تعیین کنیم مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟ چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می برند و چه گاو انسان هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و دیگر بس. اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار باید برای خانواده ام کار می کردم.ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان، که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/21ساعت 13:4 توسط خزر |


وصیت نامه

 

امروز دوشنبه، سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیت های مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه،جا رزرو کردم که گفتند:چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست.(نشانه ای از تحمیل مدرنیسم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند). گر چه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که ازهیجده سالگی تا امروز که در سی وپنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه  قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بیدریغی، تماما واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم (اگر بعد از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم، بپردازد که چون خود می داند، صورت ریزش ضرورتی ندارد.همه امیدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است. به خاطر آن است که، در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است. که دو راه بیشتر در پیش ندارد و به تعبیر درست دو بیراهه:

یکی،همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار کردنهای زشت و نفرت بار احمقانه زیستن، که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده ال و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن، و عروسکی برای بازی ابله ها و یا کالایی برای بازار کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است، گر چه دو وجهه متناقض هم. اما وقتی کسی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چغوک. یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح. مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی. و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه ای که پیش پای دختران است، سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند، تا چه حد می تواند معجزه آسا و زمان شکن باشد، و کودکی تنها, در این تند موج این سیل کثیفی که چنین پرقدرت به سراشیب باتلاق فرو می رود، تا کجا می تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

گرچه امیدوار هستم که گاه در روحهای خارق العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستانهای دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها، و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته ها، و مصدق از میان همین دوله ها و سلطنه های « صلصال کالفخار من حماء مسنون»، و انشتین از همین نژاد پلید، و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار، و لومومبا از همین نژاد برده، و مهراوه پاک از همین نجسهای هند و پدرم از همین مدرسه های آخوندریز و ...

به هر حال آدم از لجن و ابراهیم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار، به دل من امید می دهند که حسابهای علمی مغز مرا نادیده انگارد و به سرنوشت کودکانم، در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بتخانه می پرورد، امیدوار باشم. دوست می داشتم که احسان، متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید.

خیلی می ترسم از پوکی و پوچی موج نویها و ارزان فروشی و حرص و نوکرمآبی این خواجه، تا شان نسل جوان معاصر و عقده ها و حسدها و باد و بروتهای بیخودی این روشنفکران سیاسی، که تا نیمه های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی ها، از کسانی که به هر حال کاری می کنند بد می گویند، و آنها را با فیدل کاسترو و مائوتسه تونگ و چه گوارا می سنجند و طبعا محکوم می کنند ، و پس از هفت هشت ساعت درگوشی های انقلابی و کار تند و عقده گشایی های سیاسی، با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن درگیراست، و طرح درست مسائل، آن چنان که به عقل هیچ کس نمی رسد، به منزل برمی گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می خوابند.

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 10:22 توسط خزر |


از این به بعد وصیت نامه ی دکتر بصورت متوالی در اینجا خواهد آمد که کلیه دوستداران آن شخصیت میتوانند آن را مشاهده کنند.

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 11:52 توسط خزر |


چه شد که به اینجا رسیدیم؟مقصر ما بودیم یا آنها یا اصلا خدا؟چطور شد که ما اینقدر پست شناخته شدیم و انسان درجه دو و آنها شهروند درجه اول و آزاد و به این حقارت ما, خشنود و یا شاید به ظاهر خشنود؟ با خود فکر کرده ام آیا آنها دنیای ما انسانهای پست درجه دو را میتوانند لمس و احساس کنند و تعداد هر چند محدودی از همان آنها وقتی در تار و پود مشکلات ما قرار می گیرند برای ما بیشتر آرزوی رهایی از این اسارت های پنهان و آشکار را دارند  یا برای خود آرزو می کنند که خدای نکرده در وضعیت ما قرار نگیرند؟ باور کن بین این دو آرزو تفاوت به اندازه تفاوت دو انسان است. یکی از نسل آدم و دیگری از نسل میمون. چه شد که کم کم خودمان نیز این شرایط را پذیرا شدیم و احمقانه باور کردیم و به جای حل مساله صورت مساله را پاک کردیم؟ کی و کجای این تاریخ چه اتفاقی افتاد که در حالی که بیشترین محدودیت ها دست و پاگیر ما بود بیشترین توقعات هم از این نسل همیشه سوخته ی دنیای سوم بود؟ می دانم می دانم خودمان زودتر از آنها توقع دیگران را به جان خریدیم و می دانم که خودمان بیشتر خودمان را به آب و آتش زدیم. چرا در حالی که بیشترین اسارت ها و حقارت ها قسمت ما بود از ما انتظار بیشترین محبت ها و سالم ترین رفتارها را داشتند و دارند؟ چه گروهها و چه کسانی برای اولین باربحث تساوی حقوق زن و مرد را راه انداختند و به جای کمک به مشکلات زن, این نسل همیشه فدا شده در راه مقاصد مردان, برای او مشکلات جدید و به روز تری ایجاد کردند؟ در کنار تمام توقعات ریز و درشت قدیمی, امروز از این زن خواسته های دیگری نیز انتظار میرفت. زن باید خوش هیکل باشد. زن باید خوشگل و تو دل برو باشد. زن باید خوش پوش و خوش سلیقه باشد. زن باید بار محبت تک تک اعضای خانواده را به دوش بکشد. باید همیشه صبو و مقاوم باشد. همیشه در مشکلات زندگی(که این بارهمیشه مردان آن را بوجود می آوردند) مردانشان را یار و پشتیبان باشند و عجیب اینکه گلایه از آن هم به معنی بی منطق بودن زن محسوب می شد و آن موقع هست که کل نیروهای عالم  به پا خاسته و قصه ی قدیمی زنان را دوباره تکرار خواهند کرد که زن از جنس احساس است و عاطفه. پس منطق او ضعیف تر از مردان است پس از قدیم درست گفته اند که تربیت روحی بچه ها را به مادر بسپارید و کار حساب و کتاب را حتی اگر مادر نیز به عنوان شغل دوم اما نه اصلی عهده دار بود به پدر,مرد خانواده, رئیس اجتماع بسپارید چرا که همیشه تاریخ نشان داده که احساس زنان بر عقل آنها غلبه دارد و یکی بگوید چه شد و چه کسانی به این نتیجه رسیدند که عقل بر احساس اولویت دارد و برتر از آن است؟ مشکلات اجتماعی دنیای به ظاهر مدرن نیز این بار دوباره به یاری مردان همیشه پیروز و علیه زنان همیشه محکوم برخاست و شعارهایی نظیر استقلال مالی, زنان خسته از خانه را را به محیط های کاری کشاند و این پز خیالی و روشن فکرانه را این بار در خود زنان بوجود آورد که دیگر دارای استقلال بیشتری هستیم و این تفکر, ظاهرا چند برابر شدن خستگی های آنان را از یادشان برد و یا شاید این بار خود زنان دلشان خواست که از یادشان برود چون این بار گروهها و آدمهای زیادی تحت عناوین حمایت از حقوق زنان  در سراسر جهان حامی آنان شده بودند. بسیار ساده لوحانه خواهد بود اگرسخنم را دشمنی و کینه با مردان وانکار حقوق زنان در مورد حق انتخاب شغل وتحصیل و سایر حقوق او بدانید که این حقوق ابتدایی ترین حقوق اولیه نه زن که یک انسان محسوب میشود. اما خودمان را گول نزنیم خودمان را با پز خیالی و احمقانه ی  انسان روز و مدرن بودن بیشتر اسیر تاریخ نسازیم. کی و کجا این تاریخ قدیمی و پر درد به طرفداری جدی از زنان پرداخته که این بار دومش باشد. از تاریخ درس بگیریم.آری دنیای ما هر چه بیشتر پیش می رود باید کمتر به آن اعتماد کرد. باید کمتر گول همگامی پیشرفت انسان در کنار پیشرفت تکنولوژی را خورد. ما بارها با این حرفها از پشت خنجر خورده ایم و اگر هوشیار و استوار نباشیم بی شک این ضربات روزی ما را خواهند کشت. دنیای قدیم و جدید( جدید از لحاظ اعمال اهرم های فشاری جدید بر زندگی) هرگز برای خود زنان به پا نخاسته و نخواهد خاست. پس از تکیه به اندازه ی عمر زمین بر باد دست بکشیم که جز ما کسی نمیخواهد و نمی تواند شرایط زنان را بهتر کند. باور کنیم خودمان تواناتریم.

 

(همه امیدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم,نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است. به خاطر آن است که,در شرایط کنونی جامعه ما, دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است. که دو راه بیشتر در پیش ندارد و به تعبیر درست دو بیراهه:

یکی,همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار کردنهای زشت و نفرت بار احمقانه زیستن,که یعنی زن نجیب متدین و یا ...  دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی ست گر چه دو وجهه متناقض هم...

گر چه امیدوار هستم که گاه در روحهای خارق العاده,چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان های دخترانه بیرون آمده, و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها, و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته ها, و مصدق از میان همین دوله ها و سلطنه های « صلصال کالفخار من حماء مسنون» , و انشتین از همین نژاد پلید, و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار, و لومومبا از همین نژاد برده, و مهراوه  پاک از همین نجس های هند و پدرم از همین مدرسه های آخوند ریز و ...  )

« بخش هایی از وصیت نامه شهید دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 11:45 توسط خزر |


نماز یکی از آن نمونه های چند بعدی است: فقیه یک رویه آن را می بیند جامعه شناس یک رویه دیگر آن را و عارف رویه دیگر آن را.اینجاست که مولوی در حسرت از اینکه برایش میسر نشده است که آن بعد پنهان تر نماز را احساس کند این جمله سخت زیبا را به افسوس می گوید که:

«... و چون نماز عشاق میسر نشد به نماز عشا پرداختیم

از اینجاست که می توان گفت تصادفی نیست که زبان همه  ادیان و بخصوص اسلام سمبلیک است و این حقیقتی است بسیار بزرگ و در خور تعقل.

مطالب بالا قسمتی از مقدمه کتاب کوچک اما عمیق و پرارزش  پروفسور لویی ماسینیون است که به قلم معلم شهید دکتر علی شریعتی نگاشته و ترجمه شده است. مسلما این کتاب برای هر مسلمان درد اندیشی که اسلام را توامان با عقیده و جهاد می خواهد هدیه پرارزش و بس گرانقدری است.

کتاب حاضر(سلمان پاک) به نقل از دکتر شریعتی گذشته از جنبه های علمی آن کوششی است در شناساندن قهرمانان تاریخ ما به این روزگار زبون آفرین و به نسل پوچ و پوکی که می پرورند. قهرمانانی که به گفته پیغمبر: زهاد شب اند و شیران روز.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17ساعت 13:9 توسط خزر |


اسپنسر(spencer) مردم شناس معروف  می گوید اقوام بدوی ادراکاتی دارند که ما از آنها محرومیم. « یک روز در جزیره ای که اولین اروپایی که بدان جا پا نهاده بود من بودم و حالات و عادات و رسوم و افکار و عقایدشان را تحقیق می کردم خدمتگزار بومی من آمد و به رسم قبیله در برابرم زانو زد و در حالی که آثار غم و هم دردی شدیدی در چشم ها و حرکاتش نمودار بود خبر فوت مادرم را به من داد و تسلیت گفت.من یکه ای خوردم ولی بلا فاصله ملتفت شدم که چنین چیزی ممکن نیست چه تنها ارتباط این جزیره به خارج همان قایق موتوری ای است که هفته ای یک بار می آید و مایحتاج مرا می آورد و نامه های مرا می آورد و می گیرد و این بومی نه سواد دارد و زبان دیگری می فهمد و نه با دنیای خارج آن هم ملت من و خانواده من ارتباط دارد.از او ظاهرا سپاس گزاری کردم و خود را نیمه غمگین نشان دادم و او با چالاکی  از برابرم برخاست و رفت و در چند قدمی من  به شکل خاصی که در آنجا علامت سوگواری و عزا بود رو به جهت مشخصی نشست و سکوت کرد و من پس از چند دقیقه ای ماجرا را فراموش کردم. چند روز بعد در میان نامه هایی که قایق مخصوص من آورده بود تلگرافی بود که خبر مرگ مادرم را در همان روزی که خدمتگزار من اعلام کرده بود اطلاع می داد.»

 

( نقل از دکتر علی شریعتی در ترجمه کتاب سلمان پاک و نخستین شکوفه های معنویت در ایران)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17ساعت 13:0 توسط خزر |


 

             مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید             

                         در خانه ای سرد بالای خیابان سالیوان                                             

                        آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه میپوشید در شرف مردن بود

                       عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمیتوانست تشخیص بدهد که او گریه     می کرد یا نه

                       همه معتادها و همه علاف ها                                                                                 و همین طور همه  کافه دارها                                                                                              

                       دور تختش جمع شده بودند.

 

                       وصیت کرد                                                                                                                          

                       تا تکلیف اموالش را روشن کند                                                                                               

                       و آخرین کلمه ها را به زبان آورد؛                        

 

                      گفت:کفش های راحتی ام را برای مادرم بفرستید               

                                                      بلوزم را به جالباسی آویزان کنید                                 گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید   

                      برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم آن را چطور بنوازم.                               

                      خانه ام را                                                                                                                                     

                       به یک آدم مستمند بدهید

                      و بگویید که اجاره آن تمام و کمال پرداخت شده.

                      پولها و موادم را برای خودتان بردارید

                      ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

 

                     مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان

                     با عینک آفتابیم.                                                                                                            

                     گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید

                     ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

 

                    گفت:جوجه خروس هایم را

                    به کسی بدهید که آنها را می خواهد.

                    شعرهایم را به

                     به کسی بدهید که آنها را می خواند.                                                                        

                     زیر کافه برایم قبر بکنید

                     و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.

                    همه را شاد و شنگول کنید

                    در لحظه ای که مردم.

                    و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

                    مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان

                    با عینک آفتابیم.

                    گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید

                   ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

 

                  کفش های راحتی اش را پرت کردیم وسط خیابان

                  بلوزش را هم گذاشتیم همان جا روی زمین.

                  گیتارش را فروختیم

                  در کافه گوشه خیابان

                  به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.

                  موادش را دود کردیم.

                  پولهایش را خرج کردیم

                  شعرهایش را دور ریختیم.

               باب نوارهایش را برداشت                                                                                          

                  و اد کتابهایش را

                  و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

 

                 گفت:مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان                          

                عینک آفتابیم.

                 گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید     

                ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/14ساعت 14:19 توسط خزر |


+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/14ساعت 14:5 توسط خزر |


متن زیر از کتاب   دوزخیان روی زمین اثر فرانتز فانون جامعه شناس و متفکر الجزایری است که شهید علی شریعتی در کتاب  بازگشت خود از آن به وصیت نامه ی فانون تعبیر کرده است:

برویم رفقا بهتر است که از هم اکنون تصمیم بگیریم و ازاین ساحل دور شویم! بر ماست که دیواره ی این شب دیر پا و تیره دلی را که در آن غرقه بودیم بشکافیم و از آن بیرون آییم.خورشیدی که فردا در برابر ما طلوع می کند باید ما را استوار اندیشمند و گستاخ یابد.

وقتمان را با توهمات و اباطیل و تقلیدهای میمون وار و مهوع تلف نکنیم.ترک کنیم این اروپایی را که همواره از انسان سخن می گوید و همه جا در پیچ و خم کوچه های سرزمین خویش در هر گوشه ی جهان هر کجا که او را بیابد به کشتارش میپردازد.قرنهاست که اروپا پیشرفت انسانهای دیگر را با خشونت و وقاحت و شدت متوقف ساخته است و آنان را برای مقاصد و پیروزی های خویش به خدمت گماشته است.اروپا زمام جهان را با خشونت و وقاحت و شدت به دست گرفته و خود را از قید آزرم و فروتنی رها کرده است.

برادران!چگونه نمیتوان دریافت که جز دنباله روی اروپا راه بهتری در پیش است؟ اروپایی که همواره از انسان سخن میگوید و همواره اعلام میدارد که جز برای انسان غمی ندارد و امروز همه ی ما میدانیم که برای هر یک از پیروزی های وی انسان چه شکنجه ها که ندیده است!

برویم رفقا!داستان اروپا برای همیشه پایان یافته است.باید داستان دیگری جست.ما امروز خود به انجام هر کاری تواناییم مشروط بر اینکه به وسواس اروپایی شدن دچار نشویم.اروپا چنان دچار سرعت جنون و درهمی شده است که هر راهبری و هر فردی از کنترل وی عاجز است و با سرسام وحشت آوری به سوی نیستی میتازد و هر چه زودتر باید از او دور شد.

دزست است که ما به مدلها و سرمشق ها و طرح هایی نیازمندیم و برای بسیاری از ما اروپا سرمشقی شورانگیز و قابل ستایش است اما پیش از این دیدیم که این تقلید ما را به چه نامرادی ها و پریشانی ها کشانده است.اقدامات اروپایی صفت اروپایی سبک اروپایی از این پس نباید ما را بفریبد و به سنگلاخ های ناهموارمان سوق دهد.

تصمیم بگیریم که از اروپا تقلید نکنیم.گام هایمان را در راهی نو بنهیم و مغزهایمان را در قصدی تازه به کار اندازیم و بکوشیم تا یک انسان کلی بسازیم_ آنچه را که اروپا از آن عاجز مانده است!

آنچه مهم است این است که دیگر از بهره و از تشدید و تزاید و از روشها حرف نزنیم.در اینجا صحبت از بازگشت به طبیعت نیست.در اینجا سخن از این است که انسانها را به راهی که آنان را ناقص ومعیوب میسازد نکشانیم. بر مغزها روشهایی بار نکنیم که آنها را محو و مسخ میکند. به بهانه ی پیشرفت انسان نباید او را به زانو در آورد. از خویش و سرنوشت خویش بیگانه اش ساخت و او را در هم شکست و کشت.

نه!ما نمیخواهیم خود را به کسی برسانیم اما میخواهیم همواره برویم شب و روز همگام با انسان همه ی انسان ها.

نباید این کاروان را دنبال کرد و آن را طولانی تر ساخت زیرا در این حال هر صفی صف پیش از خود را به زحمت خواهد دید و انسان هایی که یکدیگر را باز نمیشناسند با یکدیگر کمتر برخورد خواهند کرد و کمتر سخن خواهند گفت.

دنیای سوم باید تاریخ انسان را از نو آغاز کندتاریخی که در همان حال که اندیشه های تابناکی را که گاه اروپا نیز از آن دفاع کرده است پیش چشم دارد جنایات فجیعی را که اروپا نسبت به انسان انجام داده است فراموش نمیکند:

تقسیم بیمار گونه ی کار انسانی شکاف در وحدت انسانی پراکندگی انسانها اختلاف طبقاتی تنازع های خونین-که از طبقات سرچشمه میگیرد- کینه های  نژادی بردگی استثمار و بخصوص انحطاطی که یک میلیارد و نیم انسان را در هم کوفته از خود جدا کرده است.

بنا براین رفقا!با ساختن شکل های گوناگون دولت و سازمان ها و جامعه هایی که از اروپا الهام میگیرند به سبک وی برپا میشوند خود را در دامن اروپا نیفکنیم. بشریت از ما انتظار این تقلید مسخره و سراپا وقیح را ندارد او چشم به راه[ کار] دیگری است.اگر میخواهیم از آفریقا اروپای دیگری بسازیم و آمریکای لاتین را به اروپای دیگری بدل کنیم پس سرنوشت کشورمان را به اروپایی ها بسپاریم آنها بهتر از خود ما خواهند توانست این کار را انجام دهند.اما اگر می خواهیم بشریت پیش رود اگر میخواهیم وی را به سر منزلی برسانیم-که با آنچه اروپا آن را نشان داده است تفاوت دارد- باید به آفریدن بپردازیم و به کشف کردن آغاز کنیم.اگر می خواهیم به انتظار ملتهایمان پاسخ گوییم  باید جای دیگری جز اروپا به جستجو برخیزیم و حتی اگر به انتظار اروپاییان نیز می خواهیم  پاسخ گوییم نباید تصویر ولو ایده الی جامعه شان و اندیشه شان را که برای خودآنان نیز تهوع آور است به خودشان پس فرستیم.

برای اروپا و برای خودمان و برای انسانیت رفقا!باید یک پوست نو پدید آید یک اندیشه ی نو  آفریده شود و کوشید تا یک انسان نو بر پای خیزد.  

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 20:8 توسط خزر |


زمان حال سرشار از آینده هاست البته اگر گذشته پیشاپیش داستانی برای آن طرح نکرده  باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/11ساعت 20:30 توسط خزر |


انگار منتظر بلوغی دیگر هستم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/11ساعت 19:51 توسط خزر |


سرچشمه ی همه ی دردسرهای تو ای ناتاناییل گوناگونی چیزهایی است که داری

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/11ساعت 19:41 توسط خزر |


ناتاناییل کی تمام کتاب ها را خواهیم سوزاند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/11ساعت 19:30 توسط خزر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ندای سبز مردم ایران در اسپانیا شنیده شد
پایان یک اسطوره
نامه فرزند شهید بهشتی به پدر
بیانیه شماره 12 میرحسین موسوی
به یاد س امین سالروز درگذشت معلم اخلاق
برای دهان شکسته محسن روح الامینی و دهان سالم پدرش
بیانیه تکان دهنده خواهر شهیدان باکری
جعفر پناهي داور دو جشنواره فيلم مونترال و بمبئي
اصلاح طلبان با تحمل هر هزينه يي در صحنه مي مانند
طالقانی و مصدق
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پیوندها

باشگاه خوانندگان چلچراغ
هفته نامه چلچراغ
شلم شوربا
معصومه ناصری
آزاده عصاران
کوچه ی بی دار و درخت
همفری بوگارت
شیوا مقانلو
out of place...
کافه تیتر
میرزا پیکوفسکی
امیر مهدی حقیقت
یادداشت های تنهایی
هانیه بختیار
گاوخونی
نیک آهنگ کوثر
وی یو زادگاه من
حاجی واشنگتن
توهم نامه
فلاش بک
وبلاگ گردی
امشاسپندان
شب شعر
آدم و حوا
غول یک چشم
مکانیک ماشین های کشاورزی84
مسیح علی نژاد
دلارام
پرستو دوکوهکی
جمهور
تغییر برای برابری
کانون آرمان شریعتی
فروغ
توحید صفاتی
بزرگان ایران
TEBRIZtv
کویر
Liman
spotlight
دوندورولموش آنیلار
دو پله گودتر
اسین ادبی درنه یی
ترنم بهاری
محدوده قرمز
عقاید یک دلقک
نوشتارهای فلسفی
پایگاه اطلاع رسانی شورای ملی صلح
Bizim Mərziyə
پایگاه انسان شناسی و فرهنگ
نام های ترکی
رادیو زمانه
بر ساحل سلامت
مانداگارانا
آیدین آراز
پینار
دان اولدوز
مستان-همای
رنسانس87
تیغ ماهی
یاس نو:: روزنامه صبح ایران
ستاد انتخاباتی مهندس موسوی
کافر حربی
Iranian Photo News Agency
رادیوسیتی
ملکوت
مریم مومنی
نامه های سوشیانت هزارم
ابراهیم رها
شواله ای با شنل سرمه ای نقش شده با نشان طلاکوب شیر
سیبستان
آق بهمن
خوابگرد
زیرزمین
فراهمه چیز
آگاهی بخشی
ماهنامه زمانه
نیما دهقانی
موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
parstranslator نرم افزار ترجمه
محسن نامجو
محسن مخملباف
تقی رحمانی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin