نامه ی عبدالعلی بازرگان خطاب به آیت الله خامنه ای:
هوالعلی الکبیر جناب آقای سید علی خامنه ای، نمیدانم با چه زبان و از کدامین ظلم و جنایتى با شما سخن بگویم که مشفقان و دلسوختگان ملت نگفته باشند؟ در نظام متمرکز و مطلقه ای که همه راهها منتهی به رأی و تصمیم شخصی شما گشته، نامههای ناصحانه متعددی در ارتباط با تقلب انتخاباتی وسرکوب خونین معترضین به جنابعالی نوشته شده که هیچکدام هم پاسخی دریافت نکردهاند. بنده نیز امیدی ندارم این نوشته از کانالهای کنترل شده ارتباطی بیت بگذرد و به رؤیت شما برسد، با این حال بنا به وظیفه ملی و دینی خود نکاتی را یادآور میشوم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 23:6 توسط خزر |
بيانيه شماره 8 مهندس موسوي: با ترفندهايي كه ماهيت آن براي همه مردم روشن شده است از صحنه بيرون نمي روم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 22:52 توسط خزر |
دکتر سید علیرضا حسینی بهشتی(فرزند شهید بهشتی) از سردبیران روزنامه کلمه سبز گزارش کاملی از آنچه در روز دوشنبه گذشته اتفاق افتاد ارائه کرد: +
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 16:7 توسط خزر |
+ نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت 22:3 توسط خزر |
آخر بی انصافی تا کجا؟ مگر 22 خرداد، همین ملت ترک و سایر غیرفارسی زبان، چنان مشتاقانه و پرتعداد در انتخابات حضور نداشته اند یا مگر نه اینکه همین شهر تهران بیش از نیمی از جمعیتش غیرپارسی زبان اند_ چنان که امروزه تهران را یک شهر مولتی کالچرال و چند زائقه ای می نامند_! این یاوه سرایی ها و پای خود از اوضاع ملی-مان بیرون کشیدن، به بهانه ی اینکه مثلن حق تکلم به زبان مادریِ توی ترک یا کرد یا لر را ملت حاضر در پایتخت_آن هم توی این اوضاع!!!_ فریاد نمی زنند، بزرگترین خیانت و دسیسه ای ست که می توان درآورد و ساده لوحان را به سرگردانی کشید. آخر مگر نه که هر سخن جایی و هر نکته مکانی؟یاد حکایت حسین نصرت اُف افتادم توی تبریز مه آلود که گفتگو و خودگویه های ظریفی دارد با حس ناسیونال پرستی آفرینان عصرش. بیچاره شمای بیمار به خون پرستی. بیچاره شهدای پوچ. صرفن برای تاکید: این قشر جوان قلیل جدیدن فعال تر شده ی موسوم به پان تورک، راهش را زیادی به گمانم گم کرده. مثل یگان های ویژه که اراذل شهر را با معترضین یکی گرفته؛ حق طلبان قدَر آذربایجان را هرگز با اقلیت های افراطی یکی نمی دانم. پ.ن۲: به یاد شهید بیدار: منبع عکس: گوناگون پ.ن۳:این نامه ابراهیم نبوی را توی میلم دریافت کرده بودم. دوست داشتم سایرینی هم بخوانندش: جناب آقای سید علی خامنه ای اظهارات امروز شما همه اتفاقات رخ یافته روزهای اخیر را متوجه حضرتعالی می کند. از سوی دیگر دیروز اعلام شد که سرکار خانم رجایی، همسر شهید رجایی، نخست وزیر و رئیس جمهور محبوب آیت الله خمینی را در حرم حضرت معصومه دستگیر کرده اند و وی را به زندان برده اند، چرا که او نیز مانند میلیونها ایرانی دیگر به ظلم و بی عدالتی که بر این ملت رفته است، اعتراض کرده بود و دولت تحت امر شما صدای او را هم نتوانست تحمل کند. حق نخست وزیر محبوب آیت الله خمینی و نخست وزیر سابق خودتان بر اساس شواهد بسیار و قرائن بیشمار، در انتخاباتی پرشکوه و بی نظیر غصب شده و شما پیش از آنکه حتی پیرمردهای منصوب خودتان انتخابات را تائید کنند، بی صبرانه بر دروغی بزرگ مهر تائید زدید و با همین کار، هم از وظیفه قانونی تان تخلف کردید و هم شرط " عدل" را که از شروط اصلی ولی فقیه است، زیر پا نهادید. اینها همه به کنار، سووالی بزرگتر مطرح است، شما می دانید چه می کنید؟ می دانید به کجا می روید؟آقای خامنه ای! مردم شما را سر جای تان می نشانند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 17:54 توسط خزر |
ما چمباتمه زده بودیم گوشه ی سن و به قیل و قال ها گوش سپرده بودیم. خروشی برمی خواست و آرام تر می شد. سن، هرچند دقیقه یکبار به شدت می لرزید و من خیال می کردم هرآن است که بریزند سرمان و قضیه شیرتوشیر شود.
وسط همان شلوغ بازی های تاسف برانگیز بود که فائزه خم شد به سمتم و آرام توی گوشم گفت: این موسوی هم انگار همچین...! این حکایت همیشگی ماست. ما طرفداران خوبی هستیم. حامیان پروپاقرص. ما ملت تاریخ نخوانده، حکایتِ راست نشنیده. مرعوب دیکتاتور و مجذوب خوش_شعارها. تا کَسی را پسند سیاسی کردیم دیگر چشممان را به بی منطقی ها و کارنامه اش می بندیم و برعکسش؛ تا کسی برایمان سیاه شد همه ی دلایلش را رد می کنیم؛ به جرم ساده گویی و بی بازی های کلامی رایج سیاسیون. اخبار را خواندید و دیدید. من تنها دلگیرم از قهرمان سازی های درونی ام. و اینکه به بنیانگذار « گفتگوی تمدن ها» و موکّد «کرامت انسانی» و دم زننده ی هر آنِ« آزادی اندیشه» بیش از قواره ی هشدارهای تاریخی ، دل خوش کرده بوده ام. همین. 1. «اندیشه نو» از مراسم پرشکوه استقبال مردم زنجان از موسوی می نویسد با اشاره ای ظریف به چند انتقاد(؟) با تیغ سانسور درگیری ها و اتفاقات پیرامونش؛ حال سوال اینکه جناب میرحسین که شعار « حمایت از مطبوعات و رسانه های مستقل و با جلوگیری از سانسور، حق دسترسی آزاد به اطلاعات» سر می دهد، نکند به اصلِ هدف، وسیله را توجیه می کند باور یافته که روزنامه های حامی و برگزارکنندگان مراسمش، این چنین، مسیر دستیابی به اطلاعات آزاد را هموار می کنند؟!! 2. از موسوی ، تنها، انتقاد می کنیم ورنه که خاتمی دیگر جایی برای انتقاد نگذاشته._ در همین راستا: ابوذر آذران.
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت 17:18 توسط خزر |
سرم را از لبه ی کشتی آوردم پایین و سبزی عجیب دریا را دیدم. همان موقع آرزو کردم کاش یکهو ظاهر می شدی. بهت می گفتم: بپریم؟ گونه های شرمگین تو می خندید. باران هم که بود. شرشر و زلال. تو هم که دوست داری. و من که می میرم برایش. تو یک آشنای دور. یا بهتر بگویم غریبه. من غریبه تر. همه ی عالم و آدم هم که غریبه. چه شروع خوبی. غریبگی را می گویم. بعد حتمن ازت می پرسیدم شعر از باران و دریا داری؟ و تو بدون اینکه نگاهم کنی می خواندی، شاید!. من حرف نمی زدم. حرف زدن بلد نیستم. به منظور می گفتم: هوای شرجی بهم نمی سازد. گونه های تب دارت اما خبرهای بد می داد. تو فاتحانه و آزاد نگاه می کردی و می گفتی:... آخ همین جا را دوست داشتم بودی تا می دیدم چه می گفتی.درست همین جا!
+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 0:58 توسط خزر |
+ نوشته شده در شنبه 1388/01/01ساعت 20:36 توسط خزر |

چون نمی نویسم در من می ماند و در هر لحظه مرا روی دگر دهد...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22ساعت 12:9 توسط خزر |
زمان کوتاه است. مقدمه ها را باید بُرید رفیق._ راستی رفاقت چیز نایابی ست._ اتفاقات که انباشت کردند روی هم و هرکدامشان شدند بحثی و دردی و شعفی جداگانه؛ رسوب می کنند اما. می شوند یک لایه ضخیم آهکی که بعدترها بس که پوستش کلفت شده و شکافتش جان فرسا ، ولش می کنی...اما گاه و شاید نه بیش از چند بار، منبسط می شوند. ورم می کنند از هیجان. بهت روزافزون کپک پوکی می زند تمام لایه ها را.گیجی هم تلخ است و هم شورزا، هم خانمان سوز هم پیش بَر. آآآخ چرا نمی توانم بگویم؟ می آیند و می پرند. می زنند و دم نمی زنند. نیش حس و لغات را می گویم. حالا من هم پُر_ام و هم پوچ. هم می دانم و هم نمی فهمم. هم خلاف رویه برخورد می کنم و هم ککم نمی گزد. ببینم پاسخ دوست داشتن را ندادن که تاوان ندارد؟ اصلن این چه دوست داشتنی ست؟ نکند همان است که معلم بزرگم آرزوی نشست به بلندترین قله هایش رفیعش هم نکرد؟ دو مدلش را سراغ دارم برای بحث اساسی. برای داد و قیل بنیادی. حالا این شد یک لایه. توی خواب امروز ظهر من دم و بال ماهی قرمزه را کندند و انداختند توی لیوان گندهه ی بابا و درش را کیپ کردند. میان خریدهای عیدانه بازاری دلم از دیدن ماهی ها آشوب بود. این هم با کلی تیغ رودربایستی و کم کاری، لایه ی دوم. بعدی_ش این نوشته های جانم به تردید ریخته ی جناب همکلاسی ست که دو روز است مرا برده به برزخ و واااااای شور این همه خنجر دو پهلو خوردن ها. کجا و از که خواندم که اگر از دو طرف پس و پیشت به افراط و تفریط اتهام خوردی به راهت امیدوار باش؟! بعضی وقت ها حرف به ظاهر مسخره ی صاحبی مسخره تر گردش خونت را عکس می کند. تو بگیر بی پایگی. بگیر ضعف اندیشه. بگیر جوانی و تجربه. بگیر مسیر تغییر.چه می دانم هر لغت کوفتی فرهیختگی دیگری. اما این روزها همین آدم های روتوشده، همین منطق های سنتی، همین ذوق های دبیرستانی، همین تربیت های آغاجونی، همین تعریف های کلیشه، همین نگاه های ساده لوحانه، ، همین نصایح گندیده، همین اذهان عادت کرده ...اما با یک نگاه بی شیله پیله دست و پایم را می لرزانند. و نقطه ی مقابلش همین ترس های اصلی، همین آدم های جدی، همین برنامه های فوری، همین ممنوعیت های پررنگ، هیچ رگ غیرتی برنمی تاباند. اشکال کجاست؟ درست که تام فکر و زندگی را کشیده ام زیر تیغ تشریح ، اما اینجا بحث حقیقی ست. تنبلی حسی آبرومندانه دلیل موجهی نیست. نه! زمان کوتاه است.مقدمه ها را باید برید حتا اگر هنوز خمیرمایه ام خام باشد.خام ِ خام. اشکال کجاست؟ قضیه چیست؟ چرا این کثافت هایی که برای هر چیز بی خود این عالم کلی پانوشت و پشت نوشت و ته نوشت و همه جا نوشت و و اراجیف ردیف کرده اند این قدر لالند؟ لغت نامه راه انداخته اند با جستجوی کلمات کلیدی! سوالاتمان را باید کجا بپرسیم؟ مگر می شود به لغت_ماهیِ از دجله ی جمله بیرون کشیده بسنده کرد؟ عجب سکوت بیماری.چه جیغ های بی سببی... این جور مواقع چه باید گفت؟ یک نگاه تازه به ادبیات حسی مان کنم. لعنت کارساز نیست.نفرین خنده دار است. دعا گنگ است و تقلا بی جهت. اصلم ولش این لایه را. بعدی چه بود؟ آدم_ریزبینی و امید های بادکنکی. این مشنگ های سیاسی را ببینی و به آرمان های فلجت امیدوار نشوی؟!! این تاریخ را بخوانی و شب بیداری نکشی؟ بعد نفرتت بگیرد از همین افتخارآفرینان لجنی که یا دروغ گفته اند یا چیز به آن وضوحی را نفهمیدند یا مصلحت ندیدند که بگویند. این سومیِ لجن بیش از بقیه، کمرمان را شکست و می شکند و خواهدها شکست. خودم که بیش از سایرینی زخم خورده اش_ام.
آخ کاش این یکی هرگز نبود.کاش این عصر نحس نفرتی پایم را نمی گذاشتم بیرون. شرمندگی اش دارد جانم را می سوزد. این لایه را باید انداخت زیر تمام قبلی ها و فشارشان داد، اگر بشود.گند زدم.از آنهایی که سالیانی خاطره اش عضلات انسان بودنم را سست کند. قضیه دهن باز کردن زمین و هیچ وقت تولد نیافتن و... همین آرزوهای شدید. 2:28 است و من از شرم بی عرضگی و کوتاهی دارم به خودم می پیچم. کاش همان جا زیر کفش هایت لهم می کردی پسر. کاش اصلن صدای خفه ام آنقدر بلند نمی شد که تو مبهوت دست ببری زیر کاپشنت و از خشم و دلخوری سرخ و سفید شوی.و من جهنم به پا شود درونم.جنهم همین جاست.زیر پروبال من.توی آغوشم. قندیل شده و آویزان از نگاهم.
زمان کوتاه است و بضاعتم کم و پیش رو یخ بسته. ذهنم بلند است اما.
سوال: دوست داشتن، زمان می طلبد؟_ این، لحن استفهام انکاری را ابدن ندارد. جدی ست_.
+ نوشته شده در جمعه 1387/12/16ساعت 2:31 توسط خزر |